نیمه شب بود و غمی تازه نفس ...

این حجم اعتمادت به من، همونقدری که برام ارزشمنده، سنگین هم هست. بیشتر از اونی که جنبه و ظرفیتشو داشته باشم سنگینه و سنگین، اون قدر که می‌تونم زیر بار مسئولیتش له شم، متلاشی شم، از هم بپاشم. اونقدر که منو بترسونه، اونقدر که فراریم بده، اونقدر که هضم کردنش مدتها برام زمان ببره، اونقدر که تو و مشتقاتت بشین الویت اولم، که هی به افکارم هجوم بیارین و همه چی رو بپوشونین و سایه بزنین رو همه‌ی دار و ندارم، همه‌ی هست و نیستم ... چیکار باید کرد؟ چیکار باید کرد با این سفره دلت که برام پهن کردی و هیچ با خودت نگفتی این دختر تو این آشوب چیکار باید کنه؟

[1]

من پریشان تر از آنم که تو می‌پنداری 

شده آیا ته یک شعر ترک برداری؟

(タイトルなし) のデコメ絵文字فاضل نظری

یکتـا شنبه ۲۵ آذر ۹۶
مرا خود با تو رازی در میان هست ...

خیلی طول نکشید تا بفهمم و بفهمی که چقدر استاندارد های زندگی هامون بهم شبیه هست، که چقدر تمام حساسیت هات رو می‌فهمم و تمام جزئی نگری‌هام رو می‌فهمی، که تا کجا از جهان بینی‌ات به کائنات باخبرم و تو خوب میدونی از نگاه من دنیا چه شکلیه، تو میدونی تا چه اندازه میتونم عمیق درکت کنم، آخه تو ذاتاً بلدی تا ته هر راه نرفته هم درکم کنی، تو حتی وقتی به جون خودت می‌افتی و دچار خود درگیری مزمن میشی هم به همون چیزهایی فکر میکنی که من توی خود درگیری هام بهشون فکر میکنم. تو حرمت واژه‌ها رو می‌شناسی، من بلد نگفته هاتم و تو خوب بلدی نگاهمو تفسیر کنی و من خوب میدونم وقتی یکی بلدت باشه چه حظ انگیزه. تو باورت نمیشه که من چقدر میتونم بهت شبیه باشم و من باورم نمیشه یکی با این همه شباهت به من توی این دنیا وجود داشته باشه. من و تو، حجم این شباهت رو انقدر باور نکردیم تا افتادیم به محک زدن همدیگه، به یه دستی زدن، به غیر مستقیم حرف زدن، به کنکاش، به جست و جو، به کشف و جز خودت کی میدونه همه‌ی اینا چه حال خوبیه ... ذره ذره کشف کردنت، فهمیدنت، ذره ذره کشف کردنم، فهمیدنم ... آشنا شدن با تو توی این مقطع از زندگی‌ام ، منو نسبت به همه‌ی آدم‌ها و همه ‌ی دنیا متوقع میکنه، که حتما یه روزی یادت میکنم و با خودم میگم اگه بودی، خوب منو می‌فهمیدی. اونقدر که نیاز به این همه توضیح نبود، که این حجم توضیح دادن‌ به اونهایی که درکم نمیکنن، یه روزی منو از پا درمیاره. من مؤمنم به جنس دل تنگی‌ات، مؤمنم به ساعت هایی که فقط میشه با تو حرف زد و حرف زد و حرف زد، من مؤمنم به همه چی و هیچی ... پس آدم خوبه‌ی زندگی‌ام بمون، بذار یه روزی دلت برام تنگ بشه، تنگِ تنگِ تنگ ...

[1]

دانلودانه ...

من از اون آسمون آبی میخوام/ من از اون شبهای مهتابی میخوام ...

یکتـا شنبه ۱۸ آذر ۹۶
سخنم مست و دلم مست و خیالات تو مست ...

