در راه ماندگانیم ...


ترسناک یعنی فقط چند متر اون طرف‌تر از ماشین‌ ، سیلی جریان داشته باشه که درخت‌ها رو از ریشه دربیاره و صدای افتادن‌شون با صدای سیل ترسناک‌ترش کنه./ دیدن ماشینی که شیشه‌ی پشتش در اثر ریزش کوه و سقوط سنگ‌ها ، اثری ازش نمونده باشه./ نوه‌ای که در به در دنبال قرص معده برای مادربزرگی باشه که توی این وضعیت حالش خوب نیست./ پدری که داره سعی میکنه پسربچه‌ی 4-5 ساله‌اش رو در حالی که با گریه و از ترس داد میزنه ، آروم کنه. / نیمچه کوهی که تبدیل به توالت عمومی شده!/ "ما اینجا می میریم !" دیالوگی از یه انیمیشن که مدام تو ذهنته! / رنگ ِ گچ چهره‌ات که همه رو وادار میکنه یک کیلو نمک به خوردِت بِدَن! /  چهره‌هایی که خود ِ استرس و نگرانی‌اند اما بهم لبخند می‌زنن تا دل همدیگه رو قرص کنن:) / آتیشی که تا قبل از شروع دوباره‌ی بارون ، تنها روشنایی جاده‌ی مملو از ماشین‌هاست./ حسینیه‌ی کوچیکی که همه بهش پناه آوردن./ رستورانی که نامردانه قیمت‌ها رو بالا برده و حتی برای سرویس بهداشتی دو هزار تومن میگیره!!/ کفش‌هایی که پشت در حسینیه غیب شدن!!/ خانواده‌ی شوخی که توی حسینیه خونسردانه برای شام سفره انداختن و ته مونده غذاهای پیک‌نیک رو به عنوان شامِ آخر میخورن و به همه تعارف می‌کنن و کلی عکس و فیلم می‌گیرن! / وقتی گوشی هیشکی آنتن نمیده تا حداقل خبر بدیم بین سیل و ریزش کوه گیر افتادیم./ بارون شدیدی که انگار قرار نیست بند بیاد./ وقتی مجبورت می‌کنن توی اون بارون و وضعیت نامساعد جاده‌ی فرعی ساخته شده ساعت 12 شب حرکت کنید و عجز و ناله‌های تو برای موندن و صبح حرکت کردن ، اثری نداره! / وقتی عده‌ای به تابلوی سبقت ممنوع ِ جاده‌ی دو طرفه‌ی باریک توجهی نمی‌کنن و صف‌های دو شاخه‌ای طولانی درست میشه!/ ترافیکی که هر نیم ساعت نیم متر جلو میره!/ تاریکی مطلق و محضی که تشخیص نمیدی کنارت دره‌ست یا کوه! آمبولانسی که صدای آژیرش رعب آوره و ماشن‌ها زود ِ زود راهو براش باز می‌کنن./ عبور از جاده فرعیِ جایگزینی که راهدارها فقط داد میزنن بـِگاااااااااااااااااز ، بـِـگــــــــــــــاز ... / تسبیحی که خیلی اتفاقی موقع رفتن بَر داشتی‌ش و حالا ساعت‌هاست از دستت نمی‌افته.../ وقتی ساعت 3-4 صبح می‌رسی خونه و یه نفس عمیق می‌کشی و با خودت میگی بگو که خواب بود ...

