همینه که هست ...

| با همه‌ی وجه اجتماعی و موقعیت شغلی رده بالایی که داشت اونقدری خاکی و با معرفت بود که وقتی بهش گفتم وقت داری باهات مشورت کنم، در جا گوش و چشم و تجربه‌اش رو بهم پیشکش کرد. یک ساعت برام حرف زد و از تجربه‌هاش گفت و من عین یک ساعت رو گوش کردم و دلگرم شدم. دست آخر بهم گفت پررو باش دختر! پررو باش! اگه دری به روت بسته شد تو از پنجره برو. بعد من با خودم فکر کردم ذاتاً آدم پررویی نیستم و برعکس، خیلی هم ملاحظه کارم. زورم نمیرسه پررو باشم، یعنی راستش یه چیزی درونم هست که به این رو دار بودن، می‌چربه. یه چیزی شاید از جنس غرور و عزت نفس. حالا خود شخص شخیص محترمش دری رو به روم بسته! می‌دونم منتظر نشسته و کمین کرده که از پنجره برم ولی خب نهایتاً من ته زورمو جمع کردم و یه بار در زدم ! |

چهارشنبه ۱۲ ارديبهشت ۹۷
برای راه‌های نرفته ملی ...
 

 

سه شنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۷
به بزرگیِ خوشبختی‌های کوچک ...

| صرفا جهت اینکه بادی به کله م بخوره و دم غروبی طفلکی طور، تنها توی خونه نباشم، با مامان و بابا رفتم دور دور. اغلب زن و شوهری تنها میرن خرید روزمرگیجات ولی این بار منم با خودشون بردن. در راه برگشت به جای مسیر همیشگی صرفا جهت تنوع، بابا طرف خونه‌های مسکن مهر پیچید، استقبال نکردم چون توقع کلی آپارتمان تیره و تار داشتم که نمیشه توی کوچه های تنگش نفس کشید. تموم تصوراتم با چیزهایی که می‌دیدم متفاوت بود و کی این حجم جمعیت و ماشین رو  باورش میشد؟ این همه جریان داشتن زندگی رو؟ اون پارک شلوغ پر از بچه قد و نیم قد رو؟ انقدر همه چی برام پررنگ شده بود که از مامان خواستم بریم توی بازارچه‌ش یه دوری بزنیم. اصلا بطور عجیب و غیر قابل باوری همه خوشحال بودن. دلم میخواست برم یقه اون بابایی که فارغ از همه چی داشت قربون صدقه بچه‌ش میرفت رو بگیرم و بگم تو اصلا میدونی قیمت دلار چنده؟ هوای تهران آلوده‌س؟ بحران بی آبی داریم؟ یا من چقدر احساس پوچی داره بهم چیره میشه؟ خبر داری فردا نوبت دکتر دارم؟ یا اینکه ... اون خانومه رو بگو! داشت لباس عید میخرید! خدای من عید! من اصلا بهش فکر هم نکردم. یعنی واقعنی 96 داره تموم میشه؟ یعنی هنوزم میشه واسه خرید عید از حالا این همه ذوق داشت؟ با هر قدم، با دیدن هر چهره بشاش یه چیزی  توی سرم پتک میشد و یهویی چقدر دلم خواست یه خونه کوچیک نقلی هر چند بی‌کیفیت و بی‌اسکلتِ مسکن مهری می‌داشتم که بعد از ظهر‌هاش میومدم یه دوری توی این بازارچه‌ای که خبری از فیس و افاده نبود می‌زدم و با همه وجودم حس می‌کردم خوشبخت‌ترینم ... カントリー のデコメ絵文字

[1]

یه استادی داشتم که میگفت : قشر متوسط جامعه از همه خوشبخت‌ترن چون با خریدن یه چیز کوچولو هم خوشحال میشن، نه انقدر بی‌پول که حسرت به دل بمونن، نه اونقدر پولدار که به چشمشون نیاد ...

