مائیم که بی‌هیچ سرانجام خوشیم ...

باید زودتر از این‌ها می‌فهمیدم، خیلی زودتر. همان وقت‌هایی که قوت غالبم کارتون دیدن بود و ذوقِ دیدن برنامه‌ی کودک شبکه دو در ساعت نه صبح و پنج عصر را داشتم. خیلی طول کشید اما بالاخره فهمیدم حتما نباید وِرد جادویی زیزیگولو را خواند و کارهای بزرگ کرد، لازم نیست آقای ماسک باشی و با زدن یک ماسک چوبی نشدنی‌ها را شدنی کنی یا مثل میو‌میو قرار نیست در موقعیت‌های مهم زندگی ظاهرت عوض بشود و ستاره‌ها به دور سرت بچرخند. بدون هیچ سِحر و جادویی انگار هر کدام از ما یک ورژن استثنایی و خاص و ویژه داریم که هویدا شدنش در بحران‌ها نجات‌بخش است. اصلا یک وقتهایی مسبب آرامش و خیالِ راحت برای روزهای آتی ست. همینکه من از یک دختر آرام و ملاحظه کار به دختری جسور تبدیل می‌شوم که همه‌ی گفتنی‌ها را صریح و بی‌محابا به زبان می‌آورد و هی حس خوب و حس قدرت در وجودم قل میزند که اتفاقا همیشه هم نتیجه بخش و کارساز است، همینکه آرامش این روزهایم را مدیون همین ورژن استثنایی هستم، اینکه چند وقت پیش با جسارتی از همین نوع گفتم "میدونم شما و آقای دکتر حق دارید بهترین و ‌شایسته‌ترین انتخاب رو داشته باشید، حتما هم مثل همیشه خوب از پسش برمیایید، دوست دارم جز اولویت‌هاتون باشم و بدونید اولویت شما در اولویت زندگی من تاثیر داره." بیانش عین رها کردن یک وزنه‌ی سنگین بود که راحتم کرد. حالا مطمئنم نتیجه هر چیز ممکن و غیر ممکنی که باشد من آرامم، از خودم راضی‌ام و از این بابت دغدغه‌مند نیستم. هی برای خودم کیف می‌کنم*، نفس های آرام عمیق می‌کشم، خودم را خیلی دوست‌تر می‌دارم، با یک لبخند پت و پهن منتظر یک پاییز چالشی هستم و این روزها بلند بلند می‌خوانم "سل لا سل دو - سل لا سل دو - سل لا سل ر - دو" ‌ éŸ³ç¬¦ のデコメ絵文字音符っ♪ のデコメ絵文字

* البته اگر این قیمتهای دوبله سوبله شده بگذارند :|

چون راه رفتنی‌ست توقف هلاکت‌ست ...

سن و سال مشخصی ندارد ولی قطعاً از یک جایی به بعد که شلنگ تخته‌هایت را انداختی، بچه بازی‌هایت را در آوردی، خودت را غرق در چیزهای جدید کردی و جاست فور فان زندگی کردی و تا جایی که می‌شد اشتباه کردی، تجربه درو کردی و یاد گرفتی؛ می‌فهمی وقت آزمون و خطا تمام شده است و حالا وقت آن رسیده که برای هر قدم، کلی بی‌خوابی بکشی تا بتوانی درست‌ترین تصمیم ممکن را بگیری. از این به بعد دائم در جنگی، در بیداری با خودت، در خواب با تمام دنیا. چند سالی هست که دست از این سرخوشی‌ها کشیده‌ام و در راهی افتاده‌ام که با همه‌ی گنگ و مبهم بودن، عجیب تاریک است. کورمال کورمال قدم برمی‌دارم چون فهمیده‌ام همانقدر که راهِ برگشتی نیست، باید جلو هم رفت. دوستی میگفت زندگی مثل یک مسیر با کلی کوه و دره و مانع است. یکی با طنابی که در درست دارد می‌رود، یکی هم با چنگ و دندان. بمانی و بنالی و درجا بزنی چیزی عایدت نمی‌شود. این روزها برای بقا محتاطانه با حرص و ولع به همه چیز چنگ میزنم چون خوب می‌دانم، هر کسی راهی دارد برای رفتن و با تمام این تن خستگی‌ها چاره‌ای نیست جز همین "رفتن".

