هذیان‌گویی سرد مردادی ...

وسط مرداد و تیغ آفتاب سرما خوردم. فین‌فین کنان و سرفه کنان سوپ میخورم. مامان میگه به خاطر مسافرت و دو آب و هوا شدنه، بابا معتقده واسه اینه که همه‌ش روبروی کولر بودم، دوستام میگن به خاطر اینه که زیادی نشستم پای ترجمه و تایپ پایان نامه. و من با خودم فکر می‌کنم هیچ کدوم نمی‌دونن که من چند وقته شب‌ها خواب‌هایی از جنس ترس‌هام می‌بینم، ترس‌هایی که در حد خواب و خیال هم تاب و توانِ تحمل کردنش رو ندارم، ترس‌هایی که زورم نمیرسه ازشون فرار کنم، ترس‌هایی که روز به روز هی به حقیقت نزدیک‌تر میشن هی ترسناک‌تر میشن، ترس‌هایی که کنه‌وار به ضمیر ناخودآگاهم چسبیدن، ترس‌هایی که وسط روزمرگی تابستونی یهو با یه جمله، با یه نگاه، با یه حرف، با یه تلنگر؛ مشتعل میشن و به آتیش میکشن، ترس‌هایی که بی‌هوا زیر پای آدم رو خالی می‌کنن و هُل ـم میدن سمت چاهی که ته نداره ...

[1]

به خدا پروانه‌ها پیش از آنکه پیر شوند، می‌میرند ...

(タイトルなし) のデコメ絵文字سید علی صالحی

يكشنبه ۲۲ مرداد ۹۶
چه دیر آمدی حالای ِ صد هزار ساله‌ی من ...

تو همیشه دیر رسیدی، اونقدر دیر که‌ حرفام از دهن افتاده، اونقدر دیر که همه چی سپری شده و ازش یه ماضی بعید به درد نخور به جا مونده، اونقدر دیر که حالا حرف زدنِ منو گوش دادن تو مضحکانه‌ترین کار دنیا شده، تو انقدر دیر کردی که همه چی تموم شده،منم تموم شدم... بعد تو هی پرسیدی چرا ساکتم؟ چرا حرف نمی‌زنم؟ خودت بهم بگو، شخم زدن اون حجم اتفاقاتی که نبودی و افتاد، نبودی که برات بگم حالا چه فایده‌ای داره؟ همیشه فکر کردی از سر غرورمه‌ که بهت چیزی نمیگم، هی فکر کردی باهات رو راست نیستم و دلخور شدی ولی هیچ حواست نبود که حرفها هم تاریخ انقضا دارن، که اگه به وقتش گفته نشن کپک می‌زنن، بو می‌گیرن، می‌گندن. خودت بهم بگو قراره با این همه حرف منقضی شده چیکار کنی؟ چیکار کنم؟

آن سوی هر چه حرف و حدیث ِ امروزست ...

نه اینکه من تغییری کرده باشم یا شرایط عوض شده باشد و یا از ترس‌ها و دغدغه‌هایم پشیزی کم شده باشد ولی این روزها در جواب هر "خوبی؟" یک جور دیگری می‌گویم "خوبـــــــم". یک جور احساس رضایت درونی از خودم در من قُل می‌زند که آرام ـترم کرده. دقیق که فکر می‌کنم این حجم حالِ خوبِ من می‌تواند به خاطر بازخورد‌های خوبی باشد که این مدت از اطرافیانم دریافت کردم، که این تایید شدن باعث شده با اطمینان بیشتری به همین مسلک ادامه بدهم. بعد مدام با خودم می‌گویم خوشبختی مگر چیزی جز این است که آدم از خودش راضی باشد و می‌رسم به این سوال که رضایت از خود چطور بدست می‌آید؟ به نظرم برای جواب این سوال فاعلی جز "خودت" لازم است. انگار باید کسانی باشند که تاییدت کنند، دلگرمت کنند، که بهت نشان بدهند راه و روش ـت درست است، شاید لازم باشد هر از گاهی از بقیه بازخورد بگیری و خودت را از نگاه آنها بسنجی. انگار باید از دیدی بیرون از خودت به باور برسی تا با خاطر جمعی ادامه بدهی و از خودِ خودت راضی بشوی. ( البته که در این میان باید تعادل بین "دهن بین" بودن و روال "به تو چه"وار را حفظ کرد. ) 

شنبه ۲۷ خرداد ۹۶
شبانگه به سر فکر تاراج داشت ...

