:)

.: وقتی واسه تحصیلات به صومعه فرستاده شدم، کلی فکر خوب در مورد زنهای صومعه با اون تسبیح و اعتقاداتشون داشتم. می‌خواستم اونجا دقیقاً مثل اونها باشم، اما نتونستم. سعی کردم چیز دیگه‌ای واسه عهد کردنم پیدا کنم، حتی سر اعتراف کردن یه سری چیزا رو از خودم درمی‌آوردم. من فقط داشتم امتحان می‌کردم. من دنبال احساسات بودم نه نظم و ترتیب. راهبه، خوب بهم فهموند بدون اینکه به کسی چیزی بگم از خوندن رمان‌های احساسی دست بکشم و آرزو هام رو فقط توی قلبم محدود کنم. اونها باعث شدن حالم بد بشه. اما بعد‌ها فهمیدم همون گناه من، منو به سمت خوشبختی که لایقش بودم می‌برد. :.
カラフル のデコメ絵文字 از فیلم Madam Bovary
يكشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۷
همینه که هست ...

| با همه‌ی وجه اجتماعی و موقعیت شغلی رده بالایی که داشت اونقدری خاکی و با معرفت بود که وقتی بهش گفتم وقت داری باهات مشورت کنم، در جا گوش و چشم و تجربه‌اش رو بهم پیشکش کرد. یک ساعت برام حرف زد و از تجربه‌هاش گفت و من عین یک ساعت رو گوش کردم و دلگرم شدم. دست آخر بهم گفت پررو باش دختر! پررو باش! اگه دری به روت بسته شد تو از پنجره برو. بعد من با خودم فکر کردم ذاتاً آدم پررویی نیستم و برعکس، خیلی هم ملاحظه کارم. زورم نمیرسه پررو باشم، یعنی راستش یه چیزی درونم هست که به این رو دار بودن، می‌چربه. یه چیزی شاید از جنس غرور و عزت نفس. حالا خود شخص شخیص محترمش دری رو به روم بسته! می‌دونم منتظر نشسته و کمین کرده که از پنجره برم ولی خب نهایتاً من ته زورمو جمع کردم و یه بار در زدم ! |

چهارشنبه ۱۲ ارديبهشت ۹۷
برای راه‌های نرفته ملی ...
 

 

سه شنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۷
چون راه رفتنی‌ست توقف هلاکت‌ست ...

سن و سال مشخصی ندارد ولی قطعاً از یک جایی به بعد که شلنگ تخته‌هایت را انداختی، بچه بازی‌هایت را در آوردی، خودت را غرق در چیزهای جدید کردی و جاست فور فان زندگی کردی و تا جایی که می‌شد اشتباه کردی، تجربه درو کردی و یاد گرفتی؛ می‌فهمی وقت آزمون و خطا تمام شده است و حالا وقت آن رسیده که برای هر قدم، کلی بی‌خوابی بکشی تا بتوانی درست‌ترین تصمیم ممکن را بگیری. از این به بعد دائم در جنگی، در بیداری با خودت، در خواب با تمام دنیا. چند سالی هست که دست از این سرخوشی‌ها کشیده‌ام و در راهی افتاده‌ام که با همه‌ی گنگ و مبهم بودن، عجیب تاریک است. کورمال کورمال قدم برمی‌دارم چون فهمیده‌ام همانقدر که راهِ برگشتی نیست، باید جلو هم رفت. دوستی میگفت زندگی مثل یک مسیر با کلی کوه و دره و مانع است. یکی با طنابی که در درست دارد می‌رود، یکی هم با چنگ و دندان. بمانی و بنالی و درجا بزنی چیزی عایدت نمی‌شود. این روزها برای بقا محتاطانه با حرص و ولع به همه چیز چنگ میزنم چون خوب می‌دانم، هر کسی راهی دارد برای رفتن و با تمام این تن خستگی‌ها چاره‌ای نیست جز همین "رفتن".

* عنوان از مولانای جان

جمعه ۷ ارديبهشت ۹۷
منبع درد خودش، باعث آرامش ماست ...

