تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم ؟

تا حالا شده بعد از کلی دویدن و نفس نفس زدن برسی به همون نقطه اول و جایی که شروع کردی؟ وقتی دلتا ایکس برابر با صفر باشه دیگه چه فرقی میکنه توی این مسیر چقدر عوض شدی، چقدر با تجربه شدی یا حتی چقدر پیر شدی؟ قدر یه پیرزن هزار ساله که همه عمرشو دویده و نرسیده، خسته‌ام ... خسته‌ام از این همه دویدن، این همه فرار، این همه دست و پا زدن ... این همیشه‌های نگران و پُر دغدغه چرا تموم نمیشه ؟ چرا تموم نمیشه ؟ چرا تموم نمیشه ؟ چرا تموم نمیشه ؟ چرا تموم نمیشه ؟ چرا تموم نمیشه ؟ چرا تموم نمیشه ؟ 

یکتـا شنبه ۲۸ بهمن ۹۶
نیمه شب بود و غمی تازه نفس ...

این حجم اعتمادت به من، همونقدری که برام ارزشمنده، سنگین هم هست. بیشتر از اونی که جنبه و ظرفیتشو داشته باشم سنگینه و سنگین، اون قدر که می‌تونم زیر بار مسئولیتش له شم، متلاشی شم، از هم بپاشم. اونقدر که منو بترسونه، اونقدر که فراریم بده، اونقدر که هضم کردنش مدتها برام زمان ببره، اونقدر که تو و مشتقاتت بشین الویت اولم، که هی به افکارم هجوم بیارین و همه چی رو بپوشونین و سایه بزنین رو همه‌ی دار و ندارم، همه‌ی هست و نیستم ... چیکار باید کرد؟ چیکار باید کرد با این سفره دلت که برام پهن کردی و هیچ با خودت نگفتی این دختر تو این آشوب چیکار باید کنه؟

[1]

من پریشان تر از آنم که تو می‌پنداری 

شده آیا ته یک شعر ترک برداری؟

(タイトルなし) のデコメ絵文字فاضل نظری

یکتـا شنبه ۲۵ آذر ۹۶
مرا خود با تو رازی در میان هست ...

خیلی طول نکشید تا بفهمم و بفهمی که چقدر استاندارد های زندگی هامون بهم شبیه هست، که چقدر تمام حساسیت هات رو می‌فهمم و تمام جزئی نگری‌هام رو می‌فهمی، که تا کجا از جهان بینی‌ات به کائنات باخبرم و تو خوب میدونی از نگاه من دنیا چه شکلیه، تو میدونی تا چه اندازه میتونم عمیق درکت کنم، آخه تو ذاتاً بلدی تا ته هر راه نرفته هم درکم کنی، تو حتی وقتی به جون خودت می‌افتی و دچار خود درگیری مزمن میشی هم به همون چیزهایی فکر میکنی که من توی خود درگیری هام بهشون فکر میکنم. تو حرمت واژه‌ها رو می‌شناسی، من بلد نگفته هاتم و تو خوب بلدی نگاهمو تفسیر کنی و من خوب میدونم وقتی یکی بلدت باشه چه حظ انگیزه. تو باورت نمیشه که من چقدر میتونم بهت شبیه باشم و من باورم نمیشه یکی با این همه شباهت به من توی این دنیا وجود داشته باشه. من و تو، حجم این شباهت رو انقدر باور نکردیم تا افتادیم به محک زدن همدیگه، به یه دستی زدن، به غیر مستقیم حرف زدن، به کنکاش، به جست و جو، به کشف و جز خودت کی میدونه همه‌ی اینا چه حال خوبیه ... ذره ذره کشف کردنت، فهمیدنت، ذره ذره کشف کردنم، فهمیدنم ... آشنا شدن با تو توی این مقطع از زندگی‌ام ، منو نسبت به همه‌ی آدم‌ها و همه ‌ی دنیا متوقع میکنه، که حتما یه روزی یادت میکنم و با خودم میگم اگه بودی، خوب منو می‌فهمیدی. اونقدر که نیاز به این همه توضیح نبود، که این حجم توضیح دادن‌ به اونهایی که درکم نمیکنن، یه روزی منو از پا درمیاره. من مؤمنم به جنس دل تنگی‌ات، مؤمنم به ساعت هایی که فقط میشه با تو حرف زد و حرف زد و حرف زد، من مؤمنم به همه چی و هیچی ... پس آدم خوبه‌ی زندگی‌ام بمون، بذار یه روزی دلت برام تنگ بشه، تنگِ تنگِ تنگ ...

