حس مشترک ...

| دوران تحصیل راحت‌ترین دوران زندگی است. درس خواندن را هر قدر هم لفت بدهی ، اقبال هم‌قدمی می‌کند و کسی کار به کارت ندارد. ته‌جیبی‌ای هر چند مختصر ، می‌گیری و افسار بکن نکن‌ها دست خودت است. دانشجویی نظم و نسق خانواده را بر‌نمی‌تابد. اصلاً چیزی به اسم جلالت خانواده ، کشک است. برای هر اُرد ناشتایی دلایل پیچاندن داری ، کله‌ی آفتاب بیرون بزنی و نصف شب هم بر‌گردی ، بهانه‌ی "با بچه‌ها داشتیم تحقیق می‌کردیم" همیشه راه‌گشاست. اما وای به روز بعد پایان‌نامه ...|

منبع : داستان همشهری تیرماه - سالاد فصل - از آرش صادق‌بیگی

[1] new

دانلودانه...

اگر چه خسته ای از حمل این بغض های طولانی / حریم امن موندن باش ، ای یار دبستانی / اگر چه بغض ابرهای سمج ، سخت و نفس گیره / بیا اشکاتو نذر شونه ی من کن ، نگو دیره ...

جمعه ۲ مرداد ۹۴
کتاب هایی که پرواز می کنند ...

از طرف آئورای خوب دعوت شدم به این چالش ِ کتابی :)


مدیر مدرسه / جلال آل اجمد

سو و شون / سیمین دانشور

کلیدر / محمود دولت آبادی

بر باد رفته / مارگارت میچل

ناتوردشت / جی دی سلینجر

جین ایر / شارلوت برونته

پرنده خارزار / کالین مک کاوا

ربکا / دافنه موریه

دفترهای سبز / دکتر علی شریعتی

هشت کتاب / سهراب سپهری

زندگی کن بگذار دیگران هم زندگی کنند / سید علی صالحی

چند رویا مانده تا طلوع رنگین کمان / سید علی صالحی

جمعه ۲۶ تیر ۹۴
کشف ِ غفلت ...

| سال‌ها پیش که پدربزرگم در آخرین سال‌های عمرش در هر وعده‌ی غذایی کلی قرص‌ در ابعاد و رنگ‌های متنوع را یک جا می‌خورد و من با تعجب و کمی ترس به این فرآیند زل می‌زدم به من گفت " آدم‌ها وقتی احساس پیری و ناتوانی بکنند مجبورند قرص بخورند." و من تازه متوجه شدم حق با پدربزرگم بود ، آدم‌ها از همان لحظه‌ای که احساس ناتوانی کنند و سپر بیاندازند و دست از جنگ بکشند ، شروع به پیر شدن می‌کنند. حالا من سپرم را دوباره در دست گرفته‌ام و مدتی‌ست از شر این قرص‌های لعنتی خلاص شده‌ام .|

شنبه ۲۰ تیر ۹۴
از کار جهان سیر شده خاطر عارف ...

| همان وقتی که بعد از یک میزبانی ِ پُر شکوه و جلال داشتیم غذاهای باقی مانده را در ساید بای سایدِ n فوت‌ـمان به صورت mp3 جاسازی می‌کردیم ، همان وقتی که از پُرخوری به قدری سنگین بودیم که آخرش مجبور به تحریک ِ حلق‌ـمان شده تا همه چی را بالا بیاوریم و نفس ِ بعد از این راحتی را عمیق بکشیم ، همان وقتی که نذری‌های در راه خدا را بین در و همسایه و فک و فامیل و دوست و آشنا پخش کردیم تا دارایی‌ـمان را به رخ بکشیم ، درست همین وقت‌ها یک نفر از گرسنگی مُرد ! حالا هی همه تـز روشن‌فکری بدهیم و عضو فلان کمپ و گروه بشویم و کلی عکس و پست و غیره ذلک بگذاریم (ایضاً خودم) و به جوگیری‌های مسخره‌ـمان ادامه بدهیم. |

پنجشنبه ۱۸ تیر ۹۴
راهکاری برای شما ...

دوستان بلاگفایی ِ آرشیو از دست داده ! 

