قسم به کالریک ...


| من نمی‌دونم چرا تا حالا توی این همه فرم و پرسشنامه‌های مختلفی که پُر کردیم هیچ سازمان و نهاد و بنی بشری نیومد یه سوال اضافه‌تر به مهمی چپ دست یا راست دست بودن بذاره که " آقا/خانم محترم شما گرمایی هستی یا سرمایی؟ " که یه جاهایی جدامون کنن این همه زجر نکشیم! از وقتی یادم میاد همیشه، همه جا یکی بوده که من سر گرمایش و سرمایش محیط باهاش به توافق نرسیدم که نرسیدم! بعد این سرمایی‌ها چرا انقدر زور میگن خب؟ سر ظهر توی این گرما که به قول دوستان خر تب میکنه اونم توی محیط بسته‌ای مثه اتوبوس، یارو هی رفت، هی اومد به راننده گفت سرده کولر رو خاموش کن، آخه آقا داداش بزرگوار اینهمه آدم توی اتوبوس هست، چقدر خودخواه آخه! سرده توی این ظل آفتاب؟ ریلی؟ :| یا مثلاً توی خوابگاه که نگم براتون رسماً جنگه! هی خاموش، هی روشن، هی کم، هی زیاد یا اصلاً چرا راه دور بریم؟ همین مامان خودم که بهم میگه در اتاقتو ببند سوز میاد یا میگه وووویییی می‌بینمت یخ میکنم! :| گرفتار شدیم ... بعد این سرمایی‌ها چرا انقدر زور میگن خب؟ リクエスト、泣く、気持ち、顔文字、表情 のデコメ絵文字|

ミントブルー のデコメ絵文字
نظریه کالریک : اینجا
+ [پنجشنبه ۱ تیر ۹۶] [یکتـا]
آن سوی هر چه حرف و حدیث ِ امروزست ...

نه اینکه من تغییری کرده باشم یا شرایط عوض شده باشد و یا از ترس‌ها و دغدغه‌هایم پشیزی کم شده باشد ولی این روزها در جواب هر "خوبی؟" یک جور دیگری می‌گویم "خوبـــــــم". یک جور احساس رضایت درونی از خودم در من قُل می‌زند که آرام ـترم کرده. دقیق که فکر می‌کنم این حجم حالِ خوبِ من می‌تواند به خاطر بازخورد‌های خوبی باشد که این مدت از اطرافیانم دریافت کردم، که این تایید شدن باعث شده با اطمینان بیشتری به همین مسلک ادامه بدهم. بعد مدام با خودم می‌گویم خوشبختی مگر چیزی جز این است که آدم از خودش راضی باشد و می‌رسم به این سوال که رضایت از خود چطور بدست می‌آید؟ به نظرم برای جواب این سوال فاعلی جز "خودت" لازم است. انگار باید کسانی باشند که تاییدت کنند، دلگرمت کنند، که بهت نشان بدهند راه و روش ـت درست است، شاید لازم باشد هر از گاهی از بقیه بازخورد بگیری و خودت را از نگاه آنها بسنجی. انگار باید از دیدی بیرون از خودت به باور برسی تا با خاطر جمعی ادامه بدهی و از خودِ خودت راضی بشوی. ( البته که در این میان باید تعادل بین "دهن بین" بودن و روال "به تو چه"وار را حفظ کرد. ) 

+ [شنبه ۲۷ خرداد ۹۶] [یکتـا]
:)
+ [يكشنبه ۱۴ خرداد ۹۶] [یکتـا]
تغییرات اجباری از سر اختیار ...

