کسی باید باشه باید ...

نــه اینکه فقط وقتِ غـم و غصه و بدبختی و مشکل و ناراحتی و حالِ بـد و خراب و داغون یکی باشه که بَلدت باشه، حالت رو خوب کنه و بی‌منت شارژت کنه. یه وقتا وسط یه حالِ خوب و یه حسِ خوب و یه اتفاقِ خوب هم دلت می‌خواد یکی باشه که همه‌ی ذوق و شوقت رو توی واژه‌ها بچپونی و با یه لبخند پت و پهن و چشم‌هایی که از نهایت شادی برق می‌زنن، بلند بلند براش بگی که متنت توی مجله چاپ شده و بابتش اونقدری خوشحالی که می‌تونی به صرف شیر قهوه و کیک شکلاتی توی همون کافه دنج همیشگی دعوتش کنی. یا وقتی بین اون همه ارائه و سمینارهای عالی نمره‌ی ماکس کلاس مال تو شده باید یکی باشه که بهت افتخار کنه و دلگرمت کنه که پشت تریبون سخنور بدی نیست. باید یکی باشه که بی‌محابا جلویش اعتراف کنی یکی از پارامترهایی که باعث شد این استاد راهنما رو انتخاب کنی بوی خوبِ توتون همیشگی اتاقش بود و آخ که امان از اون پیپ دلبرش! با اینکه خودت می‌دونی اولین تجربه‌های کیفِ چرم دوختنت رسماً شبیه خورجین شده باید یکی باشه که باهات به کیفِ خورجینی شکلِ دست‌دوز بخنده! باید یکی باشه که به جای اینکه هر شب گوشواره و گردنبند جدیدت رو توی جعبه‌اش نگاه کنی و توی دلت ذوق کنی، اونها رو نشونش بدی و بلند بلند ذوق کنی و ازش بپرسی خوشگله؟ کسی باید باشه باید که حالِ خوبت هم باهاش شریک بشی تا دوبل بهت‌ بچسبه... 

+ [پنجشنبه ۵ اسفند ۹۵] [یکتـا]
هیچکسی ازم نپرسید ترسیدی؟

وقتی سایت گلستان رو واسه آخرین بار باز کردم و آخرین نمره‌ی دوره‌ی ارشدم رو دیدم، ترسیدم. وقتی به این فکر کردم که بعد از پایان نامه و اتمام ارشد باز قراره برسم سر خونه‌ی اول و از غصه‌ی بیکاری دق کنم، ترسیدم. وقتی هر کی از راه می‌رسه در مورد کنکور دکتری دو هفته دیگه ازم می‌پرسه، میترسم. وقتی در هر وعده غذایی مامان و بابا در مورد کلسترول و کالری و دیابت و فشار خون و دیسک و درد حرف میزنن من میترسم. من از تمام جعبه‌های قرص چیده شده روی کابینت میترسم. از وقتی ثبت نام کنکور کارشناسی برادرم شروع شده، ترسیدم که اگه این پسرک دانشگاه یه شهر دیگه قبول بشه و چهار سال ازم دور باشه و نباشه تا شبها بشینه لبه تختم و حرف نزنیم و بلند بلند نخندیم و همه رو بیدار نکنیم و وسط شوخی بهم نگه زیبای خفته و بهش نگم فرشته‌ی سیبیلو و هی یه سره نیاد توی اتاقم و وقتی چمدون می‌بندم که برم خوابگاه نباشه که بگه زود برگرد، چقدر سخت‌تر می‌گذره. راستش من از یه تار موی سفید ِ جدید بین موهام هم ترسیدم. از این حالت پوکر فیس خنثی‌گونه‌ام تحت هر شرایطی ترسیدم. من از پیام‌های تلگرامی این مدلی " از آینده خبری نیست هی به گذشته‌هامون اضافه میشه" یا " اونی که توی 20 سالگی بهش می‌گفتیم هدف، تو 25 سالگی شد آرزو، تو 30 سالگی شد حسرت" که عمیقاً درک می‌کنم، ترسیدم. حالا هزاری هم خودمو پشت سر شلوغی‌های خود ساخته قایم کنم راست راستش اینه که من ترسیدم ترسیدم ترسیدم ترسیدم  ترسیدم ترسیدم ...