* عنوان از مولانای جان

جمعه ۷ ارديبهشت ۹۷
منبع درد خودش، باعث آرامش ماست ...

بهش گفته بودم خیلی وقته دیگه به هیچ نشونه ای اعتقاد ندارم. گفته بودم مگه کائنات بیکاره بشینه به من چشمک بزنه. بهم گفته بود امید نوره، روشنایی نوره و نور نشونه ست، وقتی نور رو پیدا کنی یعنی معجزه توی مشتته. گفتم معجزه واسه قصه هاست، واقع بین باش! و راستش دیگه دلم نیومد باورش رو خراب کنم و این بار توی دلم با خودم گفتم وقتی ذهنت روی یه موضوع تمرکز کنه، میتونی همه چیزهای بی ربط هم به اون موضوع ربط بدی، انگار که همه چیز برای تو جهت گیری کنه. چند دقیقه بعد برام پیام فرستاد " یَا نُورَ النُّورِ یَا مُنَوِّرَ النُّورِ یَا خَالِقَ النُّورِ یَا مُدَبِّرَ النُّورِ یَا مُقَدِّرَ النُّورِ یَا نُورَ کُلِّ نُورٍ یَا نُورا قَبْلَ کُلِّ نُورٍ یَا نُورا بَعْدَ کُلِّ نُورٍ یَا نُورا فَوْقَ کُلِّ نُورٍ یَا نُورا لَیْسَ کَمِثْلِهِ نُورٌ " و بعدش دیگه حرفی برای گفتن نبود. من همیشه به همه چی مشکوک بودم! به نور، معجزه، امید. به توکل، قضا، قدر، سرنوشت، تقدیر. از همون وقتی که توی کتابهای دین و زندگی، سرنوشت تغییر پذیر و سرنوشت تغییر ناپذیر رو سعی کردم بفهمم و نتونستم هضمش کنم جای شک و شبه ش برام مونده. میگن درد که به درازا بکشه به رنج میرسه. و یه تجربه هایی، یه حرفهایی، همون ها که عجیب به دل آدم میشینه و یهو بنگ(!) مثل یه چراغ همه تاریکی های ذهنت رو روشن میکنه، درست از نهایت رنج کشیدن میاد. دیروز داشتم از جلوی تلویزیون رد میشدم، رفتم که خاموشش کنم ولی نشستم پاش. نمیدونم چه برنامه ای بود. من فقط بیست دقیقه آخرش رو دیدم. جریان این بود که یه خانم بعد از اینکه همسرش فوت میکنه، تنها پسرش هم سرطان میگیره و در نهایت پسرش هم از دست میده. بعد همه چیزش رو میذاره و یه بیمارستان برای بیماران سرطانی توی شیراز میسازه. وقتی داشت از درد و رنج حرف میزد یه حرفی زد تا ته ذهنم تیر کشید از اون حرفها بود که باید برای رسیدن بهش کلی تاوان داد. از اون حرف ها که از اعماق رنج کشیدن میاد. از اون حرفها که برات بولد میشه و میای توی وبلاگت مینویسی تا یادت بمونه. گفت "من فکر میکردم تدبیر به سرنوشت اولویت داره ولی زندگی بهم فهموند این سرنوشت هست که به تدبیر اولویت داره." بنگ(!)カラフル のデコメ絵文字

* عنوان از سعید شیروانی
شنبه ۲۵ فروردين ۹۷
من در غیاب تو کلمات سر بریده بسیاری را شفا داده‌ام ...