[1]

دانلودانه ...

من از اون آسمون آبی میخوام/ من از اون شبهای مهتابی میخوام ...

یکتـا شنبه ۱۸ آذر ۹۶
این رنج دلپذیر همین است زندگی ...

من اشتباه فکر کردم، راه رو اشتباه رفتم، تصورم از زندگی اشتباه بود. اینا رو همین پاییز فهمیدم،همین پاییزی که تا اینجاش تا دلت بخواد تن‌خستگی داشتم و تن‌خستگی. روحم ولی از خوشی روی ابراست، اصلا عجیب آرومم، آرومه آروم... دغدغه نه که نباشه، هست، زیادم هست ولی با همه دغدغه‌ها و تن‌خستگی‌ها و سر شلوغی‌ها حال دلم خوبه. من اشتباهی همه عمرمو دویدم تا به سکون و آرامش برسم ولی تازه فهمیدم آرامش وسط بدو بدو های زندگی معنی میده، آرامش رو وقتی میفهمی که  6 صبح تا 6 عصر بدویی، آرامش یعنی با یه دنیا تن‌خستگی سر شب خوابت ببره و از خوابیدن هم لذت ببری، آرامش یعنی خسته بشی ولی هنوز روحت شارژ باشه، آرامش یعنی اونقدر وقت غذا خوردن نداشته باشی که یه روز دلت هوس نون سنگک با پنیر و گردو کنه و همه زل بزنن به این با ولع صبحونه خوردنت، آخه آرامش یعنی از غذا خوردنت هم حظ ببری، آرامش یعنی وسط خستگی‌هات هم بلند بلند بخندی. کی گفته آدم در سکون به آرامش میرسه؟ من که نرسیدم! منو باید پرت کنن وسط پیک سینوسی زندگی، باید هزار تا کار روی سرم هوار شه تا راندمانم بالا بره و بتونم با کیفیت زندگی کنم. من واسه خوب زندگی کردن به یه انرژی فعال سازی نیاز دارم، به یه نیرویی که منو هل بده وسط بالا پایینای زندگی. شاید دیر باشه ولی بالاخره این پاییز فهمیدم من آدم جنگیدنم، آدم دویدن، منو باید بندازن وسط رینگ زندگی. آدم از سکون به مرداب میرسه، بو میگیره، میگنده، باید جاری بود وسط تمام حجم زندگی ...

عنوان از : فاضل نظری

[1]

از پی این همه زندگی که ارزان گذشت، ما چه گران زیسته‌ایم دوست من !

(タイトルなし) のデコメ絵文字سید علی صالحی

[2]

دانلودانه...
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی ست / آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش ...

[3]

خوب میدونم یه روزی دلم واسه همه‌ی این تن‌خستگی‌ها و سرشلوغی‌ها و خوشی‌ها و آدم‌های معرکه‌ای که دور و برم دارم تنگ میشه 凛音 リクエストありがとう のデコメ絵文字

یکتـا دوشنبه ۱ آبان ۹۶
و سوت آرامِ آواز کسی ...