نیمه سیب سقراطی دوشنبه ۲۹ تیر ۹۴
نظرات (۵۳)
MIM HM
۲۹ تیر ۹۴، ۲۰:۳۷
خداروشکر که سالمی
خدایا خشمت مارو نگیره
پاسخ:
ممنونم ، خدا رو شکر واقعاً ! مدام میگفتم خدایا یا همه ـمونو بِکـُش یا همه ـمونو سالم برسون خونه ! 
م. ج.
۲۹ تیر ۹۴، ۲۱:۰۱
واقعا ترسناکه... خوبه که سلامت برگشتید..
میشه درباره این اتفاق زیاد بحث کرد.. مثلا از پیش بینی نادرست هواشناسی ... چیزی که بعد هر زلزله و سیل و اتفاق طبیعی آدم رو اذیت میکنه این رفتارای غیرانسانی بعد حادثه س!
پاسخ:
من آدم ترسویی نیستم ولی واقعاً ترسیدم ! خیلی ترسیدم ...
چیزای خوب و بد دیدم ! حیف که نشد عکس بگیرم ! یعنی دل و دماغش نبود ، داشتم سکته میکردم :|
**راضیه **
۲۹ تیر ۹۴، ۲۱:۲۵
خوب شد که گذشت...
پاسخ:
خدا  رو شکر که تموم شد ! 
هر چند هنوزم یه عده تو جاده موندن :(
ح .ط
۲۹ تیر ۹۴، ۲۱:۲۶
تلفات بالایی داشت این حادثه
تاسف برانگیزِ
+واقعا دو هزار تومن؟
شبیه این اتفاق برای یکی از اقوام افتاد
کاسب محترم رو به صلابه کشیدن و مغازشو غارت
تا عبرتی شود برای سایرین
مثل اینکه عبرت نشده
شما کروکی محل رو بزار بگم اقوام حال اون مرد محترم رو بپرسن
ثواب داره به خدا!
پاسخ:
تعطیلات کوفتِ مردم شد :((
+ من به رستوران های بین جاده ای حق میدم که فقط به مشتری هاشون اجازه استفاده از سرویس بهداشتی رو بِدَن ولی این یه شرایط بحرانی بود ...
غر زن
۲۹ تیر ۹۴، ۲۱:۲۸
ما اینجا میمیریم.
پاسخ:
یادم نیست اسم انیمیشن چی بود ؟!
آناهیتا طـــ
۲۹ تیر ۹۴، ۲۲:۰۳
وای...
اینکه دیشب وقتی من توی اتاقم داشتم واسه هر قطره ی بارون خروار خروار ذوق می کردم همون بارون و طوفان یه سریا رو تا دم مرگ و حتی خود مرگ برده.... خیلی وحشتناکه.. خیلی..
پاسخ:
خیلی خیلی خیلی ... توی خواب هم نمی‌دیدم در همچین وضعیتی گیر کنم !!!
آی دا
۲۹ تیر ۹۴، ۲۲:۳۴
اخبار رو از تی وی میبینم که خیلی ناراحت کننده ست
واقعا همه چیز غرقابل پیش بینیه
خدا به هممون رحم کنه
و خداروشمر که سالمی
هرچند ما اینجا هستیم به سیل و بارون بیشتر عادت داریم
پاسخ:
همه چی خوب بود ! یهو بارون تند ِ تند شد و ...
بعد این جریانات من فهمیدم چقدر انسان ذلیل ِ ... چقـــــــــــــدر ...
من ِ کویری معلومه که به این جور چیزا عادت ندارم :))
آلبرت کبیر
۲۹ تیر ۹۴، ۲۲:۳۷
وضعیت عجیبی بود ... ما فقط توی گرد و غبار شدید بودیم و مراقب بودیم از پشت نزنن به ماشین ما :|
پاسخ:
بارون انقدر شدید بود که وقتی من شیشه ماشین رو می کشیدم پایین هیچی هیچی نمی دیم ! عین مه ... نمیدونم بابام چطور رانندگی میکرد :|
یک مردِ جدّی
۲۹ تیر ۹۴، ۲۲:۵۸
خداروشکر که به خیر گذشت :-)
پاسخ:
خدا رو شکر :)
آبجی ..
۲۹ تیر ۹۴، ۲۳:۰۲
سلام
خداروشکر که به خیر گذشت...
کجا بودید شما؟!! شهرهای شمالی فکر کنم شدیدتر اتفاق افتاده...
خداوند در قرآن توصیف این حالت رو گفته که وقتی در طوفانیم چ طور با اخلاص می خوانیمش و وقتی به ساحل می رسیم....
خداوند خودش یادش رو در دلمون زنده نگه داره و حافظمون باشه.
پاسخ:
خیر سرمون رفته بودیم تعطیلات :|
از ما که به خیر گذشت ایشالله بقیه هم ، سالم برسن خونه هاشون ...
بله ... همینطوره ... فراموشکاریم ! من الان کلی نذر دارم :))
خاتون .
۲۹ تیر ۹۴، ۲۳:۰۶
خوشحالم سالمی :*
پاسخ:
ممنون رفیق :*
محمد علی
۲۹ تیر ۹۴، ۲۳:۰۹
خدارو شکر سالمین :)
پاسخ:
بله خدا رو شکر ، مرسی :)