نمی‌دونم از کجا شروع شد یا اینکه قراره چطوری تموم بشه، فقط می‌دونم قرارم با خودم به اینهمه بی‌قراری نبود. یه وقت‌ها یه چیزاهایی از کنترل آدم خارج می‌شه. یه وقت‌ها زورت نمی‌رسه. اصلاً یه وقت‌ها تا دچار نشی حتی متوجه نمیشی که چقدر عوض شدی، چقدر وابسته شدی، چقدر دلت گیره، تا کجا پا بندی و تا کجاها میتونی برای دلت پیش بری و خودتو متعجب کنی. حالا من بدون اینکه خواسته باشم به یه مقطعی از زندگی‌ام گیر کردم! به این مختصات مکان زمانی که انگار داره از سر حرص زودتر از همیشه سپری میشه و من زورم نمیرسه ازش دل بکنم، گیر کردم. دست و پام گیره، دلم گیر تر. آخه من مدتهاست آدم ها رو این همه دوست نداشتم. گوشتو بیار نزدیک تر ... من مدت‌هاست حتی خودمو این همه دوست نداشتم. اینجا درست همونجایی که نزدیک ترینم به پیک ایده آل خودم. حالا بعد از این حجم دوست داشتن چه طوری دلم رو راضی کنم کنده بشه؟ چه طوری بهش بفهمونم زندگی جریان داره و آدم ها میان و میرن و حکایت همچنان باقی است ؟ ذره ذره‌ام خیلی جاها پیش خیلی آدم‌ها جا مونده، گیر کرده. و من طبق معمول همیشه زورم نمی‌رسه نه به خودم نه به چرخ گردون ... حس می‌کنم دارم خودمو از دست میدم و به یه تهی و پوچی محض می‌رسم. انگار همه‌ی اون چه که در من شکل گرفته و منو با تموم سختی‌ها راضی و خوشحال نگه داشته فقط برای همین مختصات مکان زمانی هست و بعدش نقطه سر خط... انگار با از دست رفتن این مختصات مکان زمانی خودمو از دست میدم. آخه من مدت‌هاست خودمو این همه دوست نداشتم ...

[1]

سخنم مست و دلم مست و خیالات تو مست / همه بر همدگر افتاده و در هم نگران

(タイトルなし) のデコメ絵文字مولانای جان

[2]

دانلودانه ...
عمر همه لحظه وداع ست / و صدای پایت آخرین صداست / ای گریه های بعد از این / خاطرم نمانده شهر من کجاست ...

یکتـا پنجشنبه ۲۵ آبان ۹۶
این رنج دلپذیر همین است زندگی ...

من اشتباه فکر کردم، راه رو اشتباه رفتم، تصورم از زندگی اشتباه بود. اینا رو همین پاییز فهمیدم،همین پاییزی که تا اینجاش تا دلت بخواد تن‌خستگی داشتم و تن‌خستگی. روحم ولی از خوشی روی ابراست، اصلا عجیب آرومم، آرومه آروم... دغدغه نه که نباشه، هست، زیادم هست ولی با همه دغدغه‌ها و تن‌خستگی‌ها و سر شلوغی‌ها حال دلم خوبه. من اشتباهی همه عمرمو دویدم تا به سکون و آرامش برسم ولی تازه فهمیدم آرامش وسط بدو بدو های زندگی معنی میده، آرامش رو وقتی میفهمی که  6 صبح تا 6 عصر بدویی، آرامش یعنی با یه دنیا تن‌خستگی سر شب خوابت ببره و از خوابیدن هم لذت ببری، آرامش یعنی خسته بشی ولی هنوز روحت شارژ باشه، آرامش یعنی اونقدر وقت غذا خوردن نداشته باشی که یه روز دلت هوس نون سنگک با پنیر و گردو کنه و همه زل بزنن به این با ولع صبحونه خوردنت، آخه آرامش یعنی از غذا خوردنت هم حظ ببری، آرامش یعنی وسط خستگی‌هات هم بلند بلند بخندی. کی گفته آدم در سکون به آرامش میرسه؟ من که نرسیدم! منو باید پرت کنن وسط پیک سینوسی زندگی، باید هزار تا کار روی سرم هوار شه تا راندمانم بالا بره و بتونم با کیفیت زندگی کنم. من واسه خوب زندگی کردن به یه انرژی فعال سازی نیاز دارم، به یه نیرویی که منو هل بده وسط بالا پایینای زندگی. شاید دیر باشه ولی بالاخره این پاییز فهمیدم من آدم جنگیدنم، آدم دویدن، منو باید بندازن وسط رینگ زندگی. آدم از سکون به مرداب میرسه، بو میگیره، میگنده، باید جاری بود وسط تمام حجم زندگی ...