| در پی پست‌های تغییراتی شباهنگ جان بر آن شدم تا تغییراتِ اجباری خوابگاه نشینیِ نیمه カラフル のデコメ絵文字 سقراط گونه را شرح دهم باشد تا رستگار شوید ! من از بدو تولد به شدت بد غذا و بد دل بودم. عمقِ این بد غذایی و بد دل بودن یعنی اینکه در چهار ساله دوره کارشناسی از بیست متری سلف دانشگاه رد نشدم چه برسه برم توی ظرف‌های آلومینیومی و با قاشق و چنگال‌های خیس غذا بخورم! حتی به قدری بد دل بودم که هیچ وقت از دست هیچ احدالناسی جز مامانم هیچ گونه خوراکی و میوه‌ای نگرفتم و فاجعه آمیزترین ـش این که خوردن غذای رستوران یا حتی غذای خونگی کسی به جز مامانم برام عذاب الیم بود! پر واضحه که با این تفاسیر لب به سالادی جز سالاد مامانم هم نمی‌زدم چون معلوم نبود توسط چه کسی و با چه مدل دستی ریز ریز شده! تمام این بد دلی‌ها و بد غذایی‌ها با یک سال خوابگاه نشینی برطرف شد. هر چند می‌تونستم مقاومت کنم تا همون قدر بد غذا و بد دل بمونم ولی خودمو مجبور کردم توی همون ظرف‌های آلومینیومی سلف با همون قاشق چنگال‌های خیس، غذایی جز غذای مامانمو بخورم و وقتی بچه‌های اتاق خوراکی و میوه و غذایی بهم تعارف می‌کنن، بردارم بخورم. با تمام اینها یه عادت بد دیگه هم داشتم که همچنان پا بر جا بود و اون این که همیشه و همه جا یه لیوان شخصی داشتم و اصلاً دلم نمی‌کشید از لیوان کسی استفاده کنم حتی توی خونه! تا اینکه در این هفته‌ای که گذشت وقتی به شدت از کار 10 ساعته مداوم توی آزمایشگاه خسته شده بودم، مسئول آزمایشگاه که یه آقای بسیار بسیار خون گرم و مهربونیه ( در حدی این بشر خوبه که یه وقتا میخوام بغلش کنم:دی ) به من چای تعارف کرد. منم که چای خور و با اون حجم خستگی در جا قبولش کردم. یعنی چشمتون روز بد نبینه! لیوان کنار دستش که خودش چای خورده بود رو برداشت، دستای پشمالوشو تا آرنج کرد توی لیوان و مثلاً اونو شست و برام چای ریخت و داد دستم و من همونطور هنگ مونده بودم که الان چه غلطی کنم! و همزمان داشتم به این فکر می‌کردم که وایِ من این کلی ریش سیبیل داره ゜*ひげ/かわいい*゜ のデコメ絵文字 وا مصیبتا ! اونم مصرانه سیخ سیخ عین علم یزید وایستاد تا من چاییمو بخورم ! یعنی نکرد یه دقیقه بره بیرون من چای رو بریزم دور ! توی اون شرایط جان فرسا هی با خودم می‌گفتم یکتا ! آدم باش ! دلتو پاک کن ! یکتا ! آدم باش ! دلتو پاک کن ! بعد چشمامو می‌بستم یه قلپ چای می‌خوردم シンプル、カラフル、太線 のデコメ絵文字 و اینگونه بود که به اجبار و از سر رودربایستی از شر این عادت بد هم خلاص شدم :دی |

+ [جمعه ۵ خرداد ۹۶] [یکتـا]
شبانگه به سر فکر تاراج داشت ...

