تباهی ...


منصفانه‌تر بود که هر کس تاوان نفهمی خودش را میداد ...
(タイトルなし) のデコメ絵文字فریدون فرخزاد
دوشنبه ۲۵ تیر ۹۷
چو درد گیرد دندان تو عدو گردد ...

| این دندونِ عقلِ افقی تا کف پام ریشه داشت، لعنتی. از وقتی از شرش خلاص شدم یه نفسِ عمیقِ بلندِ کشدار کشیدم. یک سالی می‌شد ذق ذق می‌کرد و به درد افتاده بود. یه وقتها مجبور می‌شدم مُسکن بخورم، یه وقتهایی هم به ناچار قید ته دیگ خوردن رو میزدم. حتی وجودش گاهی زندگی رو برام سخت می‌کرد. هر روز هم با خلال دندون و نخ دندون می‌اُفتادم به جونش. خلاصه توی تموم این مدت هر دفعه یه جوری باهاش کنار می‌اومدم و اونم با وقاحت لجوج‌تر و اذیت‌کُن‌تر می‌شد. حالا به صورت کاملا نامتقارن، با لُپی ورم کرده، با تعدادی بخیه، با کلی ژلوفن و آموکسی‌سیلین، با دو عدد آمپول دگزا و مدتی سر کردن با غذای آبکی و شل و البته دهنی که به زور باز میشه اما سبکبال و خوشحال، دارم به این فکر می‌کنم که به جای اینهمه مدارا کردن باید همون اول از شرش خلاص می‌شدم. مثل همه آدم‌هایی که تا عمق وجودمون ریشه بستن و هی باهاشون مدارا می‌کنیم و هی این دور باطل رو از اول شروع می‌کنیم و هی فرسوده‌تر می‌شیم و درد می‌کشیم و درد می‌کشیم و اون‌ها هم روز به روز پر توقع‌تر و حریص‌تر می‌شن. تلخی و تحمل دردِ از دست دادن این آدم‌ها به اون نفسِ عمیقِ بلندِ کشدارِ بعدش می‌ارزه. به سبکبالی بعدش می‌ارزه. خودمون رو گول نزنیم، راست راستش اینه که نبودن و نداشتن بعضی‌ها به بودن و داشتنشون می‌ارزه.|
پنجشنبه ۷ تیر ۹۷
جام جهانی چشمهایت...

آن وقتها همه چیز برایم سیاه بود، تاریک بود، ظلمات بود. تمام هزار فرسنگی که یک تنه گز کرده بودم بوی نمناک و سردی میداد و تمام راه‌های پیش رو به در چهار قفلی می رسید که انگار برای ابد بن بست خواهند ماند. تو یادم دادی درها برای باز شدن خلق شده‌اند. یادم دادی در همان ظلمات محض دنبال خودم بگردم، تو همه‌ی امید نداشته‌ام را هر شب برایم مرور می‌کردی تا مزه‌ی رهایی از اینهمه تاریکی را به من بچشانی. مرا وعده می‌دادی به راه، به روشنایی، به روزهای خوب، به سختی‌های آسان، به آسان‌های سخت، به گذر کردن، به جاری شدن، رفتن، رسیدن. مؤمن بودی به منی که به خودش ایمان نداشت. به کسی که بلد راه نبود، بلد خودش نبود و در یک چاه تاریک بی‌انتها معلق بود. نرفته و نرسیده تشویقم می‌کردی، تاییدم می‌کردی و مطمئنم می‌کردی که این در باز شدنی ست. آنقدر زیر گوشم آوای روشنایی سر دادی که مؤمن شدم به تو. به چشم‌هایی که باور را به وجود آدم می‌گستراند. به لبخندی که تایید بود. و من به دلگرمی از جنس تو مؤمن شدم. رفتم. رسیدم. مرارت‌ها کشیدم و رسیدم، جان کندم و رسیدم. اما تو  تو رفیق نیمه راه شدی. رفتی. نماندی. نماندی تا روی قله بودنم را به تماشا بنشینی و حظ ببری. حالا‌ هزاره‌هاست که رفته‌ای، که نیستی، که ندارمت. این روزها نبودنت عجیب سنگینی می کند، می‌کُشد، می‌میراند. مثل برزیلی شده‌ام که در همه‌ی سال‌های جام جهانی میان کرور کرور هواداری که برایش هورا می‌کشند، دلگرمی حضور تو را کم دارد. تایید تو را، تشویق تو را، چشم‌های تو را محتاج است. وقتی بعد از آنهمه راه، آنهمه جان کندن، نباشی که به اوج رسیدنم را ببینی، نباشی که تاییدم کنی، که تشویق کنی؛ وقتی رضایت چشم هایت را نداشته باشم، هنوز هم در همان چاه عمیق بی انتها گُم ام، هنوز همه جا سیاه است، تاریک است، ظلمات است.