پنجشنبه ۱۹ بهمن ۹۶
ز غوغای جهان فارغ ...

| امسال برعکس پارسال که کلی پیگیر بودم و توی تابستون یه عالمه واسه خودم تنش درست کرده بودم که اگه نشه چی؟ این تابستون از همون اولش با خودم گفته بودم به درک که نشد، بالاخره یه چیزی میشه دیگه! به خودم قول داده بودم جلو جلو غصه نخورم و واسه اتفاقی که پیش نیومده زانوی غم بغل نگیرم و یه مسئله به این کوچیکی رو الکی گنده ش نکنم! اونقدری هم سال قبل به خاطرش اذیت شده بودم که اصلا حوصله نداشتم بهش فکر کنم و خود آزاری کنم! راستش این که اصلا  امیدی هم نداشتم و خودمو آماده کرده بودم که نشه و هیچ پیگیرش هم نبودم. تا اینکه امروز صبح روی سایت دانشگاه خیلی اتفاقی چشمم خورد به لیست خوابگاه دختران واسه ترم مهر ماه، واسه اینکه ببینم قیمت‌های خوابگاه‌های خصوصی و دولتی چه تغییری کرده اونو دانلود کردم و داشتم میخوندمش که شماره دانشجویی رُندم وسط اون همه شماره دانشجویی بهم چشمک زد! اصلا باورم نمیشد توی ترم 5 ارشد خوابگاه دولتی بهم تعلق بگیره چه برسه به اینکه با شرط معدل بتونم برم بهترین خوابگاه، واقعا چندین بار همه چیو چک کردم، تاریخ، شماره دانشجویی‌ام، سال تحصیلی و همه چی رو، تا باورم بشه امسال دیگه قرار نیست با یه چمدون برم یه شهری که هیچ سر پناهی اونجا ندارم و پر از استرس و اضطرابم و نگاهِ مزخرف نگهبانی و اون مسئول خوابگاه فلان فلان شده رو تحمل کنم و کف سالن ورزشی وسط دروازه بخوابم تا حضرات لطف کنن، منت بذارن، وقت کنن حقمو بدن! شما رو نمی‌دونم ولی توی زندگی من همیشه همینطوری بوده، همیشه وقتی دغدغه چیزی رو داشتم و حرصش رو خوردم و غصه ـشو کشیدم نشده که نشده و منم توی همون غم موندم و سنگینی ـش رو با خودم حمل کردم! و وقتی فاز بی‌خیالی مطلق برداشتم و اولش رو با یه به جهنمِ غلیظ شروع کردم، بی دردسر بهترینش نصیبم شده. کاش زورم برسه یه بی‌خیالی مطلق واسه این زندگی‌ام جور کنم، که هر صبح هر صبح با یه حس ترسی که در من نهادینه شده چشم باز نکنم ... که هنوز چشم باز نکرده از خودم نپرسم اگه نشه چی دختر؟ اگه نشه؟ کاش بتونم یه به جهنم غلیظ نثار این زندگی کنم و راحت شم ... راحتِ راحتِ راحت ... 


カラフル のデコメ絵文字 دا را را رام ... قالبِ جدیدِ دلبرم کاری هست از مستر ف.شین صبور و خوش اخلاق و زیادی جوون :)

دوشنبه ۱۶ مرداد ۹۶
گاهی به کتاب‌هایت نگاه کن ...