درست صد و بیست و هشت ساعتِ تمام است که جمله‌اش پتک‌وار در ذهنم مدام تکرار می‌شود. میان شوخی و خنده و در مسخره‌ترین زمان و مکان ممکن، حرفی زد و هیچ خبر نداشت که ادا کردن همان یک جمله چقدر می‌تواند من را درگیر کند، آشوبم کند، آنقدر که صد و بیست و هشت ساعت لعنتی از شب تا صبح پهلو به پهلو بشوم و از صبح تا شب به خود در گیری بگذرد. حقیقت این است که واژه‌ها وزن دارند، یک وقتها سنگینی می‌کنند آنقدر که زیر بار این حجم سنگینی بیفتی و بشکنی. واژه‌ها دست دارند، گاهی بیخ گلویت را فشار می‌دهند و خفه‌ات می‌کنند. واژه‌ها پا دارند، می‌توانند از رویت رد بشوند تا له شوی. شاید واژه‌ها سلاح هم داشته باشند، خنجری لابد که در قلبت فرو کنند تا در جا بمیری و نیست شوی. واژه‌ها بلدند سرت هوار بزنند، بلدند مجبورت کنند خودت را، اصلاً دنیا را به صلابه بکشی. واژه‌ها شاید با تمام موذی بودنشان در جذاب‌ترین حالت ممکن یادت می‌دهند تا اول خودت را بشناسی بعد باقی آدم‌ها را ...

* عنوان از سید علی صالحی

[1]

ای زبان هم آتش و هم خرمنی / چند این آتش در این خرمن زنی

ای زبان هم گنج بی‌پایان تویی / ای زبان هم رنج بی‌درمان تویی

(タイトルなし) のデコメ絵文字 مولانای جان

سه شنبه ۸ اسفند ۹۶
که با جمع و بی جمع و تنها تویی ...

پرسید تا حالا چقدر تنها شدی؟ حاضری پول بگیری تنها باشی؟ اصلاً به تنهایی فکر کردی؟ و من در جواب همه سوالاتش گفتم از کجا می‌دونی نیستم ؟

من تنهایی رو دوست دارم، همون قدر که آدم‌های تنها رو دوست دارم. یه مدل تنهاییِ خاص، یه مدل تنهایی که نیاز نیست هوارش بزنی! یه مدل تنهایی که از ظاهر بگو بخندی و کلی دوست و آشنا و روابط اجتماعی وسیعی که داری بیرون نمی پاشه و توی ذوق نمی‌زنه. یه مدل تنهاییِ خاصِ درونی فقط برای خودت و خودت. از این مدل تنهایی که کلی حرف واسه خودت داری، یه عالمه دلیل برای خودت داری، فقط و فقط برای خودت. فقط و فقط برای خودت چون توضیحش به بقیه سخت که نه؛ خیلی سخته، که توضیح و توجیه کردنش واسه کسی ممکن نیست، که کسی درک نمی‌کنه، که به واژه کشیدنش ازت کم می‌کنه. توی این مدل تنهایی خودت می‌دونی که درست‌ترین راه و روش رو انتخاب کردی، اونقدر که هزار بار هم برگردی عقب؛ باز هم همین راه رو میری، آخه خودت خوب می‌دونی داری در جهت آرامش خودت حرکت می‌کنی و همه اینها توضیح دادنش به بقیه خیلی درد و رنج داره ... توی این جنس تنهایی؛ فداکاری‌ها و گذشت‌ها و از خود گذشتگی‌هات دیده نمیشه و به چشم نمیاد، خیلی وقت‌ها هیچ کس حتی متوجه نمیشه که چقدر براش گذاشتی، که چقدر برات می ارزیده، که چقدر برای خودت سخت بوده و راه سختی رو تا اینجا بودن یه تنه گز کردی. همه‌ی ارزش و جذابیت این مدل تنهاییِ خاص به اینه که تنهایی‌ات رو با احد الناسی شریک نشی، که از این با خودت بودن لذت ببری، که انقدری خودت رو دوست داشته باشی و به قدری حریص ِ خودت باشی که حاضر نباشی از حال خوبت خرج کنی، که با حرف زدن و بروز دادنش ازش کم نکنی ... اصلاً ته تهش همون که اول گفتم، من تنهایی رو دوست دارم، همون قدر که آدم های تنها رو دوست دارم.