در نگاه اول خون‌گرم و صمیمی به نظر می‌رسید. برای خودم می‌تونستم توجیه کنم که چرا همیشه دور و برش پر از آدمه. شلوغ نبود، شر نبود، جلف نبود ولی جدی هم نبود! همیشه یه ته مایه طنز و شوخی همراه خودش داشت که آدم نمی‌فهمید باید حرف‌هاش رو باور کنه یا نکنه! با تموم اینا مسئولیت پذیر بودنش برام بولد شده بود، مشخص بود از اون آدمایی هست که وسط تمام شوخی‌هاش میشه روش حساب کرد! در یک ابعاد بزرگ و نادری برای شکمش مهربون و سخاوتمند به نظر می‌رسید! هر روز وقت ناهار از همه می‌پرسید که آیا ناهار دارن یا نه؟ که اگه ندارن ناهارشو با اونا شریک بشه. بعدها فهمیدم اهل تسنن هم هست. اینا رو وقتایی که سمیه نبود و تنها بودم کشف کردم. راستش مدت هاست حوصله آدم‌های جدید و ارتباط اجتماعی‌های جدید رو ندارم و از دور نظاره‌گرم. بیشتر از سلام و علیک معمول و عادی باهاش ارتباطی نداشتم، شاید به خاطر این حجم درون‌گرایی که در من دیده بود کنجکاوم شده بود یا شایدم به خاطر اون صفات ذاتی درونی خودش بود که دوست داشت با همه حرف بزنه و ارتباط داشته باشه. و اینجا بود که پیام دادن هاش شروع شد! من هر چقدر هم درون‌گرا و نچسب باشم با نهایت احترام با بقیه رفتار می‌کنم، اونم مثه بقیه! ولی حرفی نداشت، کاری نداشت واقعاً هر روز میومد احوال پرسی و این مدل رفتارش همون قدر که برای من عجیب غریب و تعریف نشده بود روی اعصاب هم بود! طبق خط قرمزها و باید و نبایدهایی که برای خودم داشتم رفتار می‌کردم و اونم لابد طبق اصول خودش همچنان به این پیام‌های احوال‌پرسی گونه‌ی هر روزه ادامه می‌داد! از یه جایی به بعد برام جالب شد و جور دیگه‌ای فکر کردم. نمی‌دونم چقدر مسخره به نظر میرسه ولی تصمیم گرفتم علاوه بر خط قرمزهای خودم اصول او رو هم در نظر بگیرم. آخرین بار که با احوال پرسی شروع کرد و من با مزاحمتون نمیشم، تموم. گفت: "دارید منو دک می‌کنید؟ قضیه چیه؟" واسه اینکه مکالمه با سو تفاهم تموم نشه همینطوری گفتم: "کدوم قضیه؟ شما خودت بگو قضیه چیه تا منم بدونم." گفت: "قضیه دو خط موازی". فقط همین! منم نفهمیدم شوخی بود یا جدی! حتی نفهمیدم منظورش هندسه اقلیدسی  بود یا نا اقلیدسی ... 

یکتـا چهارشنبه ۱ شهریور ۹۶
عنوان گم شده است !

فقط کافیه یکی همین الان وارد اتاق من بشه! یه اتاق سه در چهار بی حد و اندازه شلوغ که هر گوشه‌اش یه چیزی ولو شده! یه سری کاغذ و مقاله و پوشه و ده دوازده تا خودکار و مداد و ماژیک که بدجوری بوی پایان نامه و استاد میده، دو تا لیوان خالی کنار تخت، یه رمان که از 924 صفحه‌ 209 صفحه‌اش علامت گذاشته شده، کلداکس و دیفن هیدرامین هفته پیش، لباسایی که واسه اتو کردن روی صندلی تلمبار شدن، لپتاپی که باز مونده و همیشه hibernate ، دوربینی که واسه پیک نیک فردا قراره شارژ بشه، کشویی که نه بسته است نه باز، سشواری که نمیدونم از کی به پریز وصل مونده، سطل زباله‌ای که پر شده، چوب لباسی لُختی که پشت در جا مونده، تقویمِ رومیزی که ورق نخورده، تختی که شبیه هر چی هست جز تخت و هر کارایی داره جز اون کارایی که باید داشته باشه، کیک خام توی فر که زیر نگاه‌های چپ چپ مامان در این وقت شب داره پف میکنه، آینه قدی پر از لک و غبارِ پشت کمد که شاهد یه دنیا کارهای نصفه نیمه‌ی صاحبشه. آدمیه دیگه یه وقتا هنگ میکنه! منم هنگم، قاطی‌ام، گُمم! الویت کارامو گم کردم، خودمو گم کردم. نمیدونم چی میتونه منو از این رخوت و این همه اینرسی دربیاره، شارژم کنه، هندلم کنه، هُل ـم بده تا روشن بشم... الان بی‌دلیل وسط این حجم هردمبیلیسم (!) اومدم پست گذاشتم که چی؟ که هوار هوار من هنگم، قاطی‌ام، گُمم ؟!