میدونم مسخره ست ولی اون موقع داشتم فکر میکردم اگه بمیرم هیشکی یوزر و پسورد اینجا رو نداره :|
شیمیست خط خطی
۲۹ تیر ۹۴، ۲۳:۲۸
واو تجربه منحصر به فردی بوده!
میشه اینطوری هم بهش نگاه کرد خب :|
پاسخ:
یقیناً اینطوری هم میشه بهش نگاه کرد ! همین اندازه مثبت :)
رفیعه رجعتی
۳۰ تیر ۹۴، ۰۰:۱۶
چ وحشتناک!
تو اخبار دیدم خونه هه یهو ریخ پایین:|
خداکنه دیگ رخ نده همچین اتفاقاتی!
خدارو شکر کن ک سالمی=)
پاسخ:
من هنوزم نگران اونایی هستم که موندن بین راه :((
بندگان خدا تعطیلات کوفتشون شد !!!
آدم ارغوانی
۳۰ تیر ۹۴، ۰۰:۲۵
منم قبلا تو همچین شرایطی بودم ولی نه به این وحشتناکی دیگه!
خدا رو شکر سالمی :))
:**
پاسخ:
مرسی دوست جان :)
امیدوارم هیچ وقت کسی این شرایط رو تجربه نکنه .
خزنده
۳۰ تیر ۹۴، ۰۰:۵۷
نههه...! ای بابا... چه تجربه ی تلخی شد واسه شما. متاسفم!
پاسخ:
آره ه ه ...
+ فـاطمه نـظـرى
۳۰ تیر ۹۴، ۰۱:۱۷
دقیقا منم دیشب همینو تجربه کردم...تو وبمم ثبتش کردم که هیچ وقت یادم نره...من مردنِ آدم هارو هم دیدم :((
پاسخ:
یا خداااااا :((
محمد
۳۰ تیر ۹۴، ۰۱:۴۹
چه روز تلخی... دنیاست دیگه!!!
پاسخ:
بله ... روزگار دیگه ...
بدمست .
۳۰ تیر ۹۴، ۰۲:۲۹
میدونی اون تسبیحه دست اونایی که مردن هم بوده، و احتمالاً داشتن دعا میکردن اما....
قدر عمر دوباررو بدونیم
پاسخ:
می‌دونم ... برای دعا نبود ! برای آرامش خودم دستم بود .
فاطمه .ح
۳۰ تیر ۹۴، ۰۳:۱۶
اخی. شما هم تو اون موقعیت مازندران بودید؟!
شنیدم خیلی بد بود. خب خوشحالم سالمی.
پاسخ:
آره خیلی ! مرسی ازت :)
فاطمه .ح
۳۰ تیر ۹۴، ۰۳:۱۷
شایدم گلستان بوده
پاسخ:
چند استان درگیر بودن !
محدثه عارفی
۳۰ تیر ۹۴، ۰۳:۲۵
وای! این طور اتفاقا به طور همزمان آدم رو دچار هیجان و ترس می کنه اما میدونی تا آخر عمر هیچ وقت این روز رو فراموش نمی کنی.
اون خونوادهه که شام آخرشون رو خوردنم پاشدن از تو جاده رفتن؟ :))
پاسخ:
بعید میدونم بشه فراموشش کرد !!!
طفلی ها از تنشون در اومد ! مادرشون حالش بد شد و آخر شب وقتی توی ترافیک بودیم دیدمشون ، توی همون جاده بودن ؛)
زینب :)
۳۰ تیر ۹۴، ۰۴:۰۳
چن نفری مفقود شدن کاش به خونشون برسن !
پاسخ:
تلفات هم داد متاسفانه :(
هولدن کالفیلد
۳۰ تیر ۹۴، ۰۵:۲۳
ترس نداشت که :|
کلی هیجان داشت! به قول شما دخترها، اون خانواده رو عاشقم! :| :| :| :|
پاسخ:
بندگان خدا اون خانواده ی خوشحالم بد خورد تو ذوقشون ! مادرشون حالش خراب شد :(
