باید بلدت باشم ...

و بیست و شش سالگی سرشار از یقین‌های ترس زده‌ای ست که با تاوان دادن نصیب گشته. لبریز از مفاهیم ژرفِ زیستنی ست که خواهانم. بیست و شش سالگی لذتِ درکِ عمیقِ آرامشی از جنس تنهایی ست، رضایت از جسارت‌هایی ست که خرج کرده‌ام، فرسنگ‌ها راهی ست که رفته‌ام، تمام عقایدی ست که با تفکر به باور نشسته و دخترکی که در این میان خودش را یافته و حریصانه به آغوش کشیده ...

メール のデコメ絵文字 [شتر موفقیت+ساری گلین+میگه تولد خواهر رامبد جوان+عکسی که مثلا اعظم میخواست+کانال سوئز] 

پنجشنبه ۱۴ تیر ۹۷
آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم ...

بارها گفته‌ام و همچنان معتقدم که آدم‌ها بلد راهی می‌شوند که رفته‌اند. اینکه چقدر محتاطیم، چقدر حساسیم یا چقدر می‌توانیم معرفت خرج کنیم و تا چه اندازه اجازه می‌دهیم اعتماد در درونمان ریشه بدواند، همه و همه، جدا از شرایط و موقعیت و افراد مورد نظر و تیپ‌های شخصیتی متفاوت با راه‌های رفته و تجربیاتمان در گذشته عجین شده است. یعنی همین که برای تجربه کردن و درست زندگی کردن تاوان دادیم تا یاد گرفتیم و با دانسته هایمان ادامه دادیم تا در تایید یا تکذیبشان بیشتر یاد بگیریم. راه‌های رفته و حرف‌های نگفته و تجربیات این همه سال از ما فردی را ساخته که در تمام چهارچوب ها و دیوارها و حد مرزهایش نمود پیدا می‌کند. اینکه در یک مکالمه عادی یک فرد معمولی به من توصیه می‌کند بیشتر انیمیشن ببینم تا بهتر رویا‌پردازی و خیال‌بافی را بلد شوم یعنی این حجم واقع‌گرا بودن من می‌تواند حسابی توی ذوق بزند. خوب که فکر می‌کنم از یک جایی به بعد رویا‌پردازی و خیال‌بافی‌هایم بین هجمه‌ای از واقعیات نه چندان سفید گم شد. از یک جایی به بعد رویا‌پردازی و خیال‌بافی برایم جلوه‌ی حماقت گرفت و یحتمل از من دختری ساخت که از هوار شدن رویاها و خیال پردازی‌هایش ترسید و دچارش نشد. من بلد راهی شده‌ام که رفته‌ام، که در مسیرم یاد گرفتم هر چه که هست و وجود دارد را ببینم و نه هر آنچه که دلم می‌خواهد و نیست. و من هر بار با فکر کردن به تمام این خزعبلات، با خواندن یک نوشته قدیمی، از خودم می‌پرسم این همه تغییر به تاوان کدام تجربه بود؟ که ترسیدم، که یادم رفت، که نخواستم ... که از تمام رویاها و خیال پردازی‌هایم به بهای رسیدن به حقیقت، دست کشیدم ... کاشکی این قمار بیارزد ... 

[1]

دانلودانه ...

اول کنم اندیشه ای / تا برگزینم پیشه ای/ آنگه به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم ... (رهی معیری)


دوشنبه ۱۴ خرداد ۹۷
پُک آخر ...
سیگار آدم‌ها نباشید، آرومشون می‌کنید، لهتون می‌کنن ...
سیگار آدم‌ها نباشید، آرومشون می‌کنید، لهتون می‌کنن ...
سیگار آدم‌ها نباشید، آرومشون می‌کنید، لهتون می‌کنن ...
سیگار آدم‌ها نباشید، آرومشون می‌کنید، لهتون می‌کنن ...
سیگار آدم‌ها نباشید، آرومشون می‌کنید، لهتون می‌کنن ...
سیگار آدم‌ها نباشید، آرومشون می‌کنید، لهتون می‌کنن ...
سیگار آدم‌ها نباشید، آرومشون می‌کنید، لهتون می‌کنن ...
سیگار آدم‌ها نباشید، آرومشون می‌کنید، لهتون می‌کنن ...

سه شنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۷
دلتا ...