یکتـا پنجشنبه ۲۶ مرداد ۹۶
تو بیهوده جهان را جدی گرفته‌ای ...

نمی‌دونم مشکل از ظاهر سازی اون بود یا از برداشت و قضاوتِ اشتباه من! در نهایت منی که همیشه با دوستای نزدیکم ارزش‌گذاری مشترکی واسه این روزگار داشتم، گرفتار دوستی شدم که بر خلاف ظاهرمون که خیلی‌ها معتقد بودن شبیه هم دیگه هستیم در باطن از زمین تا آسمون با هم فرق داشتیم. یعنی رسماً چیزایی که واسه من جالب بود برای اون مسخره بود و باورهایی که اون داشت در چهارچوب من تعریف نشده بود! بهتره در مورد سلیقه فیلمی متفاوتی که داشتیم حرفی نزنم فقط همین قدر بدونید که اصلاً نتونستیم با هم یه فیلم ببینیم! در واقع هر چقدر من هول و عجول و حرص و جوشی بودم اون آروم و به شدت خونسرد و اسلوموشن بود و هر چه قدر من طرفدار سکوت و آرامش و خلوت بودم اون دنبال شلوغی و هیاهو و هیجان بود. و اغراق نیست که بگم در مواردی واقعاً جدی جدی 180 درجه فرق داشتیم و داریم! اغلب اطرافیان ما دو تا رو با هم می‌شناسند و اسم ـهامون پشت سر هم میاد ولی کی این حجم تفاوت رو باور میکنه وقتی به واسطه هم اتاقی بودن و هم رشته بودن یاد گرفتیم با هم کنار بیاییم ؟ هر چند اگه از قبل می‌دونستم قرار با اینهمه تفاوت مواجه بشم ریسک همچین دوستی رو قبول نمی‌کردم ولی برام تجربه بدی نبود و نیست، حداقل مجبور شدم صبورتر بشم و در شرایطی قرار گرفتم که حالا انعطاف پذیرتر از قبل هستم و یاد گرفتم آدم‌ها با خط کش‌های منحصر به قرد خودشون دنیا رو می سنجند و ارزش گذاری میکنند.

یکتـا چهارشنبه ۱۳ ارديبهشت ۹۶
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد ...

تقریباً 48 ساعت دیگه شب یلدا شروع میشه. در صفحات مختلفِ مجازستان از دو هفته قبل همه چیز بطور مسخره آمیزی به خاطر شب یلدا آف خورده ، از شکلات نوتلا و لباس زیر و کیف و کفش چرم و زیورآلات دهاتی اناری شکل بگیر تا فلان کافی شاپ و بهمان آرایشگاه معروف و اپیلاسیون و هر کوفت و زهر مار دیگه ای که فکرشو کنی! فقط به خاطر یه دقیقه لعنتی دارن خودشونو خفه می کنن. خب که چی ؟ همه که بیکار نیستن برن دور دور و تو هوای سرد و برفی، داغ داغ باقلا بخورن و هی بلند بلند بخندن و همدیگه رو سوپرایز کنن و برن کنسرت و استوری اینستاگرام لعنتی رو روی انگشت بچرخونن. یکی هم هست مثه من که مجبوره شب یلداش رو پشت میز پای لپ تاپ با کلی مقاله و تحلیل پیک انواع و اقسام نمودار آنالیز TEM و SEM غیره و ذلک سر کنه و هر 15 دقیقه یه بار به کل نظام آموزشی و دانشگاه و دانشکده و اساتید عالم فحش بده بزنه تو سر خودش ! همه که هندونه شب یلداشون قرمز و شیرین نیست، ما یه عمر هندونه هامون سفید و بدمزه ست و حافظ بهمون نمیگه " ای دل غم دیده حالت به شود دل بد مکن/ وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور " ، ما یه عمر پاییز رو جون می‌کنیم و زمستونو آه می کشیم ، یه عمر هی تو راهیم ، هی نمیرسیم هی نمیرسیم هی نمی رسیم هی نمی رسیم ... ما یه عمر هیچی برامون آف نمیخوره که هیچ، باید دوبل هم بهاشو بدیم و به پاش سگ دو بزنیم ، ما یه عمر یلدامون نا مبارکه ... カラフル のデコメ絵文字 