カラフル のデコメ絵文字 فیلم‌باز آپدیت شد :)

+ [سه شنبه ۲۶ بهمن ۹۵] [یکتـا]
من آخرِ دیروزم ...

همه چیز از maman Joined Telegram شروع شد. اونم وقتی یه خانم پنجاه ساله از کیلومترها اون طرف‌تر تک‌تک هم اتاقی‌ها و هم‌دوره‌ای‌های سال 65 رو از کل ایران با یه گروه دور هم جمع میکنه و مامانِ همیشه فراری من از مجازستان، وسوسه شده و بالاخره تسلیم تلگرام میشه. اون وقت‌ها همشون مجرد بودن و حالا بعد از سی سال شیفت خیلی بامزه طور از همدیگه می‌پرسن مادربزرگ نشدی؟ یه جمع خانومانه‌ی فرهنگی که اکثراً بازنشسته شدن و بعد از سی سال همدیگه رو پیدا می‌کنن. می‌تونستم ذوق و شوق یه دختربچه پنج ساله رو توی مامان ببینم که با عینک زل زده به گوشی و یه لبخند پت و پهن نشسته رو چهره‌ی خانم معلمی‌اش. هر چند خیلی زود همین خانم معلمِ مامان‌گونه وقتی کار به رد و بدل عکس میرسه منو وادار میکنه که با هم یه ترابایت عکس ببینیم تا یه عکسِ خوبِ خانوادگی رو برای فرستادن توی این گروه انتخاب کنه. و قسمت جذابش برای من این که کلهم اجمعین همه‌ی اعضای گروه معتقد بودن که علاوه بر اینکه مامان من اصلاً تکون نخورده، من کپی که نه خودِ خودِ مامانمم :)) با هر نوتیفیکیشن و دیدن یه اسمِ آشنا خاطرات مامان از دانشگاه و رفقا و زندگی خوابگاهی و سال 65 رو میشد. مامانِ آروم و همیشه ساکت من حتماً باید خیلی سر ذوق اومده باشه که اینهمه پُرحرف بشه. بعد با خودم فکر کردم نسل ما سال‌ها قبل دوستِ دوستِ کلاس بغلی مهدکوکش هم از فیس بوک پیدا کرده و حالا فالورهایی داره که به لطف اینستاگرام از هر وعده غذایی اونا هم باخبره که چی خوردن! کجا خوردن! با کی خوردن! و کاملاً بی‌رغبت و بی‌ذوق و شوق و خنثی گونه هر شب هر شب همه رو لایک می‌کنه. فکر کردم نسل ما چقدر طفلکیه که نه تنها همین حالا در پیک جوونی هم از هیچی ذوق نمیکنه بلکه چیزی واسه ذوق کردن در پنجاه سالگی هم نداره ...

+ [سه شنبه ۱۹ بهمن ۹۵] [یکتـا]
خونِ دل‌ها خورده‌ایم...

این روزا حرف و حدیث و تحلیل و فیلم و عکس زیاد دیدیم و شنیدیم، نمی‌خوام طول و تفسیرش بدم، خلاصه و مفید مختصرش اینه که حواستون هست یه وقتا بهمون میگن ملت همیشه در صحنه‌ای که حماسه می‌آفرینه و برای شهدای وطنش احترام قائله و چه و چه ... یه وقتا هم بهمون میگن فتنه‌گر و معترض و شاهد اعدام و جمعیت مخل امداد رسانی و گوسفندِ سلفی بگیر با آوار و خون ؟ حواستون هست ؟ 

[ فعل‌ها رو اول شخص جمع نوشتم چون همگی ایرانی هستیم.]