بهش گفته بودم خیلی وقته دیگه به هیچ نشونه ای اعتقاد ندارم. گفته بودم مگه کائنات بیکاره بشینه به من چشمک بزنه. بهم گفته بود امید نوره، روشنایی نوره و نور نشونه ست، وقتی نور رو پیدا کنی یعنی معجزه توی مشتته. گفتم معجزه واسه قصه هاست، واقع بین باش! و راستش دیگه دلم نیومد باورش رو خراب کنم و این بار توی دلم با خودم گفتم وقتی ذهنت روی یه موضوع تمرکز کنه، میتونی همه چیزهای بی ربط هم به اون موضوع ربط بدی، انگار که همه چیز برای تو جهت گیری کنه. چند دقیقه بعد برام پیام فرستاد " یَا نُورَ النُّورِ یَا مُنَوِّرَ النُّورِ یَا خَالِقَ النُّورِ یَا مُدَبِّرَ النُّورِ یَا مُقَدِّرَ النُّورِ یَا نُورَ کُلِّ نُورٍ یَا نُورا قَبْلَ کُلِّ نُورٍ یَا نُورا بَعْدَ کُلِّ نُورٍ یَا نُورا فَوْقَ کُلِّ نُورٍ یَا نُورا لَیْسَ کَمِثْلِهِ نُورٌ " و بعدش دیگه حرفی برای گفتن نبود. من همیشه به همه چی مشکوک بودم! به نور، معجزه، امید. به توکل، قضا، قدر، سرنوشت، تقدیر. از همون وقتی که توی کتابهای دین و زندگی، سرنوشت تغییر پذیر و سرنوشت تغییر ناپذیر رو سعی کردم بفهمم و نتونستم هضمش کنم جای شک و شبه ش برام مونده. میگن درد که به درازا بکشه به رنج میرسه. و یه تجربه هایی، یه حرفهایی، همون ها که عجیب به دل آدم میشینه و یهو بنگ(!) مثل یه چراغ همه تاریکی های ذهنت رو روشن میکنه، درست از نهایت رنج کشیدن میاد. دیروز داشتم از جلوی تلویزیون رد میشدم، رفتم که خاموشش کنم ولی نشستم پاش. نمیدونم چه برنامه ای بود. من فقط بیست دقیقه آخرش رو دیدم. جریان این بود که یه خانم بعد از اینکه همسرش فوت میکنه، تنها پسرش هم سرطان میگیره و در نهایت پسرش هم از دست میده. بعد همه چیزش رو میذاره و یه بیمارستان برای بیماران سرطانی توی شیراز میسازه. وقتی داشت از درد و رنج حرف میزد یه حرفی زد تا ته ذهنم تیر کشید از اون حرفها بود که باید برای رسیدن بهش کلی تاوان داد. از اون حرف ها که از اعماق رنج کشیدن میاد. از اون حرفها که برات بولد میشه و میای توی وبلاگت مینویسی تا یادت بمونه. گفت "من فکر میکردم تدبیر به سرنوشت اولویت داره ولی زندگی بهم فهموند این سرنوشت هست که به تدبیر اولویت داره." بنگ(!)カラフル のデコメ絵文字

* عنوان از سعید شیروانی
شنبه ۲۵ فروردين ۹۷
:)

音符っ♪ のデコメ絵文字 من ...

تو میان ما ندانی که چه می‌رود نهانی ...

چهارشنبه ۲۲ فروردين ۹۷
دلتا ...