ミントブルー のデコメ絵文字 ممنون از دعوتت هولدن

از طرف من به عنوان پیشکسوت مجازستان همگی دعوتین :دی

چهارشنبه ۱۴ تیر ۹۶
چهارده‌ترین سرطان ...

|ظهرِ یکشنبه حوالی ساعت یک و نیم زنگ زد گفت "مشکلی برام پیش اومده میتونی بیای فلان جا ؟" قلبم ریخت! ترسیدم! هر چی پرسیدم چی شده گفت هیچی فقط بیا! بدو بدو پوشیدم و خودمو رسوندم سر خیابون تا تاکسی بگیرم، دیدین وقتی عجله دارین همه اسلوموشن میشن؟ یه تاکسی پیکان با یه راننده پیرمرد که با سرعت 20 رانندگی میکرد، نصیبم شد! تا برسم بهش با خودم هزار جور فکر و خیال کردم. تا دیدمش داشتم توی ذهنم آنالیز میکردم که خب این دست و پاش که سالمه خدا رو شکر، موقع سلام و احوال پرسی لبخند میزد باز دلم کمی گرم شد که اوضاع به اون بدی نیست، دلم میخواست بپرسم چی شده؟ چیه؟ مشکل کجاست ؟ کجا بریم؟ چیکار کنیم؟ اما نپرسیدم، با خودم گفتم هولش نکنم خودش میگه دیگه. در همین افکار بودم که نگین یهو یه چی داد دستم، جیــــــغ زد، پرید بغلم، ماچ ماچ که تولدت مبارک カラフル のデコメ絵文字 یه دوربینم دور گردنش بود که نمیدونم از کِی داشت از منِ مات و مبهوت عکس و فیلم میگرفت، سیامک انصاری‌وار نگاه میکردم فقط، چند ثانیه‌ای زمان برد تا شرایط رو هضم کنم! حالا نگو نگین جان جان و مترسک خان جان همچین نقشه خبیثانه‌ای کشیده بودن تا واسه تولدم منو سوپرایز کنن، من کاری به دُز خبیثانه بودن نقشه ندارم و اینکه همون یه ربع بیست دقیقه رو تا به نگین برسم دق کردم ولی ولی ولی چقدر عمیق احساس خوشبختی کردم وقتی دیدم دوستایی دارم که واسه یه لبخند، واسه خاص شدن پایان ۲۵ سالگی‌ام، واسه یه حس خوب فراموش نشدنی وقت میذارن، برنامه میریزن، بدجنس بازی درمیارن حتی! همینکه دور و برم دوست هایی دارم که به شاد بودنم اهمیت میدن یعنی من خوشبخت‌ترین یکتای نیمه سیب سقراطی‌ام، ممنون رفقای جان ، ممنون که اینقدر かわいい のデコメ絵文字 اید، ممنون که در این حجم خوبید، ممنون که هستین، با شما همیشه همه چی خوبه.|

چهارشنبه ۱۴ تیر ۹۶
استیصال درجه سه ...
| یکی از مشکلاتی که من با پدر گرام دارم اینه که ایشون موقع تلویزیون دیدن بلند‌بلند فکر میکنه، نظر میده، پیش بینی میکنه، تحلیل میکنه، روندِ وقایع و اتفاقات رو زیر سوال میبره و حتی در مواردی پیشنهادت و انتقاداتی رو به نویسنده و کارگردان ارائه میده و اصلاً هم فرقی نداره اخبار باشه، فیلم باشه یا مستند یا حتی راز بقا! اینجوریه که من میخوام سرمو بکوبونم به تلویزیون و اغلب ترجیح میدم تنها و با لپتاپ فیلم ببینم و اخبار رو هم از طریق سایت‌ها دنبال کنم. جالبه بدونید برعکس این مشکل رو با یکی از استاد راهنماهام دارم و همینقدر کلافه میشم! تصور کنید با لپتاپ، شامل یه سری دیتا و چند تا برنامه واسه تحلیل داده‌ها و یه سری مقالات مرتبط و در واقع با کلی پارامتر متغییر میرم دفترش و بعد از توضیحات من چنان سکوتی حاکم میشه که قابل تصور نیست، بله درست حدس زدین ایشون دارن با خودشون حرف میزنن و فکر میکنن و فی‌الواقع بنده در نقش カラフル のデコメ絵文字ـم! بعد از دقایقی سکوت محض یهو یه سوال بی فاعل و مفعول از من میپرسه که مثلاً اون چی شد؟ منم از سر ناچاری با یه لبخند ملیح از سر حرص، بُـز وار فقط نگاهش میکنم که دِ آخه چی، چی شد؟ وجداناً رواست که حرفهایی که باید بلند بگید رو توی دلتون میگید و حرفهایی که باید توی دلتون بگید رو بلند میگید ؟ گرفتار شدیم ...