عنوان از : فاضل نظری

[1]

از پی این همه زندگی که ارزان گذشت، ما چه گران زیسته‌ایم دوست من !

(タイトルなし) のデコメ絵文字سید علی صالحی

[2]

دانلودانه...
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی ست / آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش ...

[3]

خوب میدونم یه روزی دلم واسه همه‌ی این تن‌خستگی‌ها و سرشلوغی‌ها و خوشی‌ها و آدم‌های معرکه‌ای که دور و برم دارم تنگ میشه 凛音 リクエストありがとう のデコメ絵文字

یکتـا دوشنبه ۱ آبان ۹۶
:)



カラフル のデコメ絵文字مثه وقتایی که دوست داری پست بذاری و حرفت نمیاد و دلت واسه همه‌ی مجازستان کوچولو شده و بقیه‌‌ـش هم خودت میدونی ...

یکتـا چهارشنبه ۲۶ مهر ۹۶
دچار ...

مدتی است ساکتم و بیشتر می‌خوانم و می‌بینم و تحلیل می‌کنم تا حرفی جدید برای گفتن و نوشتن داشته باشم که خودم را راضی کند و شاید هم محضِ فراموشی اتفاقات پیرامون و ترس‌هایی که همچنان به من زل می‌زنند باشد که به خواندنِ مجازی‌جات چنگ زده‌ام. یک جور میل به بقا شاید. یکی گذر ثانیه‌ها و چین و چروک و قرص‌های هر شبه‌ی پدر و مادر به چشمش آمده و فرسایش این سال‌ها. چند تار سفید جدید بین موهایش کشف کرده. کامنت می‌گذارم که "زمان قدر ترین دشمن است و این را وقتی فهمیده‌ام که از گذشته حسرتش برایم مانده و از آینده ترس ـش". نفر بعد مثل من و تو بلد شده از غم‌های دغدغه‌مند بهتر بنویسد. و انگار یه جوری با تنهایی کنار آمده که اسمش را گذاشته رفیق و همکار با تجربه‌ای که قرار است ما را از حماقت‌های نکرده‌ی 18 سالگی ـمان نجات بدهد. کامنت می‌گذارم که "از یک جایی به بعد تنهایی دیگر گه گاه به سراغت نمی‌آید که راحت بتوانی دورش بزنی، از یک جایی به بعد تنهایی رفیقی می‌شود که همه جا و در هر حالتی غالب است و جزئی از وجودیتت شده که کم‌کم میشود ترجیحت، الویت اولت یا شاید هم تنها انتخابت". دیگری اعتراف می‌کند تهران را با آن همه شلوغی و ترافیک به خاطر فراموشی که به همراه می آورد دوست دارد. کامنت می‌گذارم که "تهران آدم را به قدری مشغول می‌کند که دغدغه هایت میشود الویت دوم! اصلا همین که در شلوغی مترو و بدو بدو های هر روزه مدتی غم و غصه‌هایت را فراموش میکنی غنیمت است". دوستی دیگر معتقد است زمان تیغی ست دو دَم، مرهم و درد و انگار هیچ چیز هیچ گاه کافی نیست و نسل ما دنیا را عجول‌تر از بزرگانمان یافته. کامنت میگذارم که "شاید بی‌رحمانه باشد اما انگار تحمل یک درد جمعی از تحمل دردی در تنهایی کمتر زجر آور باشد. آدم را امیدوار می‌کند به راه نجات، به بهتر شدن، به روزهای خوب فراموش شده، به جزئی از کل بودن، به فهمیده شدن". و با خودم فکر می‌کنم ما کجای تاریخ اشتباه کردیم که این همه جا مانده‌ایم؟ که هی نمی‌رسیم ؟ ها ؟