جدا از هر دین و مذهبی آدم‌ها به سمت و سوی انسانیت جذب می‌شوند و یکی از جملاتی که به نظرم انسانیت را در حد خودش تمام کرده، این است که «هر چه را که برای خود نمی‌پسندی برای دیگران هم مپسند» ولی نمی‌دانم چرا هیچ کسی هیچ کجا نگفته است که آن چیزی را که برای دیگران می‌پسندی برای خودت بپسند یا نپسند؟! و دغدغه‌ی این روزهای من پاسخ به جواب همین سوال است. نیمه‌ی سقراطی وجودم بعد از کلی آنالیز و تحلیل و یادآوری سه ماه قبل که جایگاه فردی را تایید کرده و به نظرش خیلی هم خوب آمده بود، نهیب می‌زند که بپسند چون قبلاً بدون هیچ پیش فرضی آن جایگاه را تایید کردی! اما امان از نیمه‌ی سیبی وجودم که این روزها حسابی سرکش شده و برای هر دلیلِ سقراطی یک جور بهانه‌ی نیمه سیبی می‌تراشد و تا می‌تواند می‌تازاند و راستش را بخواهید معتقد است آن جایگاه برایش زیادی کم است. نمی‌دانم توقعش بالا رفته یا غرورش سر ریز شده. سال‌هاست سعی کردم بین カラフル のデコメ絵文字 و سقراط وجودم صلح برقرار کنم و این بار درست یا غلط، زور نیمه‌ی سیبی بیشتر بود، حالا من مانده‌ام و جواب دادن به نیمه‌ی سقراطی که قانع بشو نیست که نیست!

 

カラフル のデコメ絵文字 [یه پیشنهاد دخترونه‌ی عالی و تست شده かわいい のデコメ絵文字: اینجا

پنجشنبه ۴ خرداد ۹۶
بازیچه نشیم ...

اواخر اردیبهشت سال 88 خیلی یهویی و اتفاقی متوجه شدیم که بابام نیاز به عمل قلب فوری داره. من اون موقع‌ها سوم دبیرستان بودم و امتحان نهایی داشتم. وای که چقدر جو خونه بد بود، دست خودم نبود تا بابامو می دیدم زار زار می‌نشستم به گریه و جو بد خونه رو بدتر می‌کردم. انقدر شب‌ها گریه می‌کردم چشم‌هام کلی پف می‌کرد و صبح‌های امتحان همه می‌گفتن واااو که یکتا چقدر شب بیدار مونده و درس خونده ! و هیچ احد الناسی خبر نداشت که من کلی بغض قورت دادم و خیلی وقت‌ها نخونده می‌رفتم سر جلسه امتحان و از استرس اون روزای بد چه معده دردی می‌کشیدم. خرداد ماه، دو روز بعد از انتخابات، بابام بیمارستان دی تهران نوبت عمل قلب باز داشت که درست همون روز از بیمارستان تماس گرفتن و به خاطر اون شلوغی‌ها عمل به اون مهمی رو عقب انداختن. هر لحظه ممکن بود اتفاق بدی بیفته، دستمون به هیچ جا بند نبود. کی حواسش به من بود که اون روزا مُردم  مُردم مُردم ... ؟ که طی یه هفته 7-8 کیلو وزن کم کردم ؟ بیشتر از همه حالم از سیاست و فضای این روزا بهم میخوره ... ففط تموم شه ...

[1]

بعد این همه سال بلاگری اولین باره دارم از اون روزای تلخ میگم، هر چند ختم به خیر شد ولی هنوزم یادآوری‌اش برام سخته ... الهی که همیشه خودتون و عزیزانتون سالم باشید.

[2]

بعد از ظهر "خیاط" همیشگیمون با مامانم تماس گرفته که واسه شورای شهر بهم رای بده! 原宿けぃ目玉 のデコメ絵文字

پنجشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۶
می‌خواهم بروم، می‌خواهم بمانم ...

وای که این روزای بلند آدمو دق میدن تا به شب برسن! انگار یه جور حس سرگردونی و پریشونی ِ بی‌دلیل رو به بهار پاشیدن که نمیشه هیچ کاریش کرد. مخصوصاً اگه اولین بهار بی‌درس و امتحانت باشه و نتونی دلیلی واسه این دل آشوبه جور کنی! حس و حالت خلاصه میشه به اینکه یه چیزی هست که نیست! دنبال مزه‌ای هستی که توی هیچ غذایی نیست، هوای جایی رو کردی که نمیدونی کجاست، حس دل‌تنگی ای رو داری که فاعل نداره ... همین قدر مبهم و گنگم ...