از همان وقتی که در کتاب­های شیمی دبیرستان خواندم آنتروپی جهان رو به افزایش است، فهمیدم همه چیز در حال تغییر است. تفاوت، تنها در سرعت تغییر آنهاست. آد‌‌م­‌ها هم مثل باقی جهان و کائنات با سرعت­‌های متفاوتی رو به تغییر هستند، همین دوست­‌های قدیمی که قرار بود باشند و بمانند و بچسبند کنج دل، حالا اما مدت­هاست انقدر نیستند که جایشان هم ابداً خالی نیست. تغییر یعنی دیگر دل تنگشان نیستی. همین چند لاخ موی سفید یعنی برای هر تغییری باید تجربه کرد و تاوان داد. حالا من به دختری تبدیل شده‌­ام آرام، عاقل با لبخند‌های عمیق که حرف­‌های زیادی با خودش دارد. قرار است هی صبور‌تر و هی آرام‌تر و هی خنثی‌تر بشود. تبدیل به دختری شده‌­ام که ترجیح می­‌دهد دور و برش خلوت­ باشد، از سکوت لذت می‌بــرد و مدت­هاست آدم­‌های اطرافش را با فیلتر­های بیشتری گلچین می­‌کند، بیشتر می­‌سنجد و در عوض راحت‌تر از همه چیز می‌گذرد. از همه­‌ی آدم­‌ها، همه­‌ی حرف­‌ها، همه­‌ی نگاه­‌ها و همه­‌ی خاطره­‌ها. تغییر یعنی یاد گرفته‌­ام باید رها بود و سبک زندگی کرد، حمل کردن این حجم سنگینی در این وادی عبث‌ترین است. یعنی بلدِ راه شده‌ام که کنار بیایم، با خودم، با دنیا، با روزگار. دوستی می‌گفت ظرفیت آدم­‌ها تمام نمی­‌شود، کـِــــــــــــش می­‌آید. یحتمل تغییر یعنی درک همین جمله ...

پنجشنبه ۱۶ فروردين ۹۷
باهار باهار ...

از آمدنِ بهار و از رفتنِ دِی

اوراقِ وجودِ ما همی‌گردد طی

مِی خور، مخور اندوه که فرمود حکیم:

«غم‌های جهان چو زهر و تریاقش مِی»

(タイトルなし) のデコメ絵文字 خیام

سه شنبه ۲۹ اسفند ۹۶
من در غیاب تو کلمات سر بریده بسیاری را شفا داده‌ام ...

درست صد و بیست و هشت ساعتِ تمام است که جمله‌اش پتک‌وار در ذهنم مدام تکرار می‌شود. میان شوخی و خنده و در مسخره‌ترین زمان و مکان ممکن، حرفی زد و هیچ خبر نداشت که ادا کردن همان یک جمله چقدر می‌تواند من را درگیر کند، آشوبم کند، آنقدر که صد و بیست و هشت ساعت لعنتی از شب تا صبح پهلو به پهلو بشوم و از صبح تا شب به خود در گیری بگذرد. حقیقت این است که واژه‌ها وزن دارند، یک وقتها سنگینی می‌کنند آنقدر که زیر بار این حجم سنگینی بیفتی و بشکنی. واژه‌ها دست دارند، گاهی بیخ گلویت را فشار می‌دهند و خفه‌ات می‌کنند. واژه‌ها پا دارند، می‌توانند از رویت رد بشوند تا له شوی. شاید واژه‌ها سلاح هم داشته باشند، خنجری لابد که در قلبت فرو کنند تا در جا بمیری و نیست شوی. واژه‌ها بلدند سرت هوار بزنند، بلدند مجبورت کنند خودت را، اصلاً دنیا را به صلابه بکشی. واژه‌ها شاید با تمام موذی بودنشان در جذاب‌ترین حالت ممکن یادت می‌دهند تا اول خودت را بشناسی بعد باقی آدم‌ها را ...

* عنوان از سید علی صالحی

[1]

ای زبان هم آتش و هم خرمنی / چند این آتش در این خرمن زنی

ای زبان هم گنج بی‌پایان تویی / ای زبان هم رنج بی‌درمان تویی

(タイトルなし) のデコメ絵文字 مولانای جان

سه شنبه ۸ اسفند ۹۶
تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم ؟

تا حالا شده بعد از کلی دویدن و نفس نفس زدن برسی به همون نقطه اول و جایی که شروع کردی؟ وقتی دلتا ایکس برابر با صفر باشه دیگه چه فرقی میکنه توی این مسیر چقدر عوض شدی، چقدر با تجربه شدی یا حتی چقدر پیر شدی؟ قدر یه پیرزن هزار ساله که همه عمرشو دویده و نرسیده، خسته‌ام ... خسته‌ام از این همه دویدن، این همه فرار، این همه دست و پا زدن ... این همیشه‌های نگران و پُر دغدغه چرا تموم نمیشه ؟ چرا تموم نمیشه ؟ چرا تموم نمیشه ؟ چرا تموم نمیشه ؟ چرا تموم نمیشه ؟ چرا تموم نمیشه ؟ چرا تموم نمیشه ؟ 

شنبه ۲۸ بهمن ۹۶