با این روش می‌تونید آرشیو ها رو برای خودتون سیو کنید :)


جمعه ۱۲ تیر ۹۴
ما کجاییم و ملامتگر بی‌کار کجاست ...

| اگر از من بپرسید می‌گویم حتماً یکی از منفورترین مکان‌ها ، آرایشگاه‌های زنانه است. جایی که مملو از حرف‌های خاله‌زنکی غلیظ بوده و یک عده پایه ثابت ِ دهن بین و سطحی نگر به شدت سعی دارند با خوشگلی‌ـشان چشم دنیا را از کاسه دربیاورند و هی الکی برای خودشان ذوق کنند و آینه را درسته قورت بدهند و قربان صدقه‌ی خودشان بروند و به تو که موهایت رنگین کمانی نیست و ابروهای فلان مدل نداری و لب‌هایت ورنـَـقلمبیده (!) یک وَری نگاه کنند و با چشم‌هایشان نوچ نوچ کنند ! |

سه شنبه ۲ تیر ۹۴
یعنی خلاص ... ؟!

| یه دختر بچه‌ی 4 ساله‌ی کوچولوی طفلکی با موهای خرگوشی و دامن چین چینی بودم که دخترعموم بدجنسانه وقتی سرخچه داشت منو از قصد بغل کرد و قریادهای پدر و مادرم برای جلوگیری از این آغوش کاملاً بی نتیجه موند و به 24 ساعت نرسیده من سرخچه گرفتم ! کل بدنم مثل پلاستیک ضد ضربه شده بود ( همونایی که تق تق می‌ترکونیم ! ) سخته یه دختر بچه‌ی 4 ساله رو قانع کنی وقت می‌خاره ، نخارونی !!! سوزش و خارش ! چیزی بیشتری یادم نیست ! | 

| تازه ابتدایی رو تموم کرده بودم و در 11 سالگی احساس قدرت می‌کردم که یه شب تابستونی گلو درد عجیب و دردناکی داشتم و توی خواب مدام گلوم رو فشار میدادم تا دردش کم بشه که مسلماً بی‌نتیجه موند و من از شدت درد از خواب بیدار شدم و سر از دستشویی درآوردم و از دیدن تصویر نامتقارن و ناآشنای توی آینه که گلوش دوبل شده بود جیــــــــــــــــــغ زدم ! من اوریون گرفته بودم ! | 

| درست اوایلِ امتحاناتِ ترمِ اولِ سالِ اول دبیرستان و دقیقاً بعد از امتحان ریاضی بود که کاشف به عمل اومد آبله مرغان گرفتم ! آبله‌هایی که به گفته‌ی مادربزرگم خیلی بزرگتر از حد نرمال بودن و شانسی که آوردم تعداد کم ـشون نسبت به حد نرمال بود. وقتی آبله‌های دردناک با سوزش و خارش شدید داری و مجبوری برای امتحانات درس بخونی حتماً گریـه‌ـت می‌گیره ! تا آخرین امتحان وضع من همین بود و سرجلسه‌ی امتحان هم کاملاً قرنطینه می‌رفتم! فکر این که می‌تونستم ده روز مدرسه نرم و استراحت کنم ولی به خاطر امتحانات مجبور به تحمل چنین وضعی بودم خیلی زور داشت ! 

| جونم براتون بگه در 16 سالگی مخملک رو تجربه کردم ! شکلش مثه وقتایی که یه مدت دستت روی فرش می‌مونه و دون‌دون میشه و به جز احساس سرماخوردگی شدیــــد و کمی سوزش‌های مقطعی و کوتاه مدت درد بیشتری نداشت و چون عاملش باکتری بود بایدِ باید یه پـِنادُر نوش جان می‌فرمودم ! در اتاق تزریقات بعد از تزریق وقتی نمی‌تونستم جُم بخورم یهـــــــو مامانم سرم داد زد که بروووو بیـــــــــــــروووون !!! انقدر تحکم آمیز بود که من حتی نتونستم بپرسم چرا؟! بعداً متوجه شدم مامانم با خانومی که باردار بوده و سرُم داشته صحبت میکنه و تا متوجه بارداری اون خانم میشه منو از اون محیط دور می‌کنه چون امکان داشته برای جنین مشکل بوجود بیاد! هنوزم فکر می‌کنم اگه مامان من این اطلاعات رو نداشت و من توی اون اتاق مدتی می‌موندم ممکن بود چه اتفاق بدی بیفته ! |


جا داره من از تک‌تک گلبول‌های سفید و سیستم دفاعی بدنم کمال تشکر و قدردانی رو داشته باشم که بیماری مُسری رد ندادن :|

دوشنبه ۲۵ خرداد ۹۴