عنوان : از مولانای جان 

[1]

تنهایی، از معدود لذت هایی است که نمی‌توانی با دیگری قسمتش کنی ...

(タイトルなし) のデコメ絵文字ساموئل بکت

[2]

و من 9 بهمن دفاع کردم ... و پایان کارشناسی ارشد ... آدم وقتی بعد از اون همه بدو بدو به تهش می‌رسه از خودش می‌پرسه، همین؟ همین بود؟ انقدر این چند روزه خسته ام و در حال خستگی در کردنم که حتی یادم رفته یه نفس عمیق بلند کشدار بکشم و بگم آخیش، تموم شد ... 

[3]

دلم واسه یکتای نیمه سیب سقراطی بودن خیلی تنگ شده بود، خیلی ... 凛音 リクエストありがとう のデコメ絵文字

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی ...

چند باری وسط صحبت های درد و دلی ـ که بدجوری می‌­چسبه کنج دلت و بهت آرامش القا می­کنه ـ رسیده بودیم به اینکه من نوعی اگه یه تیکه از خودم رو، شخصیتم رو، رفتارم رو، راه و روشم رو، بدون اینکه احساس به تغییری در خودم حس کنم و صرفا به خاطر بقیه حذف کنم، از خودم جدا کنم و پرتش کنم دور، اونی که مونده دیگه من نیستم، یکی دیگه ست. انگار که با از دست دادن قسمتی از هویتت، همه ی اون رو از دست میدی. هر بار با اطمینان می­‌گفت و می­‌گفتم، تایید می­‌کردم و تایید می­‌کرد. تا اینکه یه روز وقتی بدجوری توی یه موقعیت بدی گیر افتادم جور دیگه ای به قضیه نگاه کردم، انگار چاره ای نداشتم و این دفعه لازم بود خودم رو از دست بدم، با خودم فکر می­‌کردم راندمان هیچ ماشینی هم صد در صد نیست و این توقع زیادی از خودمه که با همه ی خودم به مقصد برسم، شده بودم مثل کسی که داره غرق می‌شه و دست و پا میزنه، که هیچ موقع سالم و سرحال نمی­‌رسه به ساحل، حتما زخمی شده، لباس هاش پاره شده، نفس نفس میزنه، بالا میاره، بیهوش میشه و ... ولی همه اینا می ارزه به بقا، به حیات، به زنده بودن و با خودم فکر کردم لابد باید بیارزه و قانون نانوشته دنیا اینه که باید از دست بدی تا بدست بیاری، تا چیزهای ارزشمندتری رو بدست بیاری. دفعه بعد که دیدمش و افتادیم به حرف، دیدگاه جدیدم رو بهش گفتم، توقع داشتم تاییدم کنه یا حداقل به چیزهایی که گفتم فکر کنه ولی بلد راه بود. مثه همیشه جلوتر از من رفته بود. با تجربه تر بود و چیزهایی رو می‌­دونست که من هنوز بهشون نرسیده بودم. بهم گفت درسته که راندمان هیچ ماشینی صد در صد نیست ولی هیچ ماشینی نمی‌­تونه بدون چهار تا چرخ حرکت کنه و جلو بره. بهم گفت چرخ هاتو نگه دار، ازشون محافطت کن، بهشون نیاز داری ... و تو باور کن این مکالمه برای من بهترین فیلسوف بازی درد و دلانه بود.

[1]

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی / آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

(タイトルなし) のデコメ絵文字شهریار

سخنم مست و دلم مست و خیالات تو مست ...