از همان وقتی که در کتاب­های شیمی دبیرستان خواندم آنتروپی جهان رو به افزایش است، فهمیدم همه چیز در حال تغییر است. تفاوت، تنها در سرعت تغییر آنهاست. آد‌‌م­‌ها هم مثل باقی جهان و کائنات با سرعت­‌های متفاوتی رو به تغییر هستند، همین دوست­‌های قدیمی که قرار بود باشند و بمانند و بچسبند کنج دل، حالا اما مدت­هاست انقدر نیستند که جایشان هم ابداً خالی نیست. تغییر یعنی دیگر دل تنگشان نیستی. همین چند لاخ موی سفید یعنی برای هر تغییری باید تجربه کرد و تاوان داد. حالا من به دختری تبدیل شده‌­ام آرام، عاقل با لبخند‌های عمیق که حرف­‌های زیادی با خودش دارد. قرار است هی صبور‌تر و هی آرام‌تر و هی خنثی‌تر بشود. تبدیل به دختری شده‌­ام که ترجیح می­‌دهد دور و برش خلوت­ باشد، از سکوت لذت می‌بــرد و مدت­هاست آدم­‌های اطرافش را با فیلتر­های بیشتری گلچین می­‌کند، بیشتر می­‌سنجد و در عوض راحت‌تر از همه چیز می‌گذرد. از همه­‌ی آدم­‌ها، همه­‌ی حرف­‌ها، همه­‌ی نگاه­‌ها و همه­‌ی خاطره­‌ها. تغییر یعنی یاد گرفته‌­ام باید رها بود و سبک زندگی کرد، حمل کردن این حجم سنگینی در این وادی عبث‌ترین است. یعنی بلدِ راه شده‌ام که کنار بیایم، با خودم، با دنیا، با روزگار. دوستی می‌گفت ظرفیت آدم­‌ها تمام نمی­‌شود، کـِــــــــــــش می­‌آید. یحتمل تغییر یعنی درک همین جمله ...

پنجشنبه ۱۶ فروردين ۹۷
تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم ؟

تا حالا شده بعد از کلی دویدن و نفس نفس زدن برسی به همون نقطه اول و جایی که شروع کردی؟ وقتی دلتا ایکس برابر با صفر باشه دیگه چه فرقی میکنه توی این مسیر چقدر عوض شدی، چقدر با تجربه شدی یا حتی چقدر پیر شدی؟ قدر یه پیرزن هزار ساله که همه عمرشو دویده و نرسیده، خسته‌ام ... خسته‌ام از این همه دویدن، این همه فرار، این همه دست و پا زدن ... این همیشه‌های نگران و پُر دغدغه چرا تموم نمیشه ؟ چرا تموم نمیشه ؟ چرا تموم نمیشه ؟ چرا تموم نمیشه ؟ چرا تموم نمیشه ؟ چرا تموم نمیشه ؟ چرا تموم نمیشه ؟ 

شنبه ۲۸ بهمن ۹۶
نیمه شب بود و غمی تازه نفس ...

این حجم اعتمادت به من، همونقدری که برام ارزشمنده، سنگین هم هست. بیشتر از اونی که جنبه و ظرفیتشو داشته باشم سنگینه و سنگین، اون قدر که می‌تونم زیر بار مسئولیتش له شم، متلاشی شم، از هم بپاشم. اونقدر که منو بترسونه، اونقدر که فراریم بده، اونقدر که هضم کردنش مدتها برام زمان ببره، اونقدر که تو و مشتقاتت بشین اولویت اولم، که هی به افکارم هجوم بیارین و همه چی رو بپوشونین و سایه بزنین رو همه‌ی دار و ندارم، همه‌ی هست و نیستم ... چیکار باید کرد؟ چیکار باید کرد با این سفره دلت که برام پهن کردی و هیچ با خودت نگفتی این دختر تو این آشوب چیکار باید کنه؟

[1]

من پریشان تر از آنم که تو می‌پنداری 

شده آیا ته یک شعر ترک برداری؟

(タイトルなし) のデコメ絵文字مریم قهرمانلو

شنبه ۲۵ آذر ۹۶
مرا خود با تو رازی در میان هست ...