جدا از هر دین و مذهبی آدم‌ها به سمت و سوی انسانیت جذب می‌شوند و یکی از جملاتی که به نظرم انسانیت را در حد خودش تمام کرده، این است که «هر چه را که برای خود نمی‌پسندی برای دیگران هم مپسند» ولی نمی‌دانم چرا هیچ کسی هیچ کجا نگفته است که آن چیزی را که برای دیگران می‌پسندی برای خودت بپسند یا نپسند؟! و دغدغه‌ی این روزهای من پاسخ به جواب همین سوال است. نیمه‌ی سقراطی وجودم بعد از کلی آنالیز و تحلیل و یادآوری سه ماه قبل که جایگاه فردی را تایید کرده و به نظرش خیلی هم خوب آمده بود، نهیب می‌زند که بپسند چون قبلاً بدون هیچ پیش فرضی آن جایگاه را تایید کردی! اما امان از نیمه‌ی سیبی وجودم که این روزها حسابی سرکش شده و برای هر دلیلِ سقراطی یک جور بهانه‌ی نیمه سیبی می‌تراشد و تا می‌تواند می‌تازاند و راستش را بخواهید معتقد است آن جایگاه برایش زیادی کم است. نمی‌دانم توقعش بالا رفته یا غرورش سر ریز شده. سال‌هاست سعی کردم بین カラフル のデコメ絵文字 و سقراط وجودم صلح برقرار کنم و این بار درست یا غلط، زور نیمه‌ی سیبی بیشتر بود، حالا من مانده‌ام و جواب دادن به نیمه‌ی سقراطی که قانع بشو نیست که نیست!

 

カラフル のデコメ絵文字 [یه پیشنهاد دخترونه‌ی عالی و تست شده かわいい のデコメ絵文字: اینجا] 

+ [پنجشنبه ۴ خرداد ۹۶] [یکتـا]
بازیچه نشیم ...

اواخر اردیبهشت سال 88 خیلی یهویی و اتفاقی متوجه شدیم که بابام نیاز به عمل قلب فوری داره. من اون موقع‌ها سوم دبیرستان بودم و امتحان نهایی داشتم. وای که چقدر جو خونه بد بود، دست خودم نبود تا بابامو می دیدم زار زار می‌نشستم به گریه و جو بد خونه رو بدتر می‌کردم. انقدر شب‌ها گریه می‌کردم چشم‌هام کلی پف می‌کرد و صبح‌های امتحان همه می‌گفتن واااو که یکتا چقدر شب بیدار مونده و درس خونده ! و هیچ احد الناسی خبر نداشت که من کلی بغض قورت دادم و خیلی وقت‌ها نخونده می‌رفتم سر جلسه امتحان و از استرس اون روزای بد چه معده دردی می‌کشیدم. خرداد ماه، دو روز بعد از انتخابات، بابام بیمارستان دی تهران نوبت عمل قلب باز داشت که درست همون روز از بیمارستان تماس گرفتن و به خاطر اون شلوغی‌ها عمل به اون مهمی رو عقب انداختن. هر لحظه ممکن بود اتفاق بدی بیفته، دستمون به هیچ جا بند نبود. کی حواسش به من بود که اون روزا مُردم  مُردم مُردم ... ؟ که طی یه هفته 7-8 کیلو وزن کم کردم ؟ بیشتر از همه حالم از سیاست و فضای این روزا بهم میخوره ... ففط تموم شه ...

[1]

بعد این همه سال بلاگری اولین باره دارم از اون روزای تلخ میگم، هر چند ختم به خیر شد ولی هنوزم یادآوری‌اش برام سخته ... الهی که همیشه خودتون و عزیزانتون سالم باشید.

[2]

بعد از ظهر "خیاط" همیشگیمون با مامانم تماس گرفته که واسه شورای شهر بهم رای بده! 原宿けぃ目玉 のデコメ絵文字

+ [پنجشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۶] [یکتـا]
:)

مطمئن باش نمی‌میرم تا دوباره 

بیایی، برگردی، بعد ... من ببوسمت.


(タイトルなし) のデコメ絵文字سید علی صالحی

+ [دوشنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۶] [یکتـا]
تو بیهوده جهان را جدی گرفته‌ای ...