[1]
واقعنی خجالت نکشیدید منو به عنوان پیشکسوت مجازستان به چالش مساحت زیست دعوت نکردید؟ نوچ‌نوچ‌نوچ :| به نشانه اعتراض خود جوش شرکت کردم :دی 目だま のデコメ絵文字 اینجا
چهارشنبه ۷ تیر ۹۶
قسم به کالریک ...


| من نمی‌دونم چرا تا حالا توی این همه فرم و پرسشنامه‌های مختلفی که پُر کردیم هیچ سازمان و نهاد و بنی بشری نیومد یه سوال اضافه‌تر به مهمی چپ دست یا راست دست بودن بذاره که " آقا/خانم محترم شما گرمایی هستی یا سرمایی؟ " که یه جاهایی جدامون کنن این همه زجر نکشیم! از وقتی یادم میاد همیشه، همه جا یکی بوده که من سر گرمایش و سرمایش محیط باهاش به توافق نرسیدم که نرسیدم! بعد این سرمایی‌ها چرا انقدر زور میگن خب؟ سر ظهر توی این گرما که به قول دوستان خر تب میکنه اونم توی محیط بسته‌ای مثه اتوبوس، یارو هی رفت، هی اومد به راننده گفت سرده کولر رو خاموش کن، آخه آقا داداش بزرگوار اینهمه آدم توی اتوبوس هست، چقدر خودخواه آخه! سرده توی این ظل آفتاب؟ ریلی؟ :| یا مثلاً توی خوابگاه که نگم براتون رسماً جنگه! هی خاموش، هی روشن، هی کم، هی زیاد یا اصلاً چرا راه دور بریم؟ همین مامان خودم که بهم میگه در اتاقتو ببند سوز میاد یا میگه وووویییی می‌بینمت یخ میکنم! :| گرفتار شدیم ... بعد این سرمایی‌ها چرا انقدر زور میگن خب؟ リクエスト、泣く、気持ち、顔文字、表情 のデコメ絵文字|

ミントブルー のデコメ絵文字
نظریه کالریک : اینجا
پنجشنبه ۱ تیر ۹۶
تغییرات اجباری از سر اختیار ...