+ [جمعه ۱ بهمن ۹۵] [یکتـا]
به قیمتِ چایی نبات ...

[ساعاتی پیش]

مامان : یکتا الان شام بیارم ؟

من در حال درس خوندن : مامان من میل ندارم، شماها بخورید.

مامان : ع ! ناهارم نخوردی که !

من : آره ! معده‌ام درد گرفته. سنگینم اصلاً. چیزی نخورم بهتره.

مامان : خب پس بیا شام !

من : مامانم من میل ندارم ، نوش جان.

مامان : عدس پلوی ظهر هم برات کنار گذاشتم با ته دیگ سیب زمینی، پاشو بیا...

من : الان نمیخورم، باشه حالا آخر شب گشنه‌ام شد میخورم، ممنون.

مامان اشاره به برادرم : پاشو برو خواهرتو صدا کن بیاد شام !

من : :|

مامان اشاره به بابام : پاشو برو دخترتو صدا کن بیاد شام !

من : :|

مامان : یکتاااااااااا بیااااااااااااا شااااااااااااااااااااام ! سرد شدااااااااااا !

من : [ خیره شدن به دوربین]


カラフル のデコメ絵文字 جولیک

چون اگه شام نمی‌خوردم مامانم کلی غصه می‌خورد که وای این دختره ناهارم نخورده، شامم نخورده، لاغر میشه زشت میشه، گشنه تشنه داره درس می‌خونه، سرش درد می‌گیره، درس رو نمی‌فهمه، امتحانشو بد میده، می‌افته، مشروط میشه، درسش طول می‌کشه، دیر‌تر شاغل میشه، دیرتر ازدواج می‌کنه، کلاً بدبخت میشه، نابود میشه :)) دیدین که ؟ مامانا بلدن تا ته همه چیز غصه بخورن. به همین دلیل منم به زور رفتم شام خوردم. هر چند الان گلاب به روتون دارم بالا میارم ولی مامانم غصه‌مو نمی‌خوره.

[آیکون چایی نبات بخورم بشوره ببره カラフル のデコメ絵文字]

[1] 

درسته ته تغاری‌های خونه رو همه بیشتر دوست دارن ولی مامانا با حضورِ اولین بچه‌هاشون مامان شدن و حسشو تجربه کردن :) پرچم بچه اولا همیشه بالاست!

+ [سه شنبه ۲۸ دی ۹۵] [یکتـا]
:)

شبُ روزت همه بیدار که آید شاید،

کور شد دیده بر این کوره ره ِ شاید ها!

شاید -اِی دل- که مسیحا نفست آمد ُ رفت!

باختی هستی خود بر سر می‌آیدها ...

(タイトルなし) のデコメ絵文字حسین پناهی

+ [سه شنبه ۲۸ دی ۹۵] [یکتـا]
حافظ چشم به راه توست ...

قبلاًتر‌ها که دلت زود به زود برایم تنگ میشد همه چیز بهتر بود، دوست داشتنت پُر رنگ بود، دیده میشد. لازم نبود خانم مارپل‌وار دنبالش بگردم تا پیدایش کنم. همین که سر می‌چرخاندم لبخندت گیرم می‌انداخت. آخ که هی ساعت‌ها جفت می‌شدند و من مدام تو را به رخ دنیا می‌کشیدم. اصلاً همه جا بودی، در بودن و نبودنت هم بودی، داشتمت! حالا اما مدت‌هاست که نیستی، که ندارمت، گم شدی یا گمت کردم؟ شاید دوست داشتن نسبی باشد. باید طوری که طرفت دوست داشتن را می‌بیند، دوست داشتن را ببینی و آنگونه که می‌خواهد دوستش داشته باشی. بیخود که اینهمه آدم بعد از اولین جرقه‌های دوست داشته شدن تغییر ذائقه ندادند. می‌بینی طرف از شدت تیسان فیسان بودن پلو خورشت هم با چاقو و چنگال می‌خورده حالا اما غذای مورد علاقه‌اش کلپچ است با یه پرس سیرابی اضافه! یا مثلاً طرف در عمرش سمت کتاب خواندن نرفته بعد یکباره برای دوست داشتن و متقابلاً دوست داشته شدن بین آل‌احمد و شاملو و حافظ و مولانا و فروغ می‌لولد! همین است دیگر، آدم‌ها بلد ِ راهی می‌شوند که رفته‌اند، بعد از این همه وقت تو بلد ِ راهِ دوست داشتنم نشدی بی‌انصاف ؟                                        