نمی‌دونم از کجا شروع شد یا اینکه قراره چطوری تموم بشه، فقط می‌دونم قرارم با خودم به اینهمه بی‌قراری نبود. یه وقت‌ها یه چیزاهایی از کنترل آدم خارج می‌شه. یه وقت‌ها زورت نمی‌رسه. اصلاً یه وقت‌ها تا دچار نشی حتی متوجه نمیشی که چقدر عوض شدی، چقدر وابسته شدی، چقدر دلت گیره، تا کجا پا بندی و تا کجاها میتونی برای دلت پیش بری و خودتو متعجب کنی. حالا من بدون اینکه خواسته باشم به یه مقطعی از زندگی‌ام گیر کردم! به این مختصات مکان زمانی که انگار داره از سر حرص زودتر از همیشه سپری میشه و من زورم نمیرسه ازش دل بکنم، گیر کردم. دست و پام گیره، دلم گیر تر. آخه من مدتهاست آدم ها رو این همه دوست نداشتم. گوشتو بیار نزدیک تر ... من مدت‌هاست حتی خودمو این همه دوست نداشتم. اینجا درست همونجایی که نزدیک ترینم به پیک ایده آل خودم. حالا بعد از این حجم دوست داشتن چه طوری دلم رو راضی کنم کنده بشه؟ چه طوری بهش بفهمونم زندگی جریان داره و آدم ها میان و میرن و حکایت همچنان باقی است ؟ ذره ذره‌ام خیلی جاها پیش خیلی آدم‌ها جا مونده، گیر کرده. و من طبق معمول همیشه زورم نمی‌رسه نه به خودم نه به چرخ گردون ... حس می‌کنم دارم خودمو از دست میدم و به یه تهی و پوچی محض می‌رسم. انگار همه‌ی اون چه که در من شکل گرفته و منو با تموم سختی‌ها راضی و خوشحال نگه داشته فقط برای همین مختصات مکان زمانی هست و بعدش نقطه سر خط... انگار با از دست رفتن این مختصات مکان زمانی خودمو از دست میدم. آخه من مدت‌هاست خودمو این همه دوست نداشتم ...

[1]

سخنم مست و دلم مست و خیالات تو مست / همه بر همدگر افتاده و در هم نگران

(タイトルなし) のデコメ絵文字مولانای جان

[2]

دانلودانه ...
عمر همه لحظه وداع ست / و صدای پایت آخرین صداست / ای گریه های بعد از این / خاطرم نمانده شهر من کجاست ...

پنجشنبه ۲۵ آبان ۹۶
دچار ...

مدتی است ساکتم و بیشتر می‌خوانم و می‌بینم و تحلیل می‌کنم تا حرفی جدید برای گفتن و نوشتن داشته باشم که خودم را راضی کند و شاید هم محضِ فراموشی اتفاقات پیرامون و ترس‌هایی که همچنان به من زل می‌زنند باشد که به خواندنِ مجازی‌جات چنگ زده‌ام. یک جور میل به بقا شاید. یکی گذر ثانیه‌ها و چین و چروک و قرص‌های هر شبه‌ی پدر و مادر به چشمش آمده و فرسایش این سال‌ها. چند تار سفید جدید بین موهایش کشف کرده. کامنت می‌گذارم که "زمان قدر ترین دشمن است و این را وقتی فهمیده‌ام که از گذشته حسرتش برایم مانده و از آینده ترس ـش". نفر بعد مثل من و تو بلد شده از غم‌های دغدغه‌مند بهتر بنویسد. و انگار یه جوری با تنهایی کنار آمده که اسمش را گذاشته رفیق و همکار با تجربه‌ای که قرار است ما را از حماقت‌های نکرده‌ی 18 سالگی ـمان نجات بدهد. کامنت می‌گذارم که "از یک جایی به بعد تنهایی دیگر گه گاه به سراغت نمی‌آید که راحت بتوانی دورش بزنی، از یک جایی به بعد تنهایی رفیقی می‌شود که همه جا و در هر حالتی غالب است و جزئی از وجودیتت شده که کم‌کم میشود ترجیحت، اولویت اولت یا شاید هم تنها انتخابت". دیگری اعتراف می‌کند تهران را با آن همه شلوغی و ترافیک به خاطر فراموشی که به همراه می آورد دوست دارد. کامنت می‌گذارم که "تهران آدم را به قدری مشغول می‌کند که دغدغه هایت میشود اولویت دوم! اصلا همین که در شلوغی مترو و بدو بدو های هر روزه مدتی غم و غصه‌هایت را فراموش میکنی غنیمت است". دوستی دیگر معتقد است زمان تیغی ست دو دَم، مرهم و درد و انگار هیچ چیز هیچ گاه کافی نیست و نسل ما دنیا را عجول‌تر از بزرگانمان یافته. کامنت میگذارم که "شاید بی‌رحمانه باشد اما انگار تحمل یک درد جمعی از تحمل دردی در تنهایی کمتر زجر آور باشد. آدم را امیدوار می‌کند به راه نجات، به بهتر شدن، به روزهای خوب فراموش شده، به جزئی از کل بودن، به فهمیده شدن". و با خودم فکر می‌کنم ما کجای تاریخ اشتباه کردیم که این همه جا مانده‌ایم؟ که هی نمی‌رسیم ؟ ها ؟