مترسک ‌‌
۳۰ تیر ۹۴، ۰۸:۰۴
آخر سفر اندازه کافی غم‌ناک و خسته‌کننده هست، حالا فکر کن بخوای توی همچین اوضاعی هم گرفتار بشی :( تصورش هم برام سنگینه چه رسد... خوبه که خوبی یکتاجان، الهی شکر ^_^
پاسخ:
وای آره تازه من قبلش تو دلم کلی برنامه چیده بودم که مثلاً الان دو ساعت دیگه خونه ام و میرم فلان کارو میکنم و اینا ... ! یهو 10-12 ساعت توی مسیر و ترافیک موندیم :|
ریش قرمز
۳۰ تیر ۹۴، ۱۱:۴۲
[گل]
پاسخ:
:)
نبات ...
۳۰ تیر ۹۴، ۱۳:۰۸
من دیشب خبر سیلو شنیدم
واقعا وحشتناکه
اما یه چیز پر هیجانو تجربه کردی
البته خدا رو شکر که هیچی نشده ....اون لحظه ادم نمیدونه چیکار کنه واقعا
ترسیده بودی؟از چی؟
پاسخ:
هیجانش دیگه خیلی بالا بود !!!
از هر اتفاق ِ غیر قابل پیش بینی که ممکن بود بیفته !
فاطیما کیان
۳۰ تیر ۹۴، ۱۵:۳۴
وای ! خداروشکر میکنم که همه تون سالم به خونه برگشتین
سلامت باشین
پاسخ:
مرسی فاطمه جان ِ خوب :)
اقای روانی
۳۰ تیر ۹۴، ۱۹:۳۸
خدا رو شکر سلامتی
پاسخ:
ممنونم :)
اسقف اعظم
۳۰ تیر ۹۴، ۲۰:۵۳
الهی شکر که به خیر گذشته و سالمید:)
پاسخ:
ممنونم :)
نرگس ...
۳۰ تیر ۹۴، ۲۲:۲۷
دیدنش از تلوزیون خیلی ناراحت کننده بود، چه برسه به دیدنش از نزدیک ...
خوشحالم که سالمی ، خیلی خوشحالم ....
از گیلان کسی خبری نداره ؟؟؟ این اتفاق فقط برای مازنداران بود عایا ؟
پاسخ:
ممنونم نرگس ِ خوب :)
نمیدونم والا ! اخبار گفت هنوزم ادامه داره :| 
خدا به خیر کنه ، نیست همه جاده ها و خونه ها استاندارده !!!
عاطفه ...
۳۱ تیر ۹۴، ۰۰:۱۰
الهی بمیرم برات.....
چه روز و شب بدیو گذروندی دختر...
خدارو شکر واقعا شکر که سالمید
پاسخ:
دور از جونت عاطفه ی من :*
ساکت در قفس
۳۱ تیر ۹۴، ۱۲:۴۷
سلااااااام
پاسخ:
علیک سلام :)
ف. قاف
۳۱ تیر ۹۴، ۱۴:۰۵
یا خدا !!!
پاسخ:
نترس نترس :))
ریحان ِ . میم
۳۱ تیر ۹۴، ۱۵:۵۷
خیلی دردناک بود :(
پاسخ:
:(
Bluish
۳۱ تیر ۹۴، ۱۷:۴۸
مثل خواب بود واقعا... یهویی و سریع
پاسخ:
آره :)
نرگس
۱ مرداد ۹۴، ۱۰:۵۷
یکتا جون یافتم .... :D
این جمله "ما اینجا میمیریم " برای انیمیشن شگفت انگیزانِ ...
ذهنم ُدرگیر کرده بودددد عجیب :d
پاسخ:
واااااااااااااای مرسی نرگس ، آره ه ه خودشه :))
ف میم
۱ مرداد ۹۴، ۱۵:۰۷
وای یکتا تو سیل گیر کرده بودی؟؟؟؟
خداروشکر که سالمی!!!
پاسخ:
آره ه ه :))
سایه روشن
۱ مرداد ۹۴، ۱۷:۴۰
«انَّ مع العسر یسرا»
"قطعا به دنبال هر سختی، آسانی است. (انشراح/6)