| در پی پست‌های تغییراتی شباهنگ جان بر آن شدم تا تغییراتِ اجباری خوابگاه نشینیِ نیمه カラフル のデコメ絵文字 سقراط گونه را شرح دهم باشد تا رستگار شوید ! من از بدو تولد به شدت بد غذا و بد دل بودم. عمقِ این بد غذایی و بد دل بودن یعنی اینکه در چهار ساله دوره کارشناسی از بیست متری سلف دانشگاه رد نشدم چه برسه برم توی ظرف‌های آلومینیومی و با قاشق و چنگال‌های خیس غذا بخورم! حتی به قدری بد دل بودم که هیچ وقت از دست هیچ احدالناسی جز مامانم هیچ گونه خوراکی و میوه‌ای نگرفتم و فاجعه آمیزترین ـش این که خوردن غذای رستوران یا حتی غذای خونگی کسی به جز مامانم برام عذاب الیم بود! پر واضحه که با این تفاسیر لب به سالادی جز سالاد مامانم هم نمی‌زدم چون معلوم نبود توسط چه کسی و با چه مدل دستی ریز ریز شده! تمام این بد دلی‌ها و بد غذایی‌ها با یک سال خوابگاه نشینی برطرف شد. هر چند می‌تونستم مقاومت کنم تا همون قدر بد غذا و بد دل بمونم ولی خودمو مجبور کردم توی همون ظرف‌های آلومینیومی سلف با همون قاشق چنگال‌های خیس، غذایی جز غذای مامانمو بخورم و وقتی بچه‌های اتاق خوراکی و میوه و غذایی بهم تعارف می‌کنن، بردارم بخورم. با تمام اینها یه عادت بد دیگه هم داشتم که همچنان پا بر جا بود و اون این که همیشه و همه جا یه لیوان شخصی داشتم و اصلاً دلم نمی‌کشید از لیوان کسی استفاده کنم حتی توی خونه! تا اینکه در این هفته‌ای که گذشت وقتی به شدت از کار 10 ساعته مداوم توی آزمایشگاه خسته شده بودم، مسئول آزمایشگاه که یه آقای بسیار بسیار خون گرم و مهربونیه ( در حدی این بشر خوبه که یه وقتا میخوام بغلش کنم:دی ) به من چای تعارف کرد. منم که چای خور و با اون حجم خستگی در جا قبولش کردم. یعنی چشمتون روز بد نبینه! لیوان کنار دستش که خودش چای خورده بود رو برداشت، دستای پشمالوشو تا آرنج کرد توی لیوان و مثلاً اونو شست و برام چای ریخت و داد دستم و من همونطور هنگ مونده بودم که الان چه غلطی کنم! و همزمان داشتم به این فکر می‌کردم که وایِ من این کلی ریش سیبیل داره ゜*ひげ/かわいい*゜ のデコメ絵文字 وا مصیبتا ! اونم مصرانه سیخ سیخ عین علم یزید وایستاد تا من چاییمو بخورم ! یعنی نکرد یه دقیقه بره بیرون من چای رو بریزم دور ! توی اون شرایط جان فرسا هی با خودم می‌گفتم یکتا ! آدم باش ! دلتو پاک کن ! یکتا ! آدم باش ! دلتو پاک کن ! بعد چشمامو می‌بستم یه قلپ چای می‌خوردم シンプル、カラフル、太線 のデコメ絵文字 و اینگونه بود که به اجبار و از سر رودربایستی از شر این عادت بد هم خلاص شدم :دی |

جمعه ۵ خرداد ۹۶
قسم به خشت کج ...

| اینکه به خاطر کنکوری بودن برادرک جان در این هفت هشت ماه همه‌ی محرک‌هایی که آدم را از درس و مشق می‌اندازد به حداقل‌ترینِ خودش رسیده و تمام برنامه‌های خواب و خوراک ـمان با برنامه‌ی درسی و کلاس‌هایش هماهنگ شده یک طرف و اینکه من به طور کاملاً غیر ارادی به یک پشتیبان قلم‌چی‌طورِ شخصی ِ بیست و چهار ساعته تبدیل شده‌ام یک طرف دیگر. مثلاً همین دیشب که وسط تست زمان‌دار زدن حسابی هول شده بود و از ترس ِ وقت کم آوردن، تمرکزی برایش نمانده بود ازش خواستم تا چشمهایش را ببندد و بدون اینکه ثانیه‌ها را یواشکی بشمارد هر موقع فکر کرد یک دقیقه شده چشمانش را باز کند. جالب اینجاست که بعد از 15 ثانیه به من زل زده بود :)) و اصلاً هم باورش نمیشد که یک دقیقه چهار برابر بیشتر از تصوراتش باشد. بعد فکر کردم گاهی وقت‌ها در زندگی هم همینطور هست، بعد از آن همه دویدن و نرسیدن هیچ حواسمان نیست که با پیش فرض‌های غلطی شروع کردیم و ادامه دادیم و دست آخر راه به ترکستان بردیم و هیچ کسی هم نبود گوشمان را بپیچاند ... |

سه شنبه ۱۵ فروردين ۹۶