خیلی طول نکشید تا بفهمم و بفهمی که چقدر استاندارد های زندگی هامون بهم شبیه هست، که چقدر تمام حساسیت هات رو می‌فهمم و تمام جزئی نگری‌هام رو می‌فهمی، که تا کجا از جهان بینی‌ات به کائنات باخبرم و تو خوب میدونی از نگاه من دنیا چه شکلیه، تو میدونی تا چه اندازه میتونم عمیق درکت کنم، آخه تو ذاتاً بلدی تا ته هر راه نرفته هم درکم کنی، تو حتی وقتی به جون خودت می‌افتی و دچار خود درگیری مزمن میشی هم به همون چیزهایی فکر میکنی که من توی خود درگیری هام بهشون فکر میکنم. تو حرمت واژه‌ها رو می‌شناسی، من بلد نگفته هاتم و تو خوب بلدی نگاهمو تفسیر کنی و من خوب میدونم وقتی یکی بلدت باشه چه حظ انگیزه. تو باورت نمیشه که من چقدر میتونم بهت شبیه باشم و من باورم نمیشه یکی با این همه شباهت به من توی این دنیا وجود داشته باشه. من و تو، حجم این شباهت رو انقدر باور نکردیم تا افتادیم به محک زدن همدیگه، به یه دستی زدن، به غیر مستقیم حرف زدن، به کنکاش، به جست و جو، به کشف و جز خودت کی میدونه همه‌ی اینا چه حال خوبیه ... ذره ذره کشف کردنت، فهمیدنت، ذره ذره کشف کردنم، فهمیدنم ... آشنا شدن با تو توی این مقطع از زندگی‌ام ، منو نسبت به همه‌ی آدم‌ها و همه ‌ی دنیا متوقع میکنه، که حتما یه روزی یادت میکنم و با خودم میگم اگه بودی، خوب منو می‌فهمیدی. اونقدر که نیاز به این همه توضیح نبود، که این حجم توضیح دادن‌ به اونهایی که درکم نمیکنن، یه روزی منو از پا درمیاره. من مؤمنم به جنس دل تنگی‌ات، مؤمنم به ساعت هایی که فقط میشه با تو حرف زد و حرف زد و حرف زد، من مؤمنم به همه چی و هیچی ... پس آدم خوبه‌ی زندگی‌ام بمون، بذار یه روزی دلت برام تنگ بشه، تنگِ تنگِ تنگ ...

[1]

دانلودانه ...

من از اون آسمون آبی میخوام/ من از اون شبهای مهتابی میخوام ...

شنبه ۱۸ آذر ۹۶
این رنج دلپذیر همین است زندگی ...

من اشتباه فکر کردم، راه رو اشتباه رفتم، تصورم از زندگی اشتباه بود. اینا رو همین پاییز فهمیدم،همین پاییزی که تا اینجاش تا دلت بخواد تن‌خستگی داشتم و تن‌خستگی. روحم ولی از خوشی روی ابراست، اصلا عجیب آرومم، آرومه آروم... دغدغه نه که نباشه، هست، زیادم هست ولی با همه دغدغه‌ها و تن‌خستگی‌ها و سر شلوغی‌ها حال دلم خوبه. من اشتباهی همه عمرمو دویدم تا به سکون و آرامش برسم ولی تازه فهمیدم آرامش وسط بدو بدو های زندگی معنی میده، آرامش رو وقتی میفهمی که  6 صبح تا 6 عصر بدویی، آرامش یعنی با یه دنیا تن‌خستگی سر شب خوابت ببره و از خوابیدن هم لذت ببری، آرامش یعنی خسته بشی ولی هنوز روحت شارژ باشه، آرامش یعنی اونقدر وقت غذا خوردن نداشته باشی که یه روز دلت هوس نون سنگک با پنیر و گردو کنه و همه زل بزنن به این با ولع صبحونه خوردنت، آخه آرامش یعنی از غذا خوردنت هم حظ ببری، آرامش یعنی وسط خستگی‌هات هم بلند بلند بخندی. کی گفته آدم در سکون به آرامش میرسه؟ من که نرسیدم! منو باید پرت کنن وسط پیک سینوسی زندگی، باید هزار تا کار روی سرم هوار شه تا راندمانم بالا بره و بتونم با کیفیت زندگی کنم. من واسه خوب زندگی کردن به یه انرژی فعال سازی نیاز دارم، به یه نیرویی که منو هل بده وسط بالا پایینای زندگی. شاید دیر باشه ولی بالاخره این پاییز فهمیدم من آدم جنگیدنم، آدم دویدن، منو باید بندازن وسط رینگ زندگی. آدم از سکون به مرداب میرسه، بو میگیره، میگنده، باید جاری بود وسط تمام حجم زندگی ...

عنوان از : فاضل نظری

[1]

از پی این همه زندگی که ارزان گذشت، ما چه گران زیسته‌ایم دوست من !

(タイトルなし) のデコメ絵文字سید علی صالحی

[2]

دانلودانه...
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی ست / آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش ...

[3]

خوب میدونم یه روزی دلم واسه همه‌ی این تن‌خستگی‌ها و سرشلوغی‌ها و خوشی‌ها و آدم‌های معرکه‌ای که دور و برم دارم تنگ میشه 凛音 リクエストありがとう のデコメ絵文字

دوشنبه ۱ آبان ۹۶
و سوت آرامِ آواز کسی ...