 ã‚«ãƒ©ãƒ•ãƒ« のデコメ絵文字 چالش رادیوبلاگی‌ها

 ã‚«ãƒ©ãƒ•ãƒ« のデコメ絵文字 دعوت از فابر و بلوط

يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷
همینه که هست ...

| با همه‌ی وجه اجتماعی و موقعیت شغلی رده بالایی که داشت اونقدری خاکی و با معرفت بود که وقتی بهش گفتم وقت داری باهات مشورت کنم، در جا گوش و چشم و تجربه‌اش رو بهم پیشکش کرد. یک ساعت برام حرف زد و از تجربه‌هاش گفت و من عین یک ساعت رو گوش کردم و دلگرم شدم. دست آخر بهم گفت پررو باش دختر! پررو باش! اگه دری به روت بسته شد تو از پنجره برو. بعد من با خودم فکر کردم ذاتاً آدم پررویی نیستم و برعکس، خیلی هم ملاحظه کارم. زورم نمیرسه پررو باشم، یعنی راستش یه چیزی درونم هست که به این رو دار بودن، می‌چربه. یه چیزی شاید از جنس غرور و عزت نفس. حالا خود شخص شخیص محترمش دری رو به روم بسته! می‌دونم منتظر نشسته و کمین کرده که از پنجره برم ولی خب نهایتاً من ته زورمو جمع کردم و یه بار در زدم ! |

چهارشنبه ۱۲ ارديبهشت ۹۷
برای راه‌های نرفته ملی ...
 

 

سه شنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۷
به بزرگیِ خوشبختی‌های کوچک ...

| صرفا جهت اینکه بادی به کله م بخوره و دم غروبی طفلکی طور، تنها توی خونه نباشم، با مامان و بابا رفتم دور دور. اغلب زن و شوهری تنها میرن خرید روزمرگیجات ولی این بار منم با خودشون بردن. در راه برگشت به جای مسیر همیشگی صرفا جهت تنوع، بابا طرف خونه‌های مسکن مهر پیچید، استقبال نکردم چون توقع کلی آپارتمان تیره و تار داشتم که نمیشه توی کوچه های تنگش نفس کشید. تموم تصوراتم با چیزهایی که می‌دیدم متفاوت بود و کی این حجم جمعیت و ماشین رو  باورش میشد؟ این همه جریان داشتن زندگی رو؟ اون پارک شلوغ پر از بچه قد و نیم قد رو؟ انقدر همه چی برام پررنگ شده بود که از مامان خواستم بریم توی بازارچه‌ش یه دوری بزنیم. اصلا بطور عجیب و غیر قابل باوری همه خوشحال بودن. دلم میخواست برم یقه اون بابایی که فارغ از همه چی داشت قربون صدقه بچه‌ش میرفت رو بگیرم و بگم تو اصلا میدونی قیمت دلار چنده؟ هوای تهران آلوده‌س؟ بحران بی آبی داریم؟ یا من چقدر احساس پوچی داره بهم چیره میشه؟ خبر داری فردا نوبت دکتر دارم؟ یا اینکه ... اون خانومه رو بگو! داشت لباس عید میخرید! خدای من عید! من اصلا بهش فکر هم نکردم. یعنی واقعنی 96 داره تموم میشه؟ یعنی هنوزم میشه واسه خرید عید از حالا این همه ذوق داشت؟ با هر قدم، با دیدن هر چهره بشاش یه چیزی  توی سرم پتک میشد و یهویی چقدر دلم خواست یه خونه کوچیک نقلی هر چند بی‌کیفیت و بی‌اسکلتِ مسکن مهری می‌داشتم که بعد از ظهر‌هاش میومدم یه دوری توی این بازارچه‌ای که خبری از فیس و افاده نبود می‌زدم و با همه وجودم حس می‌کردم خوشبخت‌ترینم ... カントリー のデコメ絵文字

[1]

یه استادی داشتم که میگفت : قشر متوسط جامعه از همه خوشبخت‌ترن چون با خریدن یه چیز کوچولو هم خوشحال میشن، نه انقدر بی‌پول که حسرت به دل بمونن، نه اونقدر پولدار که به چشمشون نیاد ...