                                                              مردِ راهش نبودی لابد...


+ بچسبد به موضوع « سال سه هزار میلادی» ؛)

+ [جمعه ۲۴ دی ۹۵] [یکتـا]
و با تشکر از ...
+ [جمعه ۲۴ دی ۹۵] [یکتـا]
دیدی بازگشت به استعاره دریا مشکل نیست؟

اولین بار که تنهایی رفتم بانک 17-18 سالم بود، در که باز شد و باد خنک کولر توی صورتم پاشید، یهو فهمیدم نمی‌دونم قدم بعدی چیه! قیافه‌ی همه جدی و لباس‌ها رسمی و هر کسی مشغول به یه کاری بود. مات و مبهوت وسط بانک بهشون زل زده بودم! توی اون شلوغ پلوغی و عجله و بدو بدو کی حواسش به یه دختر با کفش اسپورتِ سفید و شلوار جین بود که از قضا هنگ کرده و در حالت چالش مانکن طور هم مونده ؟ توی همین وضعیت یکی منو دید. گیج و گنگ بودنمو فهمید. یه آقای پیری که سینی چای تو دستاش بود اومد سمتم، انگار که دیدن یه آدم مات و مبهوت وسط بانک خیلی هم طبیعی باشه باهام رفتار کرد و کلی بهم کمک کرد. واسه ثبت نام کارشناسی هم که رفتم دانشگاه عین اوسکول ها رفتم توی اولین صفی که دیدم وایستادم :دی. بعد از کلی معطلی فهمیدم اصلاً ثبت نام رشته من اینجا نیست!!! خب اولین بار بود میومدم دانشگاه، نه کسی رو می‌شناختم و نه جایی رو بلد بودم. روز ثبت نام بود و شلوغ! از راه رفتنم هم میشد فهمید که چقدر طفلکی‌ام و سرگردون. این بار هم یه آقایی سینی چای به دست ولی تُپلی و با سبیلِ هیتلری جلوم سبز شد و بدون اینکه ازش کمکی بخوام، کمکم کرد. دمش گرم! دَم همه اونایی که بقیه از بالا بهشون نگاه می‌کنن ولی خودشون خاکی‌اند و بی‌منت و چشمداشت و دلی به آدما کمک می‌کنن و دل گرمت می‌کنن، گـــــــــرم. یادش به خیر مدرسه، تا دل‌درد می‌شدیم دوا درمونمون چای نبات‌های خانم الف بود توی آبدار خونه، توی اون استکان‌هایی که همیشه‌ی خدا بوی وایتکس می‌دادن! ولی مگه می‌شد زیر نگاهِ مهربون و قربون صدقه بروش چای نبات رو داغ‌داغ نخوری و دلت خوب نشه و زبونت نسوزه ؟ بیا بیشتر حواسمون بهشون باشه به اونا هم نه، به خودمون، به لحنمون، به مدل نگاهمون، به اینکه اصلاً کی گفته حق داریم از بالا بهشون نگاه کنیم؟ کی گفته ما برتریم؟ بهتریم؟ حواسمون باشه همیشه که قرار نیست یه پشتِ میز نشین با کلی دَک و پُز و مدرک و دفتر دَستک و تازه با کلی ادا اطوار به دادمون برسه. هوم ؟

+ [پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵] [یکتـا]
و اشاره می‌کنم به یک حقیقت درست ...