در نگاه اول خون‌گرم و صمیمی به نظر می‌رسید. برای خودم می‌تونستم توجیه کنم که چرا همیشه دور و برش پر از آدمه. شلوغ نبود، شر نبود، جلف نبود ولی جدی هم نبود! همیشه یه ته مایه طنز و شوخی همراه خودش داشت که آدم نمی‌فهمید باید حرف‌هاش رو باور کنه یا نکنه! با تموم اینا مسئولیت پذیر بودنش برام بولد شده بود، مشخص بود از اون آدمایی هست که وسط تمام شوخی‌هاش میشه روش حساب کرد! در یک ابعاد بزرگ و نادری برای شکمش مهربون و سخاوتمند به نظر می‌رسید! هر روز وقت ناهار از همه می‌پرسید که آیا ناهار دارن یا نه؟ که اگه ندارن ناهارشو با اونا شریک بشه. بعدها فهمیدم اهل تسنن هم هست. اینا رو وقتایی که سمیه نبود و تنها بودم کشف کردم. راستش مدت هاست حوصله آدم‌های جدید و ارتباط اجتماعی‌های جدید رو ندارم و از دور نظاره‌گرم. بیشتر از سلام و علیک معمول و عادی باهاش ارتباطی نداشتم، شاید به خاطر این حجم درون‌گرایی که در من دیده بود کنجکاوم شده بود یا شایدم به خاطر اون صفات ذاتی درونی خودش بود که دوست داشت با همه حرف بزنه و ارتباط داشته باشه. و اینجا بود که پیام دادن هاش شروع شد! من هر چقدر هم درون‌گرا و نچسب باشم با نهایت احترام با بقیه رفتار می‌کنم، اونم مثه بقیه! ولی حرفی نداشت، کاری نداشت واقعاً هر روز میومد احوال پرسی و این مدل رفتارش همون قدر که برای من عجیب غریب و تعریف نشده بود روی اعصاب هم بود! طبق خط قرمزها و باید و نبایدهایی که برای خودم داشتم رفتار می‌کردم و اونم لابد طبق اصول خودش همچنان به این پیام‌های احوال‌پرسی گونه‌ی هر روزه ادامه می‌داد! از یه جایی به بعد برام جالب شد و جور دیگه‌ای فکر کردم. نمی‌دونم چقدر مسخره به نظر میرسه ولی تصمیم گرفتم علاوه بر خط قرمزهای خودم اصول او رو هم در نظر بگیرم. آخرین بار که با احوال پرسی شروع کرد و من با مزاحمتون نمیشم، تموم. گفت: "دارید منو دک می‌کنید؟ قضیه چیه؟" واسه اینکه مکالمه با سو تفاهم تموم نشه همینطوری گفتم: "کدوم قضیه؟ شما خودت بگو قضیه چیه تا منم بدونم." گفت: "قضیه دو خط موازی". فقط همین! منم نفهمیدم شوخی بود یا جدی! حتی نفهمیدم منظورش هندسه اقلیدسی  بود یا نا اقلیدسی ... 

چهارشنبه ۱ شهریور ۹۶
عنوان گم شده است !

فقط کافیه یکی همین الان وارد اتاق من بشه! یه اتاق سه در چهار بی حد و اندازه شلوغ که هر گوشه‌اش یه چیزی ولو شده! یه سری کاغذ و مقاله و پوشه و ده دوازده تا خودکار و مداد و ماژیک که بدجوری بوی پایان نامه و استاد میده، دو تا لیوان خالی کنار تخت، یه رمان که از 924 صفحه‌ 209 صفحه‌اش علامت گذاشته شده، کلداکس و دیفن هیدرامین هفته پیش، لباسایی که واسه اتو کردن روی صندلی تلمبار شدن، لپتاپی که باز مونده و همیشه hibernate ، دوربینی که واسه پیک نیک فردا قراره شارژ بشه، کشویی که نه بسته است نه باز، سشواری که نمیدونم از کی به پریز وصل مونده، سطل زباله‌ای که پر شده، چوب لباسی لُختی که پشت در جا مونده، تقویمِ رومیزی که ورق نخورده، تختی که شبیه هر چی هست جز تخت و هر کارایی داره جز اون کارایی که باید داشته باشه، کیک خام توی فر که زیر نگاه‌های چپ چپ مامان در این وقت شب داره پف میکنه، آینه قدی پر از لک و غبارِ پشت کمد که شاهد یه دنیا کارهای نصفه نیمه‌ی صاحبشه. آدمیه دیگه یه وقتا هنگ میکنه! منم هنگم، قاطی‌ام، گُمم! اولویت کارامو گم کردم، خودمو گم کردم. نمیدونم چی میتونه منو از این رخوت و این همه اینرسی دربیاره، شارژم کنه، هندلم کنه، هُل ـم بده تا روشن بشم... الان بی‌دلیل وسط این حجم هردمبیلیسم (!) اومدم پست گذاشتم که چی؟ که هوار هوار من هنگم، قاطی‌ام، گُمم ؟!

پنجشنبه ۲۶ مرداد ۹۶