جمعه ۱۷ شهریور ۹۶
هذیان‌گویی سرد مردادی ...

وسط مرداد و تیغ آفتاب سرما خوردم. فین‌فین کنان و سرفه کنان سوپ میخورم. مامان میگه به خاطر مسافرت و دو آب و هوا شدنه، بابا معتقده واسه اینه که همه‌ش روبروی کولر بودم، دوستام میگن به خاطر اینه که زیادی نشستم پای ترجمه و تایپ پایان نامه. و من با خودم فکر می‌کنم هیچ کدوم نمی‌دونن که من چند وقته شب‌ها خواب‌هایی از جنس ترس‌هام می‌بینم، ترس‌هایی که در حد خواب و خیال هم تاب و توانِ تحمل کردنش رو ندارم، ترس‌هایی که زورم نمیرسه ازشون فرار کنم، ترس‌هایی که روز به روز هی به حقیقت نزدیک‌تر میشن هی ترسناک‌تر میشن، ترس‌هایی که کنه‌وار به ضمیر ناخودآگاهم چسبیدن، ترس‌هایی که وسط روزمرگی تابستونی یهو با یه جمله، با یه نگاه، با یه حرف، با یه تلنگر؛ مشتعل میشن و به آتیش میکشن، ترس‌هایی که بی‌هوا زیر پای آدم رو خالی می‌کنن و هُل ـم میدن سمت چاهی که ته نداره ...

[1]

به خدا پروانه‌ها پیش از آنکه پیر شوند، می‌میرند ...

(タイトルなし) のデコメ絵文字سید علی صالحی

يكشنبه ۲۲ مرداد ۹۶
چه دیر آمدی حالای ِ صد هزار ساله‌ی من ...

تو همیشه دیر رسیدی، اونقدر دیر که‌ حرفام از دهن افتاده، اونقدر دیر که همه چی سپری شده و ازش یه ماضی بعید به درد نخور به جا مونده، اونقدر دیر که حالا حرف زدنِ منو گوش دادن تو مضحکانه‌ترین کار دنیا شده، تو انقدر دیر کردی که همه چی تموم شده،منم تموم شدم... بعد تو هی پرسیدی چرا ساکتم؟ چرا حرف نمی‌زنم؟ خودت بهم بگو، شخم زدن اون حجم اتفاقاتی که نبودی و افتاد، نبودی که برات بگم حالا چه فایده‌ای داره؟ همیشه فکر کردی از سر غرورمه‌ که بهت چیزی نمیگم، هی فکر کردی باهات رو راست نیستم و دلخور شدی ولی هیچ حواست نبود که حرفها هم تاریخ انقضا دارن، که اگه به وقتش گفته نشن کپک می‌زنن، بو می‌گیرن، می‌گندن. خودت بهم بگو قراره با این همه حرف منقضی شده چیکار کنی؟ چیکار کنم؟