[1]

روز ゜*ひげ/かわいい*゜ のデコメ絵文字 مبارکتون :)

دوشنبه ۲۱ فروردين ۹۶
زندگی لعنتیِ دل‌نشینِ ما ...

دست آخر همیشه همین طوری میشه، وقتی از اونهمه سرشلوغی خسته میشم و با خودم فکر میکنم چقدر همه جوره دور و برم رو شلوغ کردم و از دست همه کسی و همه چیزی کلافه میشم، از خودمم می‌بُرم و دلم یه تنهایی محض میخواد که نه کسی باشه نه چیزی نه حرفی. یه هیچِ مطلق. بعدش می‌افتم به فکر کردن، به خود خوری! مثل یه جور خود درگیری مزمن. اونقدر توی اتاق خودمو حبس میکنم که دوستام از اینهمه سکوتم شاکی میشین، که بابام صداش درمیاد که معلومه کجایی دختر؟ که مامانم غر میزنه میگه مگه گنج داری توی اتاقت که چسبیدی اونجا؟ و خب توضیحش سخته که من در حال حاضر دلم فقط خودمو میخواد تا باهاش کنار بیام، تا آروم شم، زمان میخوام تا بشم همون یکتا. همیشه هم بعد از این پروسه میرسم به این که به جهنم که این زندگی اونی نیست که میخوام. به درک که دستم به خیلی چیزا نمیرسه. اصلاً همه‌ی خواستن‌ها و نشدن‌های دنیا به یه ورم. و اینطوری میشه که تصمیم می‌گیرم برم تو فاز بی‌خیالی و باز هی دور و برم رو شلوغ میکنم. نه اینکه از ترس‌ها و دغدغه‌هام کم شده باشه ولی این بارم مثل هر بار که پُر حرف شدم،که با هر دوست و آشنایی هی رفتم خرید و دور دور، که به یه جشن چهارشنبه سوری دعوت شدم و درجا قبولش کردم، که دارم با فیلم خودمو خفه میکنم، که گفت بریم کنسرت؟ گفتم بریم، که پرسید میای سفر؟ گفتم میام، که باز افتادم رو دنده‌ی هر چه پیش آید خوش آید، که باز پایه‌ی هر دیوونه بازی شدم، که هی دارم با خودم تکرار میکنم من آدمِ انتظار نیستم، من به رسیدنِ هیچ روز خوبی اعتقاد ندارم. من مومنم به همین روزایی که دارن زود میگذرن، دارن تموم میشن. نمیخوام یه روزی وقتی ته تهش هیچی نشد حسرتِ خوشی نکرده‌ی این روزامو بخورم. و حالا دارم دوباره انقدر دور و برم رو شلوغ میکنم تا باز خسته بشم و ببُرم و پناه بیارم به تنهایی مطلق. که هر بار این سیکل رو از اول شروع میکنم با خودم میگم به جهنم که این زندگی اونی نیست که میخوام. به درک که دستم به خیلی چیزا نمیرسه. اصلاً همه‌ی خواستن‌ها و نشدن‌های دنیا به یه ورم ...

[1]

هرگز نپرس حال و بال و احوال من چطور است،

خوبم همینطوری

بیخود

سر به هوا

(タイトルなし) のデコメ絵文字سید علی صالحی


[2]

دانلودانه...

منو سازم / منو سوزم / منو آه / تو و جام پر از می که شکستی/ منو حاله خرابو / این شرابو / تو و باده / منو عادت به مستی

سه شنبه ۲۴ اسفند ۹۵
کسی باید باشه باید ...