شکر خدا که سلامتید دوست من .
پاسخ:
خیلی ممنونم :)
رهگذر
۱ مرداد ۹۴، ۱۹:۱۴
سلام
خدارو شکر که همگی سالم و سلامت هستید...


این آیه رو دوست دارم(آخرین آیه سوره بقره).


پروردگاراا اگر ما فراموش یا خطا کردیم ، ما را مؤاخذه مکن
پروردگاراا تکلیف سنگینی بر ما قرار مده،
آن چنان که (به خاطر گناه و طغیان)بر کسانی که پیش از ما بودند قرار دادی!

پروردگاراا آنچه طاقت تحمل آن را نداریم ، بر ما مقرر مدار ،
آثار گناه را از ما بشوی ،
ما را ببخش و در رحمت خود قرار ده!

تو مولا و سرپرست مایی.
پاسخ:
ممنونم :)

قشنگه ... 
خانوم ِ لبخند :)
۱ مرداد ۹۴، ۲۲:۵۸
واقعا هم برای ما که کویر نشینیم دیدن سیل خیلی ترسناکه، ما همیشه دلمون خوش بوده به بارونای معمولی...
خدا رو شکر که خوبی و سالمی یکتا جان :*
خوشحالم :)
پاسخ:
آره والا ! منِ بارون ندیده یهو سیل ببینم بایدم بترسم :))
ممنون بانو :)
نایب ..
۱ مرداد ۹۴، ۲۳:۱۵
کوه های غرورم از گناه رفتنت آب میشود؛
تا قبل از سیل برگرد . . .
سیل که بیاید همه را با خود می برد. حتی خاطراتم را!!
پاسخ:
:)
ترمه طلا
۲ مرداد ۹۴، ۰۰:۵۷
چه ترسناک.. چه خوب که خوبی
پاسخ:
مرسی ترمه جان :)
مصطفی موسوی
۲ مرداد ۹۴، ۰۵:۲۲
حالا بعد عمری تو زندگی های معمولی ما یه اتفاقی افتاده که بعدا ارزش تعریف کردن واسه نوه ها رو داشته باشه ! اینجوری نزنید تو سرش! از زاویه مثبت نگاش کنید!!
پاسخ:
بله بله ... انقدر + بهش نگاه نکرده بودم ؛)
ماه و ماهی
۲ مرداد ۹۴، ۰۹:۱۵
چه وحشتناک... حالا اگه ما تو این موقعیت گیر افتاده بودیم، بابام تا سالها سفر رفتن رو کنسل میکرد:|
پاسخ:
مثه من :))
ریحان
۲ مرداد ۹۴، ۱۲:۱۲
خدا رو شکر که سالمید
پاسخ:
ممنونم :)
پژمان
۳ مرداد ۹۴، ۰۷:۵۲
سلام
بله دیگه حاج خانوم، پایتخت نشین بودن و شمال دم دست، این چیزها رو هم داره. ولی باز جای شکرش باقیه که سلام برگشتید. یکی از دوستان من این همه راه رو کوبیده رفته شمال که خیر سرش یه هفته تو خونه روستایی باشه. آب ماشینش رو برده. از اون بدتر چمدون مدارک و لباس ها هم تو ماشین بوده. ماشینش هنوز مفقوده.
جواب اون کامنت اولی رو هم جالب دادی هااااااااا.( مدام میگفتم خدایا یا همه ـمونو بِکـُش یا همه ـمونو سالم برسون خونه ! ) :))))))))


پاسخ:
سلام :)
پایتخت نشین نیستم جناب ؛)
واااای... بنده خدا... ماشین هم پیدا بشه حتما اسقاطی میشه و مدارک هم که پودر شدن :( طفلی... دلم سوخت... گناه داشت دوستتون :(
دیوانه ی نارنجی صفت ... !
۳ مرداد ۹۴، ۱۷:۵۶
چقدر ترسناک بود این پست و پر از حس های ضد و نقیض
پاسخ:
ضد و نقیض رو خوب برداشت کردی، واقعا حال خودمم همینجور ضد و نقیض بود ؛)
آذین &گیتی
۶ مرداد ۹۴، ۱۶:۰۸
سلام
واقعا وضعیت ترسناکی بوده ولی یه کم جالبم بوده...خخخخ
کامنتای این پست کامل ترش کردن به نظرم...
خداروشکر سالمی...
همیشه موفق باشی
پاسخ:
کلا کامنتای هر پست برای من جالبه ^_^

ممنونم :)
رضا
۶ مرداد ۹۴، ۱۶:۳۷
خیلی خوب تونستید حس و حال دلهره‌آور اون لحظات رو بازگو کنی ولی یه چیزی این وسط، مغفول مونده. چرا چنین حادثه‌ی وحشتناکی اون هم به فاصله‌ی کوتاه، اتفاق افتاد؟ ... باور کنیم که بد کردیم و تاوانش رو هم پس دادیم. تو همین ماه رمضانی که گذشت چقدر روزه‌خواری علنی شد؟ خود روزه‌داران هم دیدند ولی حتی یک تذکر ندادند؟ چقدر تو همین تابستونی که درش هستیم بدحجابی و بدن‌نمایی و بی‌حیایی داره رایج و رایج‌تر میشه؟ وقتی ماه رمضان و روزه و شب قدر، نتونه ما رو سر عقل بیاره حتما نوبت به بلا میرسه ... خدایا! اولا همه‌ی ما را ببخش و ثانیا ما را به وظایفمون آشنا کن
پاسخ:
ممنونم،شما خوب خواندید بزرگوار:)

چی بگم ........
محمد
۶ مرداد ۹۴، ۲۳:۲۷
من کشته مرده ی اون خانواده ای هستم که شوخی می کنن و در اون لحظات سلفی می گیرن
اصلا به این ها می گویند مخلوق برتر
پاسخ:
اره خیلی باحال بودن 😂😁
نگین
۱۳ مرداد ۹۴، ۰۰:۳۲
وای خدا مرگ! حس مرگ! :(
پاسخ:
ترسناکه :(
افشین ..
۱۷ مرداد ۹۴، ۱۹:۲۲
خوشحالم که خطر رفع شده است.
پاسخ:
:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">