خیلی اهل رادیو گوش دادن نیستم. یعنی کلاً ترجیح می‌دهم خودم انتخاب کنم که چه می‌خواهم بشنوم تا مجبور باشم و یکی من را محدود کند که چه گوش بدهم. این است که از آخرین باری که به طور ارادی رادیو گوش دادم سال‌ها می‌گذرد. برنامه "اینجا شب نیست" بود و آن شب بعد از پخش صدا و خواسته‌های شنوندگانِ عزیزِ برنامه که آهنگ‌های درخواستی از فلان خواننده‌ی محبوب کشور را هوس کرده بودند ، مجری برنامه لجش درآمده و گفته بود : " آدم باید سلیقه اش رو پرورش بده ، سطح انتظاراتشو بالا ببره ! زشته بعد این همه سال رادیو رو در حد آهنگ درخواستی می‌بینید ! دهع ! " حالا من کاری ندارم که هنوز که هنوز است در تاکسی محکوم به شنیدن آهنگ‌های درخواستی ملت هستیم ولی حرف آن شب مجری خیلی خوب بود ، آنقدر خوب که می‌شود همه جوره در زندگی بسطش داد. این که من یک زمانی با رمان پریچهر م.مودب پور به پهنای صورت اشک ریختم و عاشق و شیدای آن شخصیت شوخ طبع هم شدم و از قضا در به در سریال‌های کُره‌ای هم بودم و وبلاگ بیچاره‌ام کپی پیست یک سری اشعار و متون چرت بود نشان می‌دهد سلیقه‌ام تغییر کرده و سطح انتظاراتم از خودم بالاتر رفته است. هر چند هنوز کتاب های زیادی هست که نخوانده‌ام ، فیلم‌های زیادی هست که ندیده‌ام و نیمه カラフル のデコメ絵文字 سقراطی هنوز به ایده‌آل من نرسیده ولی از من قبول کنید که برای کتاب خوان شدن ، فیلم باز شدن ، بلاگر شدن ، عاشق شدن ، خرید کردن ، معاشرت با آدمها و حتی طبع غذایی هم لازم است سلیقه و سطح انتظاراتمان را رشد بدهیم. خوب‌ترین‌ها را بخواهیم ، ببینیم ، بشنویم و انتخاب کنیم. مفید و مختصرش این که آدم باید برای خودش حریص باشد ، به کم قانع نشود. پس لطفاً حریصِ خودتان باشید.

[1]

شماها را نمی‌دانم ولی من اگر هفت سال پیش بلاگر نمی‌شدم و با شما دوستان مجازستانی تعاملی نداشتم حتماً مثل خیلی‌ها در همان لِوِل می‌ماندم و هی با اشک م.مودب پور می‌خواندم و هی سریال کُره‌ای می‌دیدم و هیچ وقت لذت ِ نوشتن و خواندن نصیبم نمیشد. آخر اگر شماها نبودید من از کجا یاد می‌گرفتم خوب خواندن و خوب دیدن و درست فکر کردن یعنی چه ؟ چطور فیلسوف بازی در می آوردم ؟ از کجا یک فیلم باز حرفه ای پیدا می‌کردم تا قربانش بروم ؟ دلبری دخترانگی را می‌فهمیدم ؟ بلدِ دیدنِ برق چشمهایتان از پشت مانیتور میشدم ؟ اصلاً باور می‌کردم کیسه ی گردهای جادویی وجود دارد ؟ 

カラフル のデコメ絵文字 شمام هستین؟

+ [سه شنبه ۱۴ دی ۹۵] [یکتـا]
قدیمی ترین مطالب
مطالب قدیمی تر