نــه اینکه فقط وقتِ غـم و غصه و بدبختی و مشکل و ناراحتی و حالِ بـد و خراب و داغون یکی باشه که بَلدت باشه، حالت رو خوب کنه و بی‌منت شارژت کنه. یه وقتا وسط یه حالِ خوب و یه حسِ خوب و یه اتفاقِ خوب هم دلت می‌خواد یکی باشه که همه‌ی ذوق و شوقت رو توی واژه‌ها بچپونی و با یه لبخند پت و پهن و چشم‌هایی که از نهایت شادی برق می‌زنن، بلند بلند براش بگی که متنت توی مجله چاپ شده و بابتش اونقدری خوشحالی که می‌تونی به صرف شیر قهوه و کیک شکلاتی توی همون کافه دنج همیشگی دعوتش کنی. یا وقتی بین اون همه ارائه و سمینارهای عالی نمره‌ی ماکس کلاس مال تو شده باید یکی باشه که بهت افتخار کنه و دلگرمت کنه که پشت تریبون سخنور بدی نیست. باید یکی باشه که بی‌محابا جلویش اعتراف کنی یکی از پارامترهایی که باعث شد این استاد راهنما رو انتخاب کنی بوی خوبِ توتون همیشگی اتاقش بود و آخ که امان از اون پیپ دلبرش! با اینکه خودت می‌دونی اولین تجربه‌های کیفِ چرم دوختنت رسماً شبیه خورجین شده باید یکی باشه که باهات به کیفِ خورجینی شکلِ دست‌دوز بخنده! باید یکی باشه که به جای اینکه هر شب گوشواره و گردنبند جدیدت رو توی جعبه‌اش نگاه کنی و توی دلت ذوق کنی، اونها رو نشونش بدی و بلند بلند ذوق کنی و ازش بپرسی خوشگله؟ کسی باید باشه باید که حالِ خوبت هم باهاش شریک بشی تا دوبل بهت‌ بچسبه... 

پنجشنبه ۵ اسفند ۹۵
هیچکسی ازم نپرسید ترسیدی؟

وقتی سایت گلستان رو واسه آخرین بار باز کردم و آخرین نمره‌ی دوره‌ی ارشدم رو دیدم، ترسیدم. وقتی به این فکر کردم که بعد از پایان نامه و اتمام ارشد باز قراره برسم سر خونه‌ی اول و از غصه‌ی بیکاری دق کنم، ترسیدم. وقتی هر کی از راه می‌رسه در مورد کنکور دکتری دو هفته دیگه ازم می‌پرسه، میترسم. وقتی در هر وعده غذایی مامان و بابا در مورد کلسترول و کالری و دیابت و فشار خون و دیسک و درد حرف میزنن من میترسم. من از تمام جعبه‌های قرص چیده شده روی کابینت میترسم. از وقتی ثبت نام کنکور کارشناسی برادرم شروع شده، ترسیدم که اگه این پسرک دانشگاه یه شهر دیگه قبول بشه و چهار سال ازم دور باشه و نباشه تا شبها بشینه لبه تختم و حرف نزنیم و بلند بلند نخندیم و همه رو بیدار نکنیم و وسط شوخی بهم نگه زیبای خفته و بهش نگم فرشته‌ی سیبیلو و هی یه سره نیاد توی اتاقم و وقتی چمدون می‌بندم که برم خوابگاه نباشه که بگه زود برگرد، چقدر سخت‌تر می‌گذره. راستش من از یه تار موی سفید ِ جدید بین موهام هم ترسیدم. از این حالت پوکر فیس خنثی‌گونه‌ام تحت هر شرایطی ترسیدم. من از پیام‌های تلگرامی این مدلی " از آینده خبری نیست هی به گذشته‌هامون اضافه میشه" یا " اونی که توی 20 سالگی بهش می‌گفتیم هدف، تو 25 سالگی شد آرزو، تو 30 سالگی شد حسرت" که عمیقاً درک می‌کنم، ترسیدم. حالا هزاری هم خودمو پشت سر شلوغی‌های خود ساخته قایم کنم راست راستش اینه که من ترسیدم ترسیدم ترسیدم ترسیدم  ترسیدم ترسیدم ...


カラフル のデコメ絵文字 فیلم‌باز آپدیت شد :)

سه شنبه ۲۶ بهمن ۹۵
خونِ دل‌ها خورده‌ایم...

این روزا حرف و حدیث و تحلیل و فیلم و عکس زیاد دیدیم و شنیدیم، نمی‌خوام طول و تفسیرش بدم، خلاصه و مفید مختصرش اینه که حواستون هست یه وقتا بهمون میگن ملت همیشه در صحنه‌ای که حماسه می‌آفرینه و برای شهدای وطنش احترام قائله و چه و چه ... یه وقتا هم بهمون میگن فتنه‌گر و معترض و شاهد اعدام و جمعیت مخل امداد رسانی و گوسفندِ سلفی بگیر با آوار و خون ؟ حواستون هست ؟ 

[ فعل‌ها رو اول شخص جمع نوشتم چون همگی ایرانی هستیم.]