پنجشنبه ۱۹ بهمن ۹۶
ز غوغای جهان فارغ ...

| امسال برعکس پارسال که کلی پیگیر بودم و توی تابستون یه عالمه واسه خودم تنش درست کرده بودم که اگه نشه چی؟ این تابستون از همون اولش با خودم گفته بودم به درک که نشد، بالاخره یه چیزی میشه دیگه! به خودم قول داده بودم جلو جلو غصه نخورم و واسه اتفاقی که پیش نیومده زانوی غم بغل نگیرم و یه مسئله به این کوچیکی رو الکی گنده ش نکنم! اونقدری هم سال قبل به خاطرش اذیت شده بودم که اصلا حوصله نداشتم بهش فکر کنم و خود آزاری کنم! راستش این که اصلا  امیدی هم نداشتم و خودمو آماده کرده بودم که نشه و هیچ پیگیرش هم نبودم. تا اینکه امروز صبح روی سایت دانشگاه خیلی اتفاقی چشمم خورد به لیست خوابگاه دختران واسه ترم مهر ماه، واسه اینکه ببینم قیمت‌های خوابگاه‌های خصوصی و دولتی چه تغییری کرده اونو دانلود کردم و داشتم میخوندمش که شماره دانشجویی رُندم وسط اون همه شماره دانشجویی بهم چشمک زد! اصلا باورم نمیشد توی ترم 5 ارشد خوابگاه دولتی بهم تعلق بگیره چه برسه به اینکه با شرط معدل بتونم برم بهترین خوابگاه، واقعا چندین بار همه چیو چک کردم، تاریخ، شماره دانشجویی‌ام، سال تحصیلی و همه چی رو، تا باورم بشه امسال دیگه قرار نیست با یه چمدون برم یه شهری که هیچ سر پناهی اونجا ندارم و پر از استرس و اضطرابم و نگاهِ مزخرف نگهبانی و اون مسئول خوابگاه فلان فلان شده رو تحمل کنم و کف سالن ورزشی وسط دروازه بخوابم تا حضرات لطف کنن، منت بذارن، وقت کنن حقمو بدن! شما رو نمی‌دونم ولی توی زندگی من همیشه همینطوری بوده، همیشه وقتی دغدغه چیزی رو داشتم و حرصش رو خوردم و غصه ـشو کشیدم نشده که نشده و منم توی همون غم موندم و سنگینی ـش رو با خودم حمل کردم! و وقتی فاز بی‌خیالی مطلق برداشتم و اولش رو با یه به جهنمِ غلیظ شروع کردم، بی دردسر بهترینش نصیبم شده. کاش زورم برسه یه بی‌خیالی مطلق واسه این زندگی‌ام جور کنم، که هر صبح هر صبح با یه حس ترسی که در من نهادینه شده چشم باز نکنم ... که هنوز چشم باز نکرده از خودم نپرسم اگه نشه چی دختر؟ اگه نشه؟ کاش بتونم یه به جهنم غلیظ نثار این زندگی کنم و راحت شم ... راحتِ راحتِ راحت ... 


カラフル のデコメ絵文字 دا را را رام ... قالبِ جدیدِ دلبرم کاری هست از مستر ف.شین صبور و خوش اخلاق و زیادی جوون :)

دوشنبه ۱۶ مرداد ۹۶
گاهی به کتاب‌هایت نگاه کن ...

ミントブルー のデコメ絵文字 ممنون از دعوتت هولدن

از طرف من به عنوان پیشکسوت مجازستان همگی دعوتین :دی

چهارشنبه ۱۴ تیر ۹۶
چهارده‌ترین سرطان ...