 [1]

خبر دارین دلم براتون کوچولو شده ؟ 凛音 リクエストありがとう のデコメ絵文字

یکتـا يكشنبه ۲۸ آذر ۹۵
از مستی‌اش رمزی بگو ...
 کی فکرش رو می‌کرد پسورد انقدر رو زندگیمون تاثیر بذاره. اصلاً به پسوردهایی که توی این زندگی ماشینی هر روز باهاشون سر و کار داریم فکر کردین ؟ مثلا پسورد ایمیل ، پسورد کارتهای بانکی ، پسورد همین وبلاگ و وبلاگ دیار باقی بلاگفا ، پسورد سایت دانشگاه ، پسورد تموم سایت‌هایی که عضو هستین، پسورد اکانت اینترنت دانشگاه ، اگه انقدر حوصله دارین که گوشیتون هم پسورد داره و هر ده دقیقه یه بار باید اون رو وارد کنید حتماً حتماً بهش فکر کنید. اگه فکر نکردین تجربه نشون داده که بهتره بهشون فکر کنید! آخه کی فکرشو می‌کرد پسورد انقدر روی زندگیمون تاثیر بذاره. دوران کارشناسی چون دانشگاهم بیخ گوشم بود و خوابگاهی نبودم یه وقتا برای دوستای خوابگاه نشینم به دلیل مشکلات همیشگی نت در خوابگاه انتخاب واحد می‌کردم یا نمراتشون رو می‌دیدم، مسلماً مجبور بودن پسورد ها رو بهم بگن، مثلا سین پسوردشو اینجوری می‌گفت : اِچ ، ایی ، اِس ، اِی ، اِم ! لابد فکر میکرد من hesam رو با اِ‌چ دندونه دار مینویسم، والاع! ولی مثلاً ب پسوردش خیلی باحال بود، می‌گفت پسوردم همون بی لیاقتِ دیگه (یه چیز تو مایه های همون همیشگی) منم وسط خنده هامون تایپ میکردم ramin . یا همین هـ خودمون که پسورد 6870 ـشو یه بار از دور دیده بودم. دو تای اولی الان در حال بچه داری کردن هستن و فرت فرت عکس میذارن اینستاگرام و سومی هم به طور سینوسی در حال تغییر پسورد هست ، منم همچنان یکه و تنها با اقتدار، همه‌ی پسوردام از سال ۸۹ تا الان شماره تلفن بابامه با سه تا صفر اولش ، لعنتی ، کی فکرشو می‌کرد پسورد انقدر رو زندگیمون تاثیر بذاره ... :))
یکتـا دوشنبه ۲۹ شهریور ۹۵
یادم تو را فراموش ...

دسته‌گلی که برای من آورده بودی سه تا شاخه رز قرمز و صورتی و سفید داشت، اون روز در تمام زوایای ممکن و غیر ممکن ازشون عکس گرفتم. فکر نمی‌کردم تو هم از گلها عکس گرفته باشی. خودت عکس‌ یه عالمه رز که توی سطلِ قرمزِ یه گلفروشی بود رو نشونم دادی و گفتی از بین همه شون یکی رو انتخاب کردی. خیلی زود خشک شدن، آخرش انداختمشون دور. یه سری خاطرات تا ته ذهن آدم تیر می‌کشه مثلاً اینکه تو هر بار که بری گل فروشی یاد من می افتی. منم هر بار که برسم به قصه‌ی گلِ شازده کوچولو ...

یکتـا سه شنبه ۱۶ شهریور ۹۵