یکتـا جمعه ۱۷ شهریور ۹۶
:)

音符っ♪ のデコメ絵文字 ممنون از دوستان با ذوق رادیوبلاگیها

یکتـا چهارشنبه ۸ شهریور ۹۶
و سوت آرامِ آواز کسی ...

در نگاه اول خون‌گرم و صمیمی به نظر می‌رسید. برای خودم می‌تونستم توجیه کنم که چرا همیشه دور و برش پر از آدمه. شلوغ نبود، شر نبود، جلف نبود ولی جدی هم نبود! همیشه یه ته مایه طنز و شوخی همراه خودش داشت که آدم نمی‌فهمید باید حرف‌هاش رو باور کنه یا نکنه! با تموم اینا مسئولیت پذیر بودنش برام بولد شده بود، مشخص بود از اون آدمایی هست که وسط تمام شوخی‌هاش میشه روش حساب کرد! در یک ابعاد بزرگ و نادری برای شکمش مهربون و سخاوتمند به نظر می‌رسید! هر روز وقت ناهار از همه می‌پرسید که آیا ناهار دارن یا نه؟ که اگه ندارن ناهارشو با اونا شریک بشه. بعدها فهمیدم اهل تسنن هم هست. اینا رو وقتایی که سمیه نبود و تنها بودم کشف کردم. راستش مدت هاست حوصله آدم‌های جدید و ارتباط اجتماعی‌های جدید رو ندارم و از دور نظاره‌گرم. بیشتر از سلام و علیک معمول و عادی باهاش ارتباطی نداشتم، شاید به خاطر این حجم درون‌گرایی که در من دیده بود کنجکاوم شده بود یا شایدم به خاطر اون صفات ذاتی درونی خودش بود که دوست داشت با همه حرف بزنه و ارتباط داشته باشه. و اینجا بود که پیام دادن هاش شروع شد! من هر چقدر هم درون‌گرا و نچسب باشم با نهایت احترام با بقیه رفتار می‌کنم، اونم مثه بقیه! ولی حرفی نداشت، کاری نداشت واقعاً هر روز میومد احوال پرسی و این مدل رفتارش همون قدر که برای من عجیب غریب و تعریف نشده بود روی اعصاب هم بود! طبق خط قرمزها و باید و نبایدهایی که برای خودم داشتم رفتار می‌کردم و اونم لابد طبق اصول خودش همچنان به این پیام‌های احوال‌پرسی گونه‌ی هر روزه ادامه می‌داد! از یه جایی به بعد برام جالب شد و جور دیگه‌ای فکر کردم. نمی‌دونم چقدر مسخره به نظر میرسه ولی تصمیم گرفتم علاوه بر خط قرمزهای خودم اصول او رو هم در نظر بگیرم. آخرین بار که با احوال پرسی شروع کرد و من با مزاحمتون نمیشم، تموم. گفت: "دارید منو دک می‌کنید؟ قضیه چیه؟" واسه اینکه مکالمه با سو تفاهم تموم نشه همینطوری گفتم: "کدوم قضیه؟ شما خودت بگو قضیه چیه تا منم بدونم." گفت: "قضیه دو خط موازی". فقط همین! منم نفهمیدم شوخی بود یا جدی! حتی نفهمیدم منظورش هندسه اقلیدسی  بود یا نا اقلیدسی ... 

یکتـا چهارشنبه ۱ شهریور ۹۶
عنوان گم شده است !

فقط کافیه یکی همین الان وارد اتاق من بشه! یه اتاق سه در چهار بی حد و اندازه شلوغ که هر گوشه‌اش یه چیزی ولو شده! یه سری کاغذ و مقاله و پوشه و ده دوازده تا خودکار و مداد و ماژیک که بدجوری بوی پایان نامه و استاد میده، دو تا لیوان خالی کنار تخت، یه رمان که از 924 صفحه‌ 209 صفحه‌اش علامت گذاشته شده، کلداکس و دیفن هیدرامین هفته پیش، لباسایی که واسه اتو کردن روی صندلی تلمبار شدن، لپتاپی که باز مونده و همیشه hibernate ، دوربینی که واسه پیک نیک فردا قراره شارژ بشه، کشویی که نه بسته است نه باز، سشواری که نمیدونم از کی به پریز وصل مونده، سطل زباله‌ای که پر شده، چوب لباسی لُختی که پشت در جا مونده، تقویمِ رومیزی که ورق نخورده، تختی که شبیه هر چی هست جز تخت و هر کارایی داره جز اون کارایی که باید داشته باشه، کیک خام توی فر که زیر نگاه‌های چپ چپ مامان در این وقت شب داره پف میکنه، آینه قدی پر از لک و غبارِ پشت کمد که شاهد یه دنیا کارهای نصفه نیمه‌ی صاحبشه. آدمیه دیگه یه وقتا هنگ میکنه! منم هنگم، قاطی‌ام، گُمم! الویت کارامو گم کردم، خودمو گم کردم. نمیدونم چی میتونه منو از این رخوت و این همه اینرسی دربیاره، شارژم کنه، هندلم کنه، هُل ـم بده تا روشن بشم... الان بی‌دلیل وسط این حجم هردمبیلیسم (!) اومدم پست گذاشتم که چی؟ که هوار هوار من هنگم، قاطی‌ام، گُمم ؟!

یکتـا پنجشنبه ۲۶ مرداد ۹۶
هذیان‌گویی سرد مردادی ...

وسط مرداد و تیغ آفتاب سرما خوردم. فین‌فین کنان و سرفه کنان سوپ میخورم. مامان میگه به خاطر مسافرت و دو آب و هوا شدنه، بابا معتقده واسه اینه که همه‌ش روبروی کولر بودم، دوستام میگن به خاطر اینه که زیادی نشستم پای ترجمه و تایپ پایان نامه. و من با خودم فکر می‌کنم هیچ کدوم نمی‌دونن که من چند وقته شب‌ها خواب‌هایی از جنس ترس‌هام می‌بینم، ترس‌هایی که در حد خواب و خیال هم تاب و توانِ تحمل کردنش رو ندارم، ترس‌هایی که زورم نمیرسه ازشون فرار کنم، ترس‌هایی که روز به روز هی به حقیقت نزدیک‌تر میشن هی ترسناک‌تر میشن، ترس‌هایی که کنه‌وار به ضمیر ناخودآگاهم چسبیدن، ترس‌هایی که وسط روزمرگی تابستونی یهو با یه جمله، با یه نگاه، با یه حرف، با یه تلنگر؛ مشتعل میشن و به آتیش میکشن، ترس‌هایی که بی‌هوا زیر پای آدم رو خالی می‌کنن و هُل ـم میدن سمت چاهی که ته نداره ...

[1]

به خدا پروانه‌ها پیش از آنکه پیر شوند، می‌میرند ...

(タイトルなし) のデコメ絵文字سید علی صالحی

یکتـا يكشنبه ۲۲ مرداد ۹۶