|ظهرِ یکشنبه حوالی ساعت یک و نیم زنگ زد گفت "مشکلی برام پیش اومده میتونی بیای فلان جا ؟" قلبم ریخت! ترسیدم! هر چی پرسیدم چی شده گفت هیچی فقط بیا! بدو بدو پوشیدم و خودمو رسوندم سر خیابون تا تاکسی بگیرم، دیدین وقتی عجله دارین همه اسلوموشن میشن؟ یه تاکسی پیکان با یه راننده پیرمرد که با سرعت 20 رانندگی میکرد، نصیبم شد! تا برسم بهش با خودم هزار جور فکر و خیال کردم. تا دیدمش داشتم توی ذهنم آنالیز میکردم که خب این دست و پاش که سالمه خدا رو شکر، موقع سلام و احوال پرسی لبخند میزد باز دلم کمی گرم شد که اوضاع به اون بدی نیست، دلم میخواست بپرسم چی شده؟ چیه؟ مشکل کجاست ؟ کجا بریم؟ چیکار کنیم؟ اما نپرسیدم، با خودم گفتم هولش نکنم خودش میگه دیگه. در همین افکار بودم که نگین یهو یه چی داد دستم، جیــــــغ زد، پرید بغلم، ماچ ماچ که تولدت مبارک カラフル のデコメ絵文字 یه دوربینم دور گردنش بود که نمیدونم از کِی داشت از منِ مات و مبهوت عکس و فیلم میگرفت، سیامک انصاری‌وار نگاه میکردم فقط، چند ثانیه‌ای زمان برد تا شرایط رو هضم کنم! حالا نگو نگین جان جان و مترسک خان جان همچین نقشه خبیثانه‌ای کشیده بودن تا واسه تولدم منو سوپرایز کنن، من کاری به دُز خبیثانه بودن نقشه ندارم و اینکه همون یه ربع بیست دقیقه رو تا به نگین برسم دق کردم ولی ولی ولی چقدر عمیق احساس خوشبختی کردم وقتی دیدم دوستایی دارم که واسه یه لبخند، واسه خاص شدن پایان ۲۵ سالگی‌ام، واسه یه حس خوب فراموش نشدنی وقت میذارن، برنامه میریزن، بدجنس بازی درمیارن حتی! همینکه دور و برم دوست هایی دارم که به شاد بودنم اهمیت میدن یعنی من خوشبخت‌ترین یکتای نیمه سیب سقراطی‌ام، ممنون رفقای جان ، ممنون که اینقدر かわいい のデコメ絵文字 اید، ممنون که در این حجم خوبید، ممنون که هستین، با شما همیشه همه چی خوبه.|

چهارشنبه ۱۴ تیر ۹۶
استیصال درجه سه ...
| یکی از مشکلاتی که من با پدر گرام دارم اینه که ایشون موقع تلویزیون دیدن بلند‌بلند فکر میکنه، نظر میده، پیش بینی میکنه، تحلیل میکنه، روندِ وقایع و اتفاقات رو زیر سوال میبره و حتی در مواردی پیشنهادت و انتقاداتی رو به نویسنده و کارگردان ارائه میده و اصلاً هم فرقی نداره اخبار باشه، فیلم باشه یا مستند یا حتی راز بقا! اینجوریه که من میخوام سرمو بکوبونم به تلویزیون و اغلب ترجیح میدم تنها و با لپتاپ فیلم ببینم و اخبار رو هم از طریق سایت‌ها دنبال کنم. جالبه بدونید برعکس این مشکل رو با یکی از استاد راهنماهام دارم و همینقدر کلافه میشم! تصور کنید با لپتاپ، شامل یه سری دیتا و چند تا برنامه واسه تحلیل داده‌ها و یه سری مقالات مرتبط و در واقع با کلی پارامتر متغییر میرم دفترش و بعد از توضیحات من چنان سکوتی حاکم میشه که قابل تصور نیست، بله درست حدس زدین ایشون دارن با خودشون حرف میزنن و فکر میکنن و فی‌الواقع بنده در نقش カラフル のデコメ絵文字ـم! بعد از دقایقی سکوت محض یهو یه سوال بی فاعل و مفعول از من میپرسه که مثلاً اون چی شد؟ منم از سر ناچاری با یه لبخند ملیح از سر حرص، بُـز وار فقط نگاهش میکنم که دِ آخه چی، چی شد؟ وجداناً رواست که حرفهایی که باید بلند بگید رو توی دلتون میگید و حرفهایی که باید توی دلتون بگید رو بلند میگید ؟ گرفتار شدیم ...

[1]
واقعنی خجالت نکشیدید منو به عنوان پیشکسوت مجازستان به چالش مساحت زیست دعوت نکردید؟ نوچ‌نوچ‌نوچ :| به نشانه اعتراض خود جوش شرکت کردم :دی 目だま のデコメ絵文字 اینجا
چهارشنبه ۷ تیر ۹۶