نمی‌دونم مشکل از ظاهر سازی اون بود یا از برداشت و قضاوتِ اشتباه من! در نهایت منی که همیشه با دوستای نزدیکم ارزش‌گذاری مشترکی واسه این روزگار داشتم، گرفتار دوستی شدم که بر خلاف ظاهرمون که خیلی‌ها معتقد بودن شبیه هم دیگه هستیم در باطن از زمین تا آسمون با هم فرق داشتیم. یعنی رسماً چیزایی که واسه من جالب بود برای اون مسخره بود و باورهایی که اون داشت در چهارچوب من تعریف نشده بود! بهتره در مورد سلیقه فیلمی متفاوتی که داشتیم حرفی نزنم فقط همین قدر بدونید که اصلاً نتونستیم با هم یه فیلم ببینیم! در واقع هر چقدر من هول و عجول و حرص و جوشی بودم اون آروم و به شدت خونسرد و اسلوموشن بود و هر چه قدر من طرفدار سکوت و آرامش و خلوت بودم اون دنبال شلوغی و هیاهو و هیجان بود. و اغراق نیست که بگم در مواردی واقعاً جدی جدی 180 درجه فرق داشتیم و داریم! اغلب اطرافیان ما دو تا رو با هم می‌شناسند و اسم ـهامون پشت سر هم میاد ولی کی این حجم تفاوت رو باور میکنه وقتی به واسطه هم اتاقی بودن و هم رشته بودن یاد گرفتیم با هم کنار بیاییم ؟ هر چند اگه از قبل می‌دونستم قرار با اینهمه تفاوت مواجه بشم ریسک همچین دوستی رو قبول نمی‌کردم ولی برام تجربه بدی نبود و نیست، حداقل مجبور شدم صبورتر بشم و در شرایطی قرار گرفتم که حالا انعطاف پذیرتر از قبل هستم و یاد گرفتم آدم‌ها با خط کش‌های منحصر به قرد خودشون دنیا رو می سنجند و ارزش گذاری میکنند.

+ [چهارشنبه ۱۳ ارديبهشت ۹۶] [یکتـا]
که جهان جمله سراب است ...

مگر نه فریب ِ سراب در کویری که هیج آبی، جای پای جویباری، بستر متروک چشمه‌ساری هم نیست، مسافر تشنه را توانی می‌بخشد و به زانوان خسته‌اش نیرویی تازه می‌آورد؟ من، در این کویر سوخته‌ای که همچون سایه موهومی از دور می‌نمایم که راهی نامعلوم در پیش دارد و چشم در چشم افق دوخته و خسته و مجروح راه می‌پیماید، به فریب سرابی نیز نیازمندم، به چنین امیدهایی نیز محتاجم، اگر اینها هم نباشند می‌افتم، هنوز نمی‌خواهم بیفتم، هنوز می‌خواهم بروم، می‌دانم به آبی و آبادی نخواهم رسید، می‌دانم که خواهم افتاد و در کنار راهی در این کویر تافته پهناور و غریب که در آن جز صدای نفسهایم را که به سختی از حلقومم بیرون می‌کشم و جز کوبه نبضهایم را که بخشم بر شقیقه‌هایم، بر قفس استخوانی سینه‌ام می‌زند نمی‌شنوم ...

(タイトルなし) のデコメ絵文字دکتر علی شریعتی

+ [شنبه ۲ ارديبهشت ۹۶] [یکتـا]
می‌خواهم بروم، می‌خواهم بمانم ...

وای که این روزای بلند آدمو دق میدن تا به شب برسن! انگار یه جور حس سرگردونی و پریشونی ِ بی‌دلیل رو به بهار پاشیدن که نمیشه هیچ کاریش کرد. مخصوصاً اگه اولین بهار بی‌درس و امتحانت باشه و نتونی دلیلی واسه این دل آشوبه جور کنی! حس و حالت خلاصه میشه به اینکه یه چیزی هست که نیست! دنبال مزه‌ای هستی که توی هیچ غذایی نیست، هوای جایی رو کردی که نمیدونی کجاست، حس دل‌تنگی ای رو داری که فاعل نداره ... همین قدر مبهم و گنگم ...

[1]

روز ゜*ひげ/かわいい*゜ のデコメ絵文字 مبارکتون :)

+ [دوشنبه ۲۱ فروردين ۹۶] [یکتـا]
قديمي ترين مطالب